شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان



حبیبم را نمی یابم،  طبیبم را خبر سازید 
رُخِ زردم ببینید و مهیای سفر سازید 

حدیثی خوشترم نَبوَد، که عشقش جانستان آید 
اگر از او خبر آمد ، رهش را پر گُهر سازید 

حبیبم برقعی بر رخ ، نشسته پرده در پرده 
ز اشکم حاجبانش را، پَسِ پرده خبر سازید 

به راهش گل بپاشید و کجاوه را گلاب افشان
به تیغ و نیزه چون مردان، رهش را بی خطر سازید 

کمانِ چشم شهلایش، چو ناوک ها* کمان گیرد 
سر و سینه و دستم را، به تیر او سپر سازید 

اگر پیش از لقای او، کشد جان از تن من پَر
چو مستان باده نوشید و غمم را دربدر سازید 

الا ای عاشقان با من، شراب بیغشی* نوشید 
جهان را بی رُخِ جانان، ز بُن زیر و زبر سازید 

اگر روزی که این تربت، به دست کوزه گر افتاد
ز خاکم کوزه های مِی ، برای رهگذر سازید 

الا یاران چو بعد از من ، سراغ از تربتم گیرید
به همراه شباهنگان،*  دلم را نغمه گر سازید 


=====================================

* ناوک = تیر ، کنایه از مژگان 
* شراب بیغش = کنایه از راستی و درستی و محبت 

* شباهنگان = بلبلان ، جمع شباهنگ 


 
ماه غلام رخ زیبای توست..

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۹ ، ۱۷:۰۰


دیوانه و مستانه، دل رفته از این خانه 

در کنجِ خراباتی، پنهان شده مستانه

 

ای مطرب قانون* زن بر تار دلم کم زن

در دین شده ام کافر، در عشق چو افسانه 

 

بردی دل و دینم را، کردی همه جا ویران

با عشق زدی آتش، صد خانه و کاشانه 

 

دل در خم گیسویت، پروانه ی آن رویت

افشان چو کنی زلفت، با دل بزنم شانه 

 

ای مستِ دل افروزم، چون شمع بر افروزم

تا از دل پر خونم، نوشم  دوسه پیمانه

 

من مستم و گمراهم، آتش چو زند آهم

صد جامه بسوزاند، صد ساغر و میخانه

 

بردی دل دیوانه، این بِرکه ی ویرانه

گفتی ندهی بازش، تا خون شود این خانه

 

من خون کنم این دل را، مجنون کنم این گِل را 

سوزم همه شب بی تو، مستانه چو پروانه

 

بر روزن دل بنگر، تفتان* شده از آهم 

در روز زند ناله، در شب غم و غمخانه

 

بنگر که شباهنگ هم سر خورده از این دوران

در عشق تو شیرینی، فرهاد چو افسانه

 

آرام دلم گشتی، در این شب بی پایان

من ماندم و گیسویت، اندر رخ جانانه


* قانون = یک نوع ساز ، ‌و کنایه از خداوند دارد که قانون 

کائنات را وضع نموده 

* تفتان = کوه آتشفشان تفتان 

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۹ ، ۲۰:۳۵

÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷=÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

تا به کی چون شمعِ مسکین گوشه ای سوسو زنی

یا چو مرغی در خفا شب تا سحر هو هو  زنی

 

همت و شور شرر بنگر که خود آتش کشد

پیشتر از آن که پلکی در خمِ ابرو زنی

 

روی این دریای پر فتنه که بادی شُرطه* نیست

بایدت عمری درون قایقت  پارو  زنی

 

چون ندانی راهِ ساحل از کدامین سو رود

در میان ناامیدی چنگِ خود در مو زنی

 

تا نباشد چشم بینا یا دلی مجنون صفت 

چون نقابی پرده ها از جهلِ خود بر رو زنی

 

یک نفس بنگر که این چرخ از کجا آمد پدید

تا تو هم مثلِ غباری چرخَکی در او زنی

 

ای ابو جهلی که خود را عقلِ کل پنداشتی

در میان چاه ظلمت تا به کی سو سو زنی ؟

 

خود چه پنداری در این معرکه ی لیل و نهار

کز تکبر شرم داری نزدِ حق زانو  زنی

 

هان شباهنگ شمع دادن، دست گمراهان چه سود

راهِ خود میجو، که دل بر حلقه ی مینو  زنی

 

* بادِ شُرطه = باد موافق حرکت

==========================

مرغ سحر...با صدای گلچین


۱۴ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۹ ، ۲۰:۰۰




شبی آئی به بالینم، که چشمم بسته خواهی دید 

درون سینه ام قلبی، ز دنیا خسته خواهی دید 

 

شبی سرد و زمستانی، که یلدای غمم باشد 

میان موج گیسویت، مرا چشم بسته خواهی دید 

 

شبی پایان رسد جانا، غم و دردِ دل مجنون

به لیلی آنچه میماند، همه سربسته خواهی دید 

 

دلم را بی خبر مگذار، از آن چشمِ دل افروزت 

که این خونین دلِ مجنون، دگر پربسته خواهی دید 

 

