شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۱۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

در گوشه ی میخانه، افتاده چو دیوانه 

پیدا نکنم راهم، من را که بَرَد خانه

 

در حسرت یک ساغر، افتاده ز پا و سر

دیگر شده ام مجنون، اندر رهِ میخانه 

 

ساقی بده آن باده، دودی ز نهانم گیر

دیگر نتوان رفتن، بی باده ی مستانه 

 

آنجا که نگارم را، دیدم چو مهِ تابان

عشقش زده بر جانم، چون نیزه ی بیگانه 

 

مطرب تو مکن باور، آن چه که عدو* گوید

من ماندم و عشق او، در گوشه ی ویرانه

 

در کنجِ دلم بنگر، آن خالِ سیاهش را

پنهان ز عدو کردم، خالِ لب جانانه*

 

در زلف سیاهِ او، مستانه زنم یا هو

با تارِ دلم بر آن، هر دم بزنم شانه

 

دل در خمِ آن گیسو، درمانده ی آن ابرو

چون مرغ پریشانی، سر خورده از این خانه

 

بر گیر غم از جانم، ای مطربِ بربط* زن 

کان شمع زند آتش، بر این دلِ پروانه

 

هیهات که دل خون شد، کو ماهِ دل افروزم

تا خیمه زند امشب، در گوشه ی کاشانه

 

ای تاجِ سرِ مستان، وی غم شکنِ خستان*

یک دم نظری کن تو، بر مرغک غمخانه 

 

هان شمع دل افروزم، در عشق همی سوزم

پیمانه ی من پر کن، از ساغر شاهانه

 

شمعی شده ام گریان، در حسرت آن چشمان

افتاده شباهنگی، بی ساغر و پیمانه 

 

در حسرتِ رویت من، برخیز و گل افشان کن

زین عشق تو را خوانم صد قصه و افسانه

 

*عدو = دشمن کنایه از شیطان ... *خال لب جانانه =

در دل خالی سیاه وجود دارد که عارفان بزرگ آن را 

به خال لب معشوق تشبیه کرده اند ..‌ * بربط = همان ساز عود است

* خستان = دل سوخته و دل خسته ها 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۳
گفتگوی دل و دلدار من افسانه کنید 
نقلِ هر مسجد و میخانه و بتخانه کنید
 
دلِ بیتابِ من از سینه برونش آرید
هرچه بشنیده ز یارش همه افسانه کنید
 
با میِ صاف ز خون پاک و مطهر سازید
بطنِ آنرا چو سبوی می و میخانه کنید
 
دست در دست نهید و همه پا کوبان
یادی از آتشِ شمع و منِ پروانه کنید
 
خوشتر از قصه ی عشق به کجا گفته شود
یک نظر بر رخِ مجنونِ دیوانه کنید
 
چون ندارم خبر از خود منِ سرگشته ی عشق
این دلِ دلشده را هدیه به جانانه کنید
 
هر که در خرمنِ او عشق شراری زده است
با من از روی وفا همدل و همخانه کنید
 
در رهِ عشق بمیرم و دلم برگیرید
سوی ساقی چو رود ساغرِ و پیمانه کنید
 
این شباهنگ به گوید که چسان عاشق شد
عشق باشد همه جا همت مردانه کنید 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۸:۵۳
در همه دوران فقط او یکه تازی میکند
من نیَم جز لعبتی* عشقست و بازی میکند
 
گه به کوره میدمد وانگه به پتکم میزند
تا کند آبدیده ام جنگی چو غازی* میکند
 
زیر پُتکِ عشق ناید دم زدن زیرا که او
تا بگوئی عاشقم هر لحظه نازی میکند
 
من نبردم ره به راهی تا رکابش بوسمی 
کو میانِ شهسواران یکه تازی میکند
 
خیز و گر سودای او داری به میخانه درآ
چون در آن ساقی به مستی نقدِ* رازی میکند
 
کن نهان پیمانه را از چشم هر نامحرمی
ورنه بر آن از حسد مُغ فتنه سازی میکند
 
راز را افشا مکن در پیش زاهد ساقیا
کاین دغل* در عشقبازی حقه بازی میکند
 
هرچه داری در رهِ عشقش به می ده کز ازل
عشق او با می پرستان دلنوازی میکند
 
چشم شوخش چون فلک را در سماعی میکشد
با دلی کو خواند او را غمزه بازی میکند
 
زان شبی کو این شباهنگ خرقه اش آلوده شد
در میان پادشاهان سرفرازی میکند
 
زاهدا دستار افکن زانکه نیرنگ و ریا
هم چو ماری زیر آن صد لانه سازی میکند 
 
* لعبت = عروسک....* غازی = جنگجو......
* نقد = فاش کردن....  * دغل = شیاد
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۶:۴۸
مرگ مرغ عشق 
مده خون دلم را که روزی بمیرم
اگر بی رخت من به هر جا نشینم
 
