شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها



با درود خدمت دوستان عزیز 

همانطور که بسیاری از دوستان مطلع هستند کتاب بوی زلف یار در حدود شش ماه پیش به چاپ رسیده بود اکنون تعداد محدودی از کتاب هنوز موجود است که فکر کردم آن را به دوستانی که علاقمند به آن هستند بطور  هدیه تقدیم کنم لذا به دلیل اینکه خودم در ایران حضور ندارم یکی از دوستان بسیار گرامی در تهران زحمت کشیده اند و این تعداد محدود را از نشر کتاب دریافت کرده و از آنها نگهداری میکنند .....

حال اگر دوستی علاقمند به دریافت آن بنام هدیه میباشند میتوانند به وبلاگ این دوست گرامی مراجعه و با ارسال آدرس به ایشان کتاب را بوسیله پست یا پیک دریافت کنند لیکن همانطور که عرض کردم خودم در تهران حضور ندارم که هزینه پست و یا پیک را هم شخصا پرداخت کنم به همین دلیل فقط هزینه پست کتاب به عهده تقاضا کننده میباشد لازم به تذکر است جلد دوم کتاب ( بوی زلف یار  ) بزودی برای چاپ آماده میگردد 


آدرس بلاگ این دوست گرامی هست 

khomarshab.blog.ir

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۷ ، ۰۵:۱۸

        با سلامی گرم

 ( قابل توجه همه دوستان عزیز تمام این اشعار سروده خودم میباشد و به هیچ وجه کپی برداری نشده از حضور و نقد شما در باره اشعار بسیار سپاسگزارم 





سیه گشته این چرخِ نیلوفری 

ز ظلم و ز بیداد و افسونگری 


ندانم چه حکمت زدی ساقیا 

که آدم بِه آمد ز جن و پری 

##################


دیدم ز دلم پیاله ی می،  سازند 

با چنگ و رباب و ناله ی نی سازند 


ناگه ز دلم بر آمدی این ناله 

گفتا که دگر همچو منی کی سازند 

 

 

 

۵۸ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۰۵:۱۰

هر که با رنگ و ریا کیسه پر از دِرهَم* کرد 
دِرهَم از خون دل خلق خدا برهم کرد 

آن که در کار و تجارت همه نیرنگ و ریاست 
دزدی و فسق و فجورش همه را با هم کرد 

همتِ دون، چو گریبان کسی را بگرفت 
بهرِ هر ناسره زر* پیش همه سر خم کرد

کاسه ی سگ چو شود پر به کمی مانده غذا 
با دُمش لابه کنان خدمت هر آدم کرد 

شیر، شیری ندَرَد، گرگ ز گرگی نخورد 
آدمی حیله و کشتار به یک دِرهَم کرد 

حرص بر جان هر آدم که بیفتد ز طمع 
هر حرامی که رسد کیسه ی خود درهم کرد *۳


غصه و رنج شباهنگ تو ندانی ز کجاست 
کز زر و سیم و گهر دیده خود برهم**کرد

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

* دِرهَم = سکه پول 
* ناسره زر = طلای تقلبی ، یا پول مسی کم ارزش 

*۳ = یعنی پول حلال و حرام را با هم مخلوط و درهم میکند
** دیده برهم کرد= چشم خود را بست 



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۶:۰۴



از این دیوانگی ها و دل دیوانه فریاد

از آن دلبر که با عاشق شود بیگانه فریاد

 

به کوه سینه چنگم شد، مثال تیشه ی فرهاد 

از آن حوری وشِ شوخ و دلی دیوانه فریاد

 

شباب و شاهدی شیرین شراب و شام بی پایان

از آن عشقی که میگردد چو یک افسانه فریاد

 

می و میخانه و ساقی همه سوزد بپای یار

از این مسجد که شد، بتخانه در بتخانه فریاد

 

بدین مستی که گم گشتم میان هرچه هشیارست 

ز ساقی و از این  پروانه در میخانه فریاد

 

شدم دلداده ی یاری که جز نامش نمیدانم

ز غم هایی که خوردم من در این غمخانه فریاد

 

به دور شمع رخسارش بسی پروانه سا گشتم

از آن آتش که سوزاند من و پروانه فریاد

 

