شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۵۶۸ مطلب توسط «شباهنگ ( ک )» ثبت شده است


هان دلا با من بیا تا بر ثریا ها* رویم 

در میان کهکشان ها در پیِ لیلا رویم


خون به دل کردی مرا با ناله های بیصدا

خیز، تا زین غم کنون با هم به دریاها رویم 


نازِ دلبر را خریدم خون خود تاوان دهم

خمیه در کویش بزن با هم به رویاها رویم


عشق من بی حاصلی در جان مسکینم زند

خاکِ غم بر سر نما امشب به صحراها رویم


این زمین هم جان ستان شد چون ستمکارانِ دهر 

دل از این دنیا ببُر تا در ثریا ها رویم 


خاطرت از من نرنجد ای ز من آغشته تر 

دستِ یاری بر مگردان تا به روستاها رویم


گو کجا دستی بُوَد تا دستِ مسکین گیرد او ؟

هان خدا یا از چه رو باید چو رسواها رویم


جان ستان گشته غمم ای دل شباهنگ را بگو 

یا بپا خیز و کمک کن یا از این دنیا رویم 


* ثریا = آسمان 

با تسلیت به همه هموطنان استان کرمانشاه آنقدر از این فاجعه در غم هستم که در این سه روز حتی توان نوشتن هم نداشتم .. شرمنده همه هموطنان آسیب دیده ام هستم که نتوانستم در آن دیار بیایم و لااقل ابراز همدردی کنم ..


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۵

هرگز شنیده ای تو ماهی ز تشنگی مُرد ؟

آیا ندیده ای تو مردی ز خستگی مُرد ؟


هرگز شنیده آیا طفلی گرسنه خوابست ؟

رویای سیریِ او چون صحنه ی سرابست 


هرگز ندیده ای تو چشمانِ خیس مادر ؟

هرگز ندیده ای تو لبهای خشکِ دختر ؟


هرگز ندیده ای تو مردی ز غم خمیده ؟ 

دستان خالی او چون پیکرش تکیده ؟


هرگز به زیر پل ها دیدی کسی خزیده ؟ 

جز خس و خاک و خاشاک او بستری ندیده


هرگز نگاه طفلی در تو اثر نهاده ؟ 

هرگز کلام حقی بر کامِ تو فتاده ؟


هرگز تنی برهنه لرزان ز غم تو دیدی؟ 

صد شرم بر تو ای دل کان صحنه را ندیدی


نا گفته اند آیا اعضای یک تن هستیم ؟ 

نا گفته اند آیا از اصلِ گوهر هستیم ؟


آیا نگفته خالق با خالقت وفا کن ؟ 

آیا نگفته با تو درد و غمی دوا کن ؟


آیا به تو بگویم طفلان ز غم بمیرند ؟ 

آیا به تو بگویم در خاک و خون اسیرند ؟


ای دل تو با شباهنگ پیمان نبسته بودی ؟ 

آیا تو با خودِ من این سِرّ نگفته بودی ؟


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


 و متاسفانه این قصه همیشه ادامه دارد ...‌



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۱۷:۰۰


حسرت دنیای پوشالی کشیدن تا به کی
خوردنِ نانی به خون آلوده بودن تا به کی
 
پای برکش* ای که دانی در رهی آخر بگو
نازِ این پیرِ عجوزه* را خریدن تا به کی
 
زانکه دُونان را دهد او تاج و تختی بی دوام
در پی دنیای دُون پرور دویدن تا به کی
 
چشمِ خود بگشا کجا شد جامِ جمشید و جمش
منت از دنیای خون تشنه کشیدن تا به کی
 
جانِ اسکندر چو گیرد چشمه ی آب حیات
پیشِ سلطانان چو چنگی خود خمیدن تا به کی
 
ننگ و عیب از مردم خَمّار* بینی بر دوام
محنتِ خلقی ستم دیده، ندیدن تا به کی
 
میکنی کیسه ی خود را پر ز دینارِ طلا
گوشِ خلقی را ز بیخ و بُن بُریدن تا به کی
 
بین که مسکینان درونِ خار و خس افتاده اند
زیرِ بالا پوشِ دیبایت* خزیدن تا به کی
 
نفسِ نیکو را گُزین کاین شد نشانِ مردمی
در هوای نفسِ اَمّاره پریدن تا به کی
 
خیمه شب بازی مکن دیگر شباهنگ در جهان
غیر از آنچه بوده ای خود را نمودن تا به کی 


* پای برکش = دست برداشتن از کاری .....
* پیر عجوز = کنایه از دنیا 
* خَمّار = می فروشان ..باده نوشان..در اصطلاح عارفان 
بزرگ و مرشد را گویند 
* بالا پوش دیبا = رختخواب پر و پارچه دیبا و پرنیان 


