شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

@@#@@@@@#@#####@@@@@#@#@

روزی شود که آیم چون بادِ نوبهاران

دستم به زلف دلبر اندر میان یاران

 

روزی که بندِ غربت از پای خود بگیرم

نوشم ز لعلِ جانان در جمع میگساران

 

آهی که سینه سوزد در غربتش گذارم

دردم که جانگدازد شویم به زیر باران

 

ای مدعی خدا را تیغ از کَفَت بیافکن 

تا سر کنم نوائی چون مرغ در بهاران

 

موجی که خشمِ ما شد در حسرتِ خروش است

چشمی که اشک بارد شد چشمِ چشمه ساران

 

رازی که بر مَلا شد در صحن کوی و برزن

ترسم کشد که تسمه از گُرده ی سواران

 

هر دم که نقشِ دلبر اندر خیالم آید

پر میکشد ز دیده سیمای گل عُذاران 

 

غم دیده این دل من چون لاله های نُعمان*

پیمانه اش شده پر با اشکِ غمگساران

 

تا این وطن بماند پاینده و سرافراز

روید سپاه لاله در قلبِ سبزه زاران

 

نبوَد عجب شباهنگ، لرزد ز آهِ سردی

آن جا که عرش لرزد از آه سربداران

* لاله نعمان = شقایق 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@



۱۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۵۵

        با سلامی گرم

 ( قابل توجه همه دوستان عزیز تمام این اشعار سروده خودم میباشد و به هیچ وجه کپی برداری نشده از حضور و نقد شما در باره اشعار بسیار سپاسگزارم 

 

 

۵۳ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۰۵:۱۰

عمری، دلِ من در خَمِ چوگان تو بوده

فارغ ز قضا در غمِ هجرانِ تو بوده

 

بر تارِ دلم تا که زدی زخمه ی عشقت 

در خلوتِ شب بر دَرِ ایوان تو بوده

 

در هجرِ رخت خونِ دل از دیده روانست

وحشی دِلِ من مرغ پریشانِ تو بوده

 

در ساحلِ غمها چو زنم باده ی نابی

گوئی که لبِ لعلِ بدخشان  تو بوده

 

دیگر نروم زین درِ درگاه تهی دست

زیرا که دلم دست به دامانِ تو بوده

 

امشب تو بزن با دلِ من باده ی سوری

دانی که دلم مرغِ گُلستانِ تو بوده

 

برخیز شباهنگ که تو را یار پذیرفت 

امشب به دلت آمده مهمانِ تو بوده

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۶
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
روم دل را بمیرانم و جان از تن در اندازم
فلک از غم بگریانم و شوری دیگر اندازم
 
روم در کوچه سار غم که دل در آن بسوزانم
اگر دیگر مرا جوید ز پایش بر سر اندازم
 
نخواهم من دگر عشقی که پایانش جفا باشد 
مرا بگذار و بگذر تا، غمِ دل را بر اندازم
 
خدا را ای جفا کاران مگر عشق و وفا مرده
که تا من این وفاداری به جائی خوشتر اندازم
 
دگر از من چه میخواهی که بنیادم به باد رفته 
رهایم کن که بر این دل، خَس و خاکستر اندازم
 
غم و دردم چنان سوزد مرا از این جفا کاری
که خواهم این تن و جان را درونِ اخگر اندازم
 
شباهنگ را ز خاطر برد همان یارِ جفا پیشه 
خدا یا آن تبی را ده، که جان در بستر اندازم
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

زلف بر باد مده .. از داریوش رفیعی 
۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۵

نازِ مهرویان بُوَد چون ذره‌ای از نازِ عشق 

سازِ هر مطرب ندارد ناله ای چون سازِ عشق 

 

جانِ شیرین طلبد تاوانِ یک غمزه ی شوخ 

جان بکف مردان روند اندر پیِ آواز عشق 

 

بر نمی تابد دلم دیگر شراب و شاهدی

تا پیام آرد صبا از غمزه ی طنازِ عشق 

 

عشق را چون در دلت پاک و منزه داشتی

هم به دنیا هم به عقبی میشوی همرازِ عشق 

 

خاک چون مجنون بیافشان بر سَرت دیوانه وار 

در فنای خود بکوش و جانِ خود جانبازِ عشق 

 

می* مَخور و می مَخواب و می مزن بیهوده لاف

مرغِ شب را همنفس شو دل بده پروازِ عشق 

 