شباهنگا مرو این ره که رسوایی بُوَد در آن

که خون دل شود چون می، وزین پیمانه فریاد


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۷ ، ۱۷:۰۵


اشک رخ باده ی هر پیر و جوان خواهد شد 
خون دل مزه ی مستان مُغان خواهد شد 

تربتم را برسانید به کوی دلبر 
کاین لحد* میکده ی دلشدگان خواهد شد 

عاقبت آنچه که مکتوب ازل بود مرا 
کوس رسوائی من در دو جهان خواهد شد 

هر چه کوشم که ره کعبه ی دل را جویم
دل چو مجنون به سر کوی بتان خواهد شد 

صید آن زلف کمندش نشدم لیک کنون 
لعل شیرین لبش ساغر جان خواهد شد 

ساقیا باده بیاور به سر تربت من 
چون دلم در غم هجرش نگران خواهد شد 

کن به یک قطره ی اشکی دل خونینم شاد 
کان مرا، مرهم هر درد نهان خواهد شد 

هر که در عشق نهان، راز نهان دید و نگفت 
همچو افسر* به سر کون و مکان خواهد شد 

گر شباهنگ به سراپرده ی او راه نیافت 
جان دهد خاک ره سرو روان خواهد شد 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

* لحد  = گور             * افسر = تاج 


بیا ساقی .. خواننده همای مستان 
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۱



ای خوش آن دم که چلیپا کش*  یاری باشم 

می زده از غم یک چشم خماری باشم 



من که رندانه زدم خیمه سر کوی نگار 

حکم آمد که روم همدم ماری باشم 


درد بی هم نفسی در دل من خیمه زده 

کی شود خاک ره کوی نگاری باشم 


اصل قربت* نه چنانست که زاهد گوید 

می بنوشم و خراب از رخ یاری باشم 


ساقیا باده از آن لعل جهان سوزم آر 

پیشتر زانکه در این عرصه غباری باشم 


ای صبا خاک رخم را ره میخانه فشان

تا چو ساغر به کف باده گساری باشم 


خاطرم بس که ملولست ز بی مهری ها

خوش بُوَد تا که دگر خفته به غاری باشم 


با شباهنگ بیا کهنه صبوحی* تو بنوش

تا غلام صنمی نیک تباری  باشم 


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


* چلیپا کش = صلیب بر دوش 

* اصل قربت = راه و روش نزدیک شدن به خداوند 

* صبوحی = به معنی می صبحگاهی،  کنایه از نماز 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۱۴


سر به دامن منشین نامه ی دلدار آید 

مژه در خون مَکِشان یار وفادار آید 


ناامیدانه مزن خیمه سر کوی دگر 

چون به هر راه نشین مژده ی دیدار آید 


زین غم و درد چه حاصل که به جانت داری 

خرمن سوخته* از کِشته و کردار* آید 


عقده ی دل چو سحر بهر دعا بُگشائی

شاهد جان و دلت* بر تو پدیدار آید 


گر شبی دست دهد جام می و دامن یار

سوره ی حمد، لبِ خفته و بیدار آید 


از جفاها تو مگو بلبل محزون که سحر 

بهر تیمار* دلت نامه ی دلدار آید 


گر به وادی فنا ره نسپارد دل من 

بر سر کوی تو شب، خسته و بیمار آید 


ساقیا راه جفا رسم شباهنگ نَبُوَد 

گر برانی ز درت باز ز دیوار آید 


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


* خرمن سوخته = کنایه از مشکلات و غم ها 

* کِشته و کردار = اعمال ،کارهای نیک و بد 

* شاهد جان و دل = منظور پروردگار 

* تیمار = مداوا و پرستاری 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۳۲



 بنی آدم اعضای یکدیگرند 

که در آفرینش ز یک گوهرند 


چو عضوی به درد آورد روزگار 

دگر عضوها را نماند قرار 



  کاش سعدی زنده میشد و اوضاع احوال این زمان جهان را میدید .... 

 نمیدانم برای فجایع کنونی که در جهان اتفاق میافتد چه می سرود  

 ولی حتما برای این صحنه هایی که در وطن خودش میدید حتما مرثیه  های دلخراشی می سرود 

    ولی اکنون بنی آدم اعضای یکدیگر نیستند ..‌ 

   اکنون هر کس قدرت بیشتری دارد میتواند کسان دیگر را به خاک و خون  بکشد و غیر از خوردن مال آنها حتی خون آنها را هم بیاشامد ....