هر آنچه گویمت امشب، چو نیکو بنگری ای گل

برای روزِ بعد از من، همه پیوسته خواهی دید

 

حکایت میکنم از دل، کنون تا وقتِ من باقیست

که بعد از من در این دفتر، دلی دلخسته خواهی دید

 

در این دنیا ز من باقی، نماند جز دل و دفتر

که آن هم بر سرِ گورم، چو یک گل دسته خواهی دید

 

به صحرای جنون اینک، یکی آرامِ جان دیدم 

که این لیلی به صحرا ها، ز دنیا خسته خواهی دید 

 

شباهنگ را چنین منگر، در این دنیای پوشالی

که این سلطانِ حق جو را، همی وارسته خواهی دید 

 

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۹ ، ۱۶:۱۶




کرد شیطان شکوِه روزی از خدا 

پس بگفتا ای خدا و ای الا


از چه رو هر کار  آدم میکند

لعنتی بر من در عالم میکند 


هر گُنه کز نفس او آید به بار

نام من را میکند تفسیر کار 


صد چو من را تا لب چشمه کِشد 

وانگهی در تشنگی او را کُشد 


گر بدانستم بُوَد استادِ کار

می نمودم سجده او را صد هزار


صد هزاران حیله و رنگ و ریا 

من از او آموزمی زیرِ عبا 


گر گرفتم طوق لعنت را به دوش

در عوض آدم مرا داد عقل و هوش


من شکایت آورم درگاه تو 

زانکه آدم زد مرا از راه تو 


تو مرا از بهر او راندی ز خود 

او تو را با کار خود راند ز خود


در خصوصِ سیم و زر اندیشه کرد 

صد هزاران بت پرستی پیشه کرد 


شد فرامش* عهد و پیمان الست

بین که دیگر گشته آدم بت پرست


خود فرستادی هزاران رهنما

با کتاب و  وحی قرآن از سما


او ز ادیانت برون شد در زمین 

شیخ و گَبر و پاپ اعظم نازنین


هر یکی راهت کند کج از دغا

زهد و سالوسی بپا شد از ریا 


کار آنجا میرسد کاین نابکار*

میکُشد پیر و جوان را آشکار


بهر پول و جاه و منصب یا مقام 

در کمین باشد چو روبه در کُنام*


من دگر درمانده ام در کار او 

کی دهی پایان چنین افکار او 


کن مرا آزاد از لعنت دگر 

تا شوم خدمتگزارت سر بسر 


من فقط یکدم جفا کردم به تو 

آدم از روز ازل شد خصم تو 


زین میان آمد شباهنگی بنام 

کز ریا در راه تو گردد غلام 


ده مرا تیغی تو در دستم کنون

تا نمایم امشب او را سرنگون 


=======================

* فرامش= فراموش     * نابکار = کنایه از آدم ریا کار

* کُنام = کمینگاه ، یا لانه 

 

 

 

حکایت میکنم با دل، ز آن شیداسری هایم

شکایت میکنم از او، چرا کردی تو رسوایم

 

به گوش من بنالد دل، که رسواتر بُوَد از من 

به خون غلتیده میگوید، ببین در خون چو دریایم

 

ملامت می مکن من را، که من خون جگر خوردم

اگر مجنون نبودی تو، چرا بُردی به صحرایم 

 

از آن شامی که عشق آمد، درونِ روزنم بنشست

حدیث از زلف او گفتی، چو مجنونان به شبهایم

 

کنون با من مدارا کن، به وقت رفتنم برخیز

مرا بسپار بر آن خاکی، که جان گیرد ز آوایم

 

بگفتم خوش بخوان ایدل، که داری دلبری شیرین

در این وادی من آن مرغم، که دائم فکر فردایم

 

تو با آن دلبرت خوش زی، که من در کنج این ویران

ز این دنیای دون پرور، نشد یکدم بیاسایم

 

سیه شد روزگار من، چه حاصل از قمار من 

بجز صد غم ز هجرانش، و این شیداسری هایم

 

دلا خیزو شباهنگ را،  از این دارِ فنا برگیر 

ندارم طاقتی دیگر، در این جان و به پاهایم

 

====================================

 

 

 