مرحبا بلبل که دل با خارِ گل خونین کنی

وانگهی پروانه گردی در کنارِ نازِ عشق  

 

نقدِ جان گرچه عزیزست شباهنگ تو بدان

کس نبردهِ جان بدر از ناوکِ غمازِ عشق 

 

* می = در این بیت هر سه کلمه می به معنی هی میباشد

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۱۵

نمیدانم چرا امشب تو بر این دل گذر کردی 
به یک غمزه وجودم را چو مرغی دربدر کردی
 
زدی آتش به بنیادم چو دیدی درد و فریادم 
ز حالِ ما ملائک را چو سلطانی خبر کردی
 
نمیدانم کنم شکوه و یا از شوق سماع گیرم
که در این انتهای راه دلم زیرو زبر کردی
 
هزاران عاشقی داری که جان در پای تو ریزند
چه شد اینک گدائی را چنین بی پا و سر کردی
 
قشون و لشگر غم را به سوی من روان داری
ز تارِ جعد گیسویت کمانم در وتر کردی
 
بهشتِ جاودانت چون، تهی از اشک و آهم بود
به هجرانم در افکندی جهان را پر شرر کردی
 
نمایان میکنی گاهی ز زیر جعدِ خود چشمی
خوشا بر حالِ آن مرغی که بر حالش نظر کردی
 
بخود گفتم رُخت بینم اگر حاجب رود در خواب
بدیدم زلفِ مُشکین را حجابی بر قمر گردی
 
هلا جانا شباهنگ را تو تنها در جهان مگذار 
چو از روی کَرَم امشب به کوی او گذر کردی
 
@@@@@@@@@@##@@@@@@@@@@ 
 
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۰

@@@@@####@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

زین گنبدِ مینائی آخر تو چه میخواهی

برخیز و بزن بر دل این زخمه ی رسوائی

 

بر حال دلت بنگر ای خسته ی وامانده

زیرا نتوان دم زد از باده ی شیدائی

 

دردا که دگر طی شد آن فصلِ بهارانت

در فصلِ خزان آمد رسوائی و تنهائی

 

با ما مَنِشین ای دل گر طالبِ جانانی

برخیز و به پرواز آ در گنبد مینائی

 

زین باده چه حاصل شد کاتش زده بر جانت

جز ننگ و رسوائی از یک دلِ هرجائی

 

باید ز میان خیزی زان پیش ترا یابند

یا ماهیِ عنبر شو یا یونسِ دریائی ۱*

 

اندر پیِ آن آتش موسیچه ی طورم باش ۲*

زیرا نتوانم شد در بی سر و بی پائی

 

ای دل تو شباهنگ را از خاطره‌ها بردی

من ماندم و این مجنون در دشتِ شکیبائی 

 

۱* =اشاره به بلعیده شدن یونس پیامبر توسط ماهی عنبر است

۲*= اشاره به مرغ کوچکی که در کوه طور راهنمای موسی بوده است.

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۱

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

من مدحِ کَس نگویم جز مدحِ روی دلبر

در دل مباد نقشی جز آرزوی دلبر


هر چند به کف ندارم جز جانِ ناتوانم

دل را کنم چو شانه در زلف و موی دلبر


جانا مرا بشویان با جامِ ارغوانی 

تا در تنم بماند بوئی ز موی دلبر


من آب و گل نباشم یا چون غُبارِ افلاک

یاران من از هُمایم اندر سبوی دلبر


با ناکسان بگو تو من خونِ دل خورم تا

شاید شود ببینم غمزه ی روی دلبر


من در خیالِ جانان دل را گرو گذارم

ای دل مرا ببر تو، بر سرِ کوی دلبر


مُرغم و چون شباهنگ ناله زنم سحرگاه 

باشد به گردش آیم همچون صبوی* دلبر


*صبو = به معنی وزیدن باد صبا 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


لحظه ای تفکر در عظمت پروردگار....