فریاد ... خواننده شجریان
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۰۰

 

دردی نهفته دارم آتش بر آن گذارم 

کاین جانِ در حصارم از دل بَرَد قرارم

 

ای ساقیِ خُماران بنشین به سبزه زاران

تا جان کنم فدایت دل را به حق سپارم

 

من تشنه چون کویرم در چنگ غم اسیرم

طی میکنم طریقم چون مرغ بی قرارم

 

گم گشته در سرابی آشفته زین خرابی

بر پای خود نهادم بندی به روزگارم

 

دردا نیامد هرگز آن می به ساغر من

سرخورده زین تلاشم دُردی کشی خمارم

 

از عشق او در عالم بیتاب تا دلم شد

همچون حباب بی جان بر موج ها سوارم

زان چشم مست شهلا، حیران ز ذات و آلا*

در کوچه های غربت پیوسته بیقرارم 

 

در زورقی شکسته جانم ز تن گسسته

توفان ز قهر دریا فتنه کند به کارم

 

ساقی چرا شباهنگ از کس وفا نبیند

خاطی* چو باشد این دل بر آتشش گذارم

 

* آلا = جلال و صفات نیک خداوند * خاطی =گنهکار


سیمین بری.... خواننده جمشید شیبانی

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۱۲:۰۰
 
 
چو قصد دلبری سازد نقاب از رخ براندازد
کند ناوک* پران چشمش که شوری در سر اندازد
 
ز چشمِ مست جَمّاشش* حذر کن ای دل مغرور
که چشمت تا زنی برهم ز بنیادت براندازد
 
هوای عاشقی در سر نه کارِ هر دل خامست 
در آن دل تا که عاشق شد چو کشتی لنگر اندازد
 
اگر مردش نباشد دل،  بگو با ناخدای عشق
که این کشتیِ پر آتش،  به جای دیگر اندازد
 
هزاران دل پریشان و ز هجران در تب و تابند 
تو را بعد از نسیمی خوش بکامِ صرصر* اندازد
 
اگر با او بنوشی می، به جای آب آتشزا*
بگیرد دلبرت دستت تو را در کوثر اندازد
 
سزد ثابت قدم باشی اگر مردِ رهش هستی
که عاشق نزد دلدارش به پای او سر اندازد
 
عجب دارم از این آدم که یارش را نمیجوید 
فقط در فکر آن باشد که خود با او در اندازد
 
تو برخیز و گل افشان کن چو نوشی ساغر از دستش
وگر نه این غمِ دوران ز دستت ساغر اندازد
 
زنم دست دعا هر شب به درگاه خدای عشق
شباهنگ را چو مرگ آید به پای دلبر اندازد
 
 
* ناوک = تیر . کنایه از مژگان * جمّاش = زیبا . شهلا 
* صرصر = باد بسیار گرم و سوزان ..
* آب آتشزا = می و شراب دنیایی
 

رسوای زمانه ... خواننده قربانی 
 
 
۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۶ ، ۲۱:۲۰
خبرت هست، چه آورده سرم زلف کجت ؟
نظرت هست، که آتش زندم تیر غمت ؟

گذری بر دل خونین جگرم کن ز وفا 
که ببینی چه کشد از غم آن لعل لبت
 
دگر این شیوه رها کن که دلم بی خبرست 
ز بلائی که سرش آمده زان زلف خَمت 

به نگاهی که کنی بر دل شوریده ی من 
به کجا سر بزنم، یا که کجا خاک رهت
 
ز شبی کو به ثُریا زده ای خیمه ی عشق
همه عالم به فغان آمده زان روی مَهت
 
تو به شمشیرِ رُخت فتنه در عالم زده ای 
دل بیچاره ی من کُشته ی آن زلف کجت
 
دل شوریده مسوزان که به آب و گل من
زده ای باده ی هستی به لب و روح و دَمَت

به من و این دل مسکین ز چه رو فتنه کنی 
که شدم خاک نشین بر سر آن خال لبت 
 
همه افلاک کجا دیده چنین جلوه ی عشق
که به مستی بزنم باده از آن جامِ غمت 
 
نظرت هست شباهنگ شده مرغی سحری
که بخواند ز وفا نغمه به یلدای شبت
 
زلف بر باد مده .. از مرحوم داریوش رفیعی
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۶ ، ۱۴:۳۹

 

هرگز نتوانم که دل از یار بگیرم

پشمینه ز آن خانه ی خَمّار بگیرم

 