به بازی مگیرش که از عشق رویت
ز دنیا بریدم به صحرا نشینم
 
ز خونش مکن پر تو جام رقیبان
چو ققنوسِ بی یار و تنها نشینم
 
چو لیلی تو هستی ز مجنون خبر گیر
که در کنجِ ویرانه شیدا نشینم 
 
طبیب دلم شو در این شهرِ غربت
که بی روی ماهِ تو رسوا نشینم 
 
اگر دل بگیری به دامان نشینی 
روم چون ستاره ثریا نشینم
 
وگر رویِ ماهت دلم را پذیرد 
چو سلطان عاشق به رویا نشینم
 
گُلِ گلشنم شو شباهنگ* منم من
به زلفت چو مجنونِ گلها نشینم
 
* شباهنگ = بلبل
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۳:۳۰

آه از آن نرگس جادو* که دلم افسون کرد

در پی خنده ی مستانه رخم پر خون کرد

 

دل سپردم به وفا با همه ی درد و غمم

در هوای زلفِ خود مرغ دلم دلخون کرد

 

ناشیانه زده ام خیمه سرِ کوی کسی

کو به نیرنگ‌ و ریا خون به دل مجنون کرد

 

میخورم خون دلم را همه شب تا به سحر

تا که از روی جفا این رخ من گلگون کرد

 

ای صبا زین غم دیرین به که گویم سخنی

از جفائی که وفا را ز جهان بیرون کرد

 

دل در این راه پر از رنگ و ریا خونین شد 

تا که او لعل بدخشان لبش میگون کرد

 

من در این معرکه ی جنگ و گریزم همه شب

با شباهنگ که بدین عشق غمم افزون کرد 

 

* نرگس جادو = کنایه از چشم مست یار

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۹:۴۰

مهربان یاری ندارم جز تو ای آرام جان 

یک نظر بر دل بیافکن هر چه میخواهی ستان

 

در نهانم شعله ای زد همچو آن تفتانِ پیر*۱

گه به طغیان میخروشد گه بسوزد در نهان

 

در دلم صد غلغل و اندر سرم تاجی ز نار*۲

گه کشم آهی کز آن تیره بگردد آسمان 

 

هر کسی خواهد به نوعی با من آید در سخن

لیک ریزد بر سرم آتش، چو مرغی بی زبان

 

دستِ تقدیر از دلم صد گونه تاوان میکشد

تا دهد از روزنی بر من ز کویت یک نشان

 

آنچه از جور و جفا بر من گذشته تا کنون 

کرده صبری پیشه ام کو آید آن آرام جان

 

هر چه کردم تا دلم مسجد نشیند یا که دیر 

دل بُرید از هر دو و شد راهیِ کوی مُغان 

 

بی وفا گشتی شباهنگ از چه دل را غم دهی

مر ندیدی حاصلِ جور و جفا را در جهان

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

*۱  تفتانِ پیر = کوه آتشفشان تفتان در سیستان و بلوچستان.

*۲ منظور مانند قلیان که در دلش با آب غلغل میکند در سرش پر از آتش است و وقتی به آن پک میزنند دود غلیظی اطراف را پر میکند....

 

 


نرگس مست تو 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۷:۰۰

روم زین عشق آتشزا به آتشگه روم با دل

چو زلفت را خریدارم به مسلخگه روم با دل

 

مگر ای گل نمی دانی که جان بر کف شدم اکنون

ز آن لعلی که نوشیدم به قربانگه روم با دل

 

دگر جز دل ندارم کف بگیر و جان رهایی ده

وگرنه از غم رویت به آتشگه روم با دل

 

چو ناز از چشم بیمارت شرر در خرمنم ریزد

برای همدلی با آن به خرمنگه روم با دل

 

شده محراب ابرویت مرا محراب و قبله گاه 

به حال سجده بر زلفت به قبله گه روم با دل

 

قدم رنجه بفرما تو بر این دیده ی محزونم

که تا با نرگس مستت زیارتگه روم با دل

 

چو دردم را نمیدانی گلِ یکتای این گلشن

بگو تا سینه بشکافم به خُرّمگه روم با دل

 

بیا آرامِ جان و دل دگر طاقت ز کف دادم

که گر دل را برنجانی به قربانگه روم با دل

 

شباهنگ را اگر خواهی بگو با او به یک غمزه

که تا از بهر دیدارت به خلوتگه روم با دل

 


چه شود .....