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۰۱

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

به یارِ چون گلِ رعنا* مبند دل

به زلف و آن قد و بالا مبند دل

 

به نقش صورت و پابند به رویا

نه امروز و نه فردا ها مبند دل

 

چو در عشقش ترا شرطی بیان کرد

تامل بایدت درجا مبند دل

 

بسا عشقی که مولودِ هوس است

چه باشد زشت یا زیبا مبند دل

 

نباید عشق را شرطی بیان کرد

اگر باشد پری آسا مبند دل

 

ببین پروانه را عشقش بیآموز

چو من بر کاخِ رویا ها مبند دل

 

مکن دیگر شباهنگ هی نصیحت 

به جز بر یارِ ناپیدا  مبند دل

 

*گل رعنا در ادبیات شعر به گل دو رو

معروف است مثل آدم دو رو 

@@@@@@@@@@@@@@@@###@

گل چهره چرا؟؟

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۵۰
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
خوشا آنکس که ساقی شد سحرگاهِ خُماران را 
خوشا مستی که میبوسد سبوی میگساران را
 
خوشا برقی که آتش زد به جانِ خسته ی مجنون
خوشا زلفی که حافظ شد جمالِ گلعذاران را
 
خوشا آن دل که در سینه ز عشقی خون جگر گردد
خوشا چشمی که گریاند ز غم ابرِ بهاران را
 
خوشا میخانه ای کانجا نمیپرسد ز دینِ تو
خوشا ابری که میشوید سرشکِ غم خُماران را
 
خوشا لعلِ شکر ریزی که غمسوزِ جهان باشد
خوشا زلفی که میگیرد به یک چرخش سواران را
 
خوشا یاری که بی تزویر، ماند تا ابد با تو
خوشا دوستی که بی منّت بپرسد حالِ یاران را
 
خوشا آن گل که بلبل را دهد اذنِ سراپرده 
خوشا مرغی که میخواند سرود بیقراران را
 
خوشا پیری که مینوشد می سوری ز دستِ یار
بدا بر این شباهنگ که بخنداند حِماران را 
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۵۵

دلم گیرد سراغِ تو را ز هر عابر که می آید 

بپرسد وصفِ روی تو ز هر زائر که می آید 

 

ز زلفِ عنبر افشانت گرفته حلقه ای در دست

نشان از تو همی جوید ز هر عابر که می آید 

 

گهی در ره نشیند او به زیرِ گُلبنِ یاسی

که از تو یک خبر گیرد ز هر طائر* که می آید 

 

ببین ای گمشده ی دل ز عرشِ طارمِ اعلی

دلم گرچه که پر خونست ولی شاکر* که می آید 

 

الا ای طائرانِ قدس خبر آرد صبا از ما

به گوشِ یار رسانیدش دلی چاکر* که می آید 

 

اگر توبه شکن بوده دلِ هرجائیم از غم

خطا کارست و میدانم ولی عاذر* که می آید 

 

چو در نامه سیه باشد وگر ناشسته رو اما

به پابوسِ تو در کویت همی عاطر* که می آید 

 

اگر پرسی شباهنگ را چرا در کوی تو آید

مَنَت گویم که او قاصر* توئی غافر* که می آید 

@@@####@@@@@###@@@@@@@@@

*طائر = پرنده   * شاکر = شکرگزار     * چاکر = خدمتگزار        *عاذر = عذرخواه     * عاطر = معطر

* قاصر = مقصر     * غافر = آمرزنده گناه 

 

@@@@@@@@@@@@@@#@#@@@@@

 

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۰۰
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
گفتم به ره نشینم شاید رُخت ببینم 
گفتی که تا قیامت هرگز من آن نبینم 
 
گفتم که عاشق زار باشد همیشه بیدار 
گفتی که نا صوابست فکرت، که در زمینم 
 
گفتم که مرغِ دل را سوی تو میفرستم 
گفتی که بهرِ صیدم پیوسته در کمینم 
 
گفتم شود که بارعام اعلام کنی چو سلطان 
گفتی مدام چنین است لیک در حرم نشینم 
 
گفتم که وعده دادی تا در دلم نشینی
گفتی مگر ندانی من با دلت عجینم
 
گفتم که بوی زلفت یکبار بر صبا ده
گفتی که در سحرگاه پیوسته در نسیمم 
 
گفتم به کف ندارم جز جان ناتوانم
گفتی که بی نیاز و یکتا و بی قرینم
 
گفتم مرا چه باشد تکلیف در رهِ تو
گفتی که خواهمت باز در خُلدِ چون بَرینم
 
گفتم مرا چه حاصل از خُلد بی رخِ تو
گفتی در آن چو آیم، شاید که غنچه چینم
 
گفتم مگر جمالت بر این گدا نمائی؟
گفتی اگر شباهنگ، شایسته ات ببینم
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۵