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۹ ، ۱۶:۴۲


این غزل سه روز پس از زلزله بم که بیش از پنجاه هزار نفر قربانی گرفته 

سروده شده ، پنجم دی ماه سالروز این زلزله مهیب میباشد 



* شید اسپهبد = در ایران باستان و در دین زرتشت به جبرئیل گفته می‌شد 


* خون رزان = خون درختان انگور ، کنایه از شراب ارغوانی 


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۹ ، ۱۸:۰۸



در پی هر کاروان تنها روم از دست دل 

همچو مجنون در پی لیلا روم از دست دل 


هر که را دیدم ز دل آشفته حالست و پَریش

دل کنم ویران که تا تنها روم از دست دل 


گو مُغنّی* ناله سر کن تا دلم گردد خجل 

ورنه در وادیِ غم شیدا روم از دست دل 


هان مرا ده بندِ زُنّاری*، کمر بندم بدان

دست بر سینه پیِ ترسا* روم از دست دل 


آتشی در خرمنم زن، تا به یک توفان غم

خیزم و در دشتِ نا پیدا روم از دست دل 


بر سر کوی مُغان افتاده در ره مستِ مست

امشبم رُخصت بده، فردا روم از دست دل 


میکنم دوری ز مسجد، گو کجا زهد و ریا 

کیمیا گشته که من آنجا روم از دست دل 


یا رب این دردِ مرا اینجا اگر درمان نبود 

زورقی ده تا که بر دریا روم از دست دل 


دل کنون در حلقه ای از زلف دلبر خیمه زد 

با شباهنگ باید از اینجا روم از دست دل 



* مُغنّی = خواننده یا آوازه خوان 

* بند زُنار ، طنابی که کشیش مسیحی بر کمر می بندد


* ترسا = مسیحی 





۰   ( دل سنگت کجا درد مرا میداند...دلکش )

                         
۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۰۱ دی ۹۹ ، ۱۴:۳۵



چه تقدیری نوشتی تو که خوش پایان نمیگیرد 

و این شوریده سر هرگز دگر سامان نمیگیرد 

 

هر آنچه بر دلم آید تنِ زارم کشد بر دوش

ببین خم گشته این قامت دگر درمان نمیگیرد 

 

طبیبی جز تو ار باشد مرا از او نشانی ده

طبیبم گر نباشی تو غمم پایان نمیگیرد 

 

زلیخا وش دلم خون شد ز هجران رُخش ساقی

که نقشی جز رخِ دلبر دلم آسان نمیگیرد 

 

بسی آشفته و لرزان شدم در کوره راه عشق

دگر این بلبل عاشق  رهِ بُستان نمیگیرد 

 

بیا و زین دلم بُگذر که در فصلِ خزان دیگر

قدح از دست یار خود چو سرمستان نمیگیرد 

 

خدا را دردِ من این شدکه چون عاشق شدم بر تو

کماندارِ رُخت* از من دلم تاوان نمیگیرد

 

بیا ساقی قدح ها را از این خونِ جگر پر کن

که صد رطلِ گران* رنگی چنین تابان نمیگیرد 

 

رقیب از باده سرخوش و، ز سازِ مطربان رقصان 

سراغ از چشم خونبار و رخِ گریان نمیگیرد 

 

دلم از غصه پر خون شد که این مرغِ نصیحت گو*

چرا خود عبرت از حالِ ستمکاران نمیگیرد 

 

من آن مرد خدا گویم که در عین تهیدستی 

زر و سیم و یدِ قدرت ز سلطانان نمیگیرد 

 

هر آن کو، چون شباهنگ شد اسیر چشم شهلائی 

دگر از کس می سوری* به جز جانان نمیگیرد 


====================================



*کماندار رخ = کنایه از چشم، و ابرو که مژه ها چون تیری در آن هستند


رطل گران = جام بسیار بزرگ شراب

مرغ نصیحت گو = هرکسی که خود خطا میکند ولی آدم را نصیحت میکند


میِ سوری = شراب ارغوانی 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@



بیچاره دلم 

 

 

۱۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۹ ، ۱۴:۰۰
======================================
دشتِ شقایق را ببین اینک مزارم گشته است
چشمان شوخ دلبری، ابر بهارم گشته است
 
از غصه ی نامردمی تا پرده در* شد اشکِ من
این شام پر حسرت مرا، صبحِ خُمارم گشته است 
 
ای همدم و ای همنفس من پر کشیدم زین قفس 
بنگر که مُلکِ عاشقان، خاکِ مزارم گشته است
 
کو ناله‌ای تا در سحر، همره شود با چشمِ تر
کز ناله های بی صدا، دل بیقرارم گشته است
 
کمتر به کارِ بلبلان عشوه نما چون نوگُلان 
من گر شقایق از غمم،  لاله نگارم گشته است 
 
خارِ مُغیلان میزند هر دم به قلبم نشتری 
نازم بدین عهد و وفا کو جانشکارم* گشته است
 
ای یارِ شهرآشوبِ من رسمِ وفا اینگونه شد
کاین خار،  هنگامِ سفر چون غمگسارم گشته است 
 
گفتا  چه دانی از وفا، یا عهد و پیمان با خدا
هر کس که نازم را کشد، خاکش گذارم گشته است
 
از عاشقی کم دم بزن زیرا چه میدانی از آن
آنکس که عاشق شد به ما، در ره غبارم گشته است
 
گفتم شباهنگ خسته شد زین راهِ پر شیب و فراز
خواهد که او را برکشی* دنیا چو بارم* گشته است 
================================
 * پرده در = کنایه از کسی که رازی را افشا کند * جانشکار = کنایه از عزرائیل 
* برکشی = ببری          * بارم = کنایه از اینکه دنیا چون باری سنگین بر دوشم است 


 ((ای دوست قبولم کن و جانم بستان....))

 
۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۲ ۲۲ آذر ۹۹ ، ۰۰:۰۰