 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۸

جهان در آتش جنگ و دگر پایان نمیگیرد 

چرا این کینه و نفرت کنون درمان نمیگیرد

 

سخنها بس شنیدم من ز عدل و داد و آزادی

اسارت زین ریا کاری چرا پایان نمیگیرد

 

چو سالوسی و شیادی ز بهر سیم و زر باشد

اگر اینگونه باقی شد جهان سامان نمیگیرد

 

عجب دارم ز افکار ستمکاران و فاسد ها

که پندارد خدا هرگز از او تاوان نمیگیرد

 

نیاندیشد دمی کاین عمر پایان میرسد روزی

چو در رویای خود بیند اجل زو جان نمیگیرد

 

بدزدد مال مردم را چو آید بر سر قدرت

ولی هرگز سراغی او ز مسکینان نمیگیرد

 

نداند زهره ی چنگی در این چرخ فلک گردون

بجز از خالق یکتا ز کس فرمان نمیگیرد

 

ز هرچه جز زر و قدرت بپوشد چشم بی وقفه

دریغا هرگزش پندی از این قرآن نمیگیرد

 

چو از این بگذرم ای دل شباهنگ بس دل افکارت

که حیوان جان حیوان را چو این انسان نمیگیرد 

 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۲۵
حسرتِ خونین دلم را میخورد جام شراب
بر سرِ آتش کند یادی ز دل سیخ کباب
 
دختر رز* را چو گفتم قصه ای از اشک تاک*
گفت خوردم خون دل تا اشک او گردد شراب
 
در دل خُم خون خود خوردم و در جوش آمدم *۱
آرزو ها بر سرم زنجیره* بسته چون حباب
 
گفتمی خون دلت را خوردی و گشتی شراب
تا کنی هر عاشق سر گشته را مست و خراب
 
اشک من خونابه شد با خون دل بر گونه ام
دیده ام در پشت این خونابه ها صد ها سراب
 
بعد از آنکه عمر خود بیهوده آوردم به سر
همچو رویا پر کشیده آرزو ها حین خواب
 
گرچه در دفتر ندارد این شباهنگ گوهری
بر مزار او یقین آری به کف مشتی تُراب*
 
 
@@@@@@@@@@@@@##@@@@@@@@
 
* دختر رَز = شراب...... * اشک تاک .. وقتی شاخه ای از درخت انگور بریده میشه تا مدتی قطرات آب مثل دانه های اشک از اون بیرون میاد که به آن اشک تاک میگویند
*۱ زمانی که انگور در خمره ریخته میشود بعد از مدتی به حالتی مثل جوشیدن در آن بوجود میآید 
* زنجیره = وقتی انگور دارد به شراب تبدیل می‌شود 
در بالای خمره حبابهایی پیدا میشود که مثل زنجیر به هم
پیوسته اند... * تُراب  = خاک 
 
 
 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۶ ، ۰۵:۳۸

دوش در وقت سحر دیده مرا ساغر شد

خون دل دیده ی مسکین رخم یاور شد

 

من ندانم چه بها بوده چنین اشکی را

که مرا مُلک جهان قیمت آن کمتر شد

 

قطره ی اشک به قارون نفروشم زیرا

پر بها تر ز زر و سیم و صد گوهر شد

 

جلوه گر عارض آن مه چو به رویا گردید

گوئیا ماه به سرِ کون و مکان افسر شد

 

گفتمش این که بَری گنج نهانم ز چه روست

گفت این رسم من و شیوه ی هر دلبر شد

 

گفتمش ما و وصالی ز رخت ای هیهات

گفت بیند رخ ما هر که بر آن باور شد

 

تا به یک لحظه رخش گشت نهان از نظرم

دیده چون چشمه ی اشکی و رخم بستر شد

 

جز شباهنگ همه ساغر به کف و رند و خراب

کو به میخانه نشد* وز کف او ساغر شد *

 * نشد = نرفت  * شد = رفت 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۱۴:۰۹