من می زده  زانرو ز خرابات برآیم

تا خود رهِ آن کوچه ی دلدار بگیرم

 

در میکده آیم چو خُماران به ندائی 

تا پرده ز رُخساره ی پندار بگیرم

 

مطرب چو زند سازِ موافق به نوائی 

درسی ز کمال و چَمِ* گفتار بگیرم

 

ساقی چو دهد باده ی نوشین به تسلسل 

راهی به سراپرده ی کردار بگیرم

 

آنگه که بگیرم به کَفَم جان ز صداقت

صد جام از آن دلبر غفّار* بگیرم

 

زاهد چو کند عیب که من کافرِ دینم

ساغر ز کفِ آن شهِ ستّار*بگیرم

 

حالا که شباهنگ زده آن باده ی نوشین

دیگر نتوانم ره هشیار بگیرم

 

*چَم = راه و روش ....  *غفار = بخشاینده گناه

* ستار= پوشاننده گناه ..از صفات خداوند

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 



 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۰:۳۰


وای از آن شب که مرا در کوی خود گریان کنی 

این دل سرگشته را در پای خود بریان کنی


وای از آن روزی که سوزد از غمت خشک و ترم

بر سرِ عهدم بمانم زلف خود افشان کنی


مرغِ دل آید بکویت چاوچاوان* نیمه شب

ترسم آن زلفت نبیند و دلم نالان کنی


بیقرارانه شدم چون خاک راهت این زمان 

چون نشد از تو خبر آید،  دلم گریان کنی


هر که هجران میکشد نقبی به میخانه زند

هجر را در دل کُشم شاید چو سرمستان کنی


لشگر غم گر زند صدها شبیخون بر دلم

باده ی عشقت بنوشم تا دلم خندان کنی


رفتنم را گو چه ارزد چونکه دل شد ماندگار

هر کجا گوئی روم گر این دلم درمان کنی


ساقیا از زلف او امشب حدیثی تازه گو

تا که این جان را فدای زلف آن جانان کنی


دل بگفتا هان شباهنگ با شرابی کن وضو

تا مگر امشب مرا همپاله ی رندان کنی 


* چاوچاوان = حالت پرنده ای را گویند که در حال

دفاع از بچه اش هست با التماس و ترس و لرز



الا ای پیر فرزانه ... خواننده بانو پریسا

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۲:۰۸

چه تقدیری نوشتی تو که خوش پایان نمیگیرد 

که این شوریده سر زین سان دگر سامان نمیگیرد 

 

هر آنچه بر دلم آمد تنِ زارم کشد بر دوش

ببین خم گشته این قامت دگر درمان نمیگیرد 

 

طبیبی جز تو ار باشد مرا از او نشانی ده

طبیبم گر نباشی تو غمم پایان نمیگیرد 

 

زلیخا وش دلم خون شد ز هجران رُخش ساقی

که نقشی جز رخِ دلبر دلم آسان نمیگیرد 

 

بسی آشفته و لرزان شدم در کوره راه عشق

دگر این بلبل عاشق  رهِ بُستان نمیگیرد 

 

بیا و زین دلم بُگذر که در فصلِ خزان دیگر

قدح از دست یار خود چو سرمستان نمیگیرد 

 

خدا را دردِ من این شدکه چون عاشق شدم بر تو

کماندارِ رُخت* از من دلم تاوان نمیگیرد

 

بیا ساقی قدح ها را از این خونِ جگر پر کن

که صد رطلِ گران رنگی چنین تابان نمیگیرد 

 

رقیب از باده سرخوش و ز سازِ مطربان رقصان 

سراغ از چشم خونبار و رخِ گریان نمیگیرد 

 

دلم از غصه پر خون شد که این مرغِ نصیحت گو*

چرا خود عبرت از حالِ ستمکاران نمیگیرد 

 

من آن مرد خدا گویم که در عین تهیدستی 

زر و سیم و یدِ قدرت ز سلطانان نمیگیرد 

 

هر آنکه چون شباهنگ شد اسیر چشم شهلائی 

دگر از کس می سوری به جز جانان نمیگیرد 

*کماندار رخ = کنایه از چشم و ابرو 

مرغ نصیحت گو = هرکسی که آدم را نصیحت میکند

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@



بیچاره دلم 

 

 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۰

 

بر کس نداده مهلت این بی وفا زمانه 

تا با خیالِ راحت برخیزد از میانه

 

بر خون حق و ناحق تشنه چو گرگ پیری

در بَر و بحر و صحرا یا در میان خانه

 

ساقی بده پیاله تا دادِ دل ستانم 

از ظلم چرخ گردون وز