 خداوندا دنیا و جهانی که تو برای بشر خلق کردی به کجا دارد میرود ؟ 

 چگونه تو ما را اشرف مخلوقات لقب دادی ؟ آیا از کردار ما آگاهی   نداشتی ؟ اگر داشتی چرا ما اشرف مخلوقات شدیم ؟ آیا فقط بخاطر ظاهر خودمان؟ 

  خداوندا خیلی سوال ها هست که از تو دارم ولی نمیدانم چرا به هیچکدام جوابی نمیدهی  آیا تو بسیاری از بندگانت را فقط برای زجر کشیدن و گرسنه ماندن و در آخر کشته شدن خلق کردی؟ 

  مگر نگفته ای تو بر ما حقی داری و ما هم بر تو حقی ؟ 

 حق خودت را خودت بهتر میدانی .. ولی حق ما بندگان کدامست؟ 

 بندگانی که همیشه مورد ستم و ظلم قرار گرفته اند حقشان چیست ؟ 

 آیا تو چنین تبعیضی را بین بندگانت قائل میشوی ؟ یا شیاطین ؟ 

 چه کسی پاسخگوی این تبعیضات است ؟ 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۲


گهی آید به مهمانی گهی بر من زند سنگی 

گهی کیوان کشد تیغی گهی زهره زند چنگی 


گهی لعل لبش خندان گهی ناوک پران چشمش 

گهی او را صبا مرکب گهی تختی و اورنگی* 


گهی از عشق سیرابم گهی از هجر در آتش 

گهی از نور او نورم گهی باشم چو مردنگی* 


گهی بی تابم از هجرش گهی سیرابم از مهرش 

گهی قرآن همی خوانم گهی شعری و آهنگی 


گهی در ره چو قدّیسم *گهی در چنگ ابلیسم 

گهی سنگی کند گوهر، گهی گوهر شود سنگی 


گهی اندر رخم ظاهر گهی اندر دلم باهر* 

چو نورش نور تکوینی* به هر لحظه شود رنگی


گهی درویش درگاهم گهی دلریش جانکاهم 

گهی سلطان سلطانم گهی همچون یکی زنگی*


گهی بلبل به گلزاران گهی چون نی به نیزاران 

گهی بوفی به ویرانی گهی از غم شباهنگی 


################################

* اورنگ = سریر و تخت پادشاهی 

* مردنگی = فانوس شمعی . یا لوله ای شیشه ای که روی شمع میگذارند که از وزش باد خاموش نشود 

قدّیس = پاکان . مستوران 

* باهر = روشن و تابان 

* تکوین = نور خلقت .نور آفرینش 

* زنگی = سیاه پوست.. یا سیاه زنگباری 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۰


نرم نرمک میخرد در کوچه ای 

نزد قصابی* بر آید مورچه ای 


از برای قُوُتِ* خود یا دانه ای 

در سر خود دارد او افسانه ای 


گه به راست رفت و گاهی سوی چپ 

گه جلو می جست و گاهی هم عقب 


لحظه ای در فکر میشد همچو خر 

شاخکش میکوفتی بر فرقِ سر 


ناگهان پیدا شود بر او عقاب 

منجکی* در پیش پایش با شتاب 


خنده ای بر مورِ بیچاره نمود 

کای ز تو در مانده تر هرگز نبود 


گو چه میخواهی در این راه غریب 

وز چه میخواهی تو را باشد نصیب 


ای که راه و چاه خود گم کرده ای 

ره ندانی فکر گندم کرده ای 


این شکرگه* عرصه ی من بیگمان 

طعمه ی خود را ربایم هر زمان 


گر مرا خدمت کنی همچون غلام 

شادی دنیا تو را آید به کام 


مور گفتش ای عقاب خیره سر 

راه خود گیر و مرا از ره مَبر 


آنکه من را دست و دندان داده است 

روزیِ من را به سندان داده است 


من بیاموزم که بهر نان خود 

نافروشم غیرت و ایمان خود 


از برای من همین هم بس بُوَد 

گر چه قُوتِ من درون خَس* بُوَد 


من دل اندر زلف یاری بسته ام 

غیر او از هرچه باشد رسته ام*


هر کجا کان چشم او منظر* بُوَد 

من خوشم در آن اگر آذر* بُوَد


قهقه منجک سکوتش را شکست 

پر زد و بر روی سندانی نشست 


بر سر سندان که رانی*بس بزرگ 

پیش زنبور آمدی آن هم سُتُرگ*


خنده ای بر روی ران زد خوش خوشان 

تکه ای را میبَرد اندر دهان 


لحظه ای بعد آمدی ساطور دست 

کاردان قصاب گیرد ران به شست*


ضربه ای بر روی آن زد پر خروش 

در همان جایی که زنبورش به نوش


شد به دو نیم آن عقاب تیز پر 

آن چه در فکرش نبود آمد به سر 


بعد از آن پرتاب شد روی زمین 

در همان جایی که مور اندر کمین 


مور دندانش گرفت آن نیمه جان 

می کشیدش لنگ لنگان تا نهان 


گفت با تو من نگفتم ای عقاب ؟ 

قُوتِ من آید ز سندان بی حساب 


چون به سندان بر نشستی پر غرور 

ناشنیدی* پند این رنجیده مور 


هر که چون تو آن چنان پر نخوتست 

عاقبت روزی چنین در خفتست 


#############################

* قصابی = منظور دکان قصابی است

* قُوت = روزی         * منجکی = زنبور های زرد رنگ       *  شکرگه = مخفف شکار گاه 

* خس = خار وخاشاک و خاک  

* رسته ام  = رهایی یافته ام    

* منظر = جائی که به آن نگاه میشود .یا صورت و چهره  .....     * آذر = آتش ....

* رانی  = منظور ران گوشت ....

* سترگ = بزرگ و قوی   

* شست = در اینجا به معنی پنجه و دست 

* ناشنیدی = نشنیدی 

*


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۰


من و ساغر و می تو با زهره و عود 

من و ناله ی نی تو با مطرب و رود*


من و چشم خونین تو با چشم عیّار 

من و کام تشنه تو چون پیر خَمّار *


من و سوز هجران تو با زلف افشان

من و آه سوزان تو چون ماه ایوان 


من و آتش دل تو و نقش این گل 

من شوق محمل تو چون شمع محفل


من و آب دیده تو با زلف طرار 

من و دل به سجده تو با چشم بیمار


من و خاک آدم تو در جاه عالم 

من و فقر دانش تو در نقش خاتم 


من و سینه و دل تو شیشه و سنگ 

من و غصه و غم تو در شعر و آهنگ 


من و لاله در غم تو در گلشن و باغ 

من و ناله ی دل تو در نور آفاق 


من و عمر فانی تو در زندگانی 

من و برزخِ خود تو در جاودانی 


من و باده در کف تو چون ساقی مست

من و مفتی و حد تو با چله در شست*


من و مذهب و دین تو با لعل شیرین 

من و پای لنگم تو در ماه و پروین


شباهنگ و غم ها تو با این ستم ها 

دل از من ربودی چو ماه خُتن ها* 


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

* رود = ساز زهی مانند عود یا بربط

* چله در شست = کنایه از گرفتن تیر در کمان 

* پیر خَمّار = منظور مرشد یا راهنما

* خُتن = سرزمینی در چین که آهوی ختن و مشک ختن

از آنجاست و زیبا رویان فراوانی دارد



زلف بر باد مده ... خواننده مرحوم داریوش رفیعی 


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۱

این غزل را امروز برای دوستی والاگهر سروده ام که امیدوارم مورد 

پذیرش ایشان قرار گیرد 

قامتم خم گشته چون چنگی و گمنامم هنوز 

سوختم تا استخوان، در عشق او خامم هنوز 


هر که عاشق شد به نامش مهر رسوایی زدند

من به راه عشق او سوزم و گمنامم هنوز 


شد یکی صوفی یکی عارف یکی سالک و رند 

مانده ام من در خراباتی و بی نامم هنوز 


بهر شبگیر و شباهنگ صبح صادق بر دمید 

عمر من گشته به سر در رنج و آلامم هنوز 


همچو طراری رباید میگساری باده را 

من بدین لغزنده پا افتاده در دامم هنوز 


می پرستان خرقه پوش و خرقه سوزان رفته اند

بینِ مستی و خماری در پی جامم هنوز 


آتشی در خرمنم افتاد و باد صرصری *

میبرد خاکستر و من بی سرانجامم هنوز 


در میان دوزخ صغرا* فقط سوزم ز غم 

تا رسم بر دوزخ کبرا* به فرجامم هنوز 


طیِ برزخ میکنم اینجا و در چشم کسان 

گر چه چون بوفی * نشسته بر لب بامم هنوز 


چشمه ی چشمم کنون خون بارد از این دیده گان

بغض تلخی همچو حنظل* مانده در کامم هنوز 


با شباهنگ گو چه کردی ای نگار نازنین 

کاین چنین آتش به جان، لیکن چرا خامم هنوز ؟


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

* باد صرصر = باد بسیار گرم و سوزان 

* دوزخ صغرا = یا (صغری) کنایه از این جهان است 

دوزخ کبرا (کبری) همان دوزخ بعد از مرگ 

* بوف = جغد 

* حنظل = میوه بسیار تلخی که قابل خوردن نیست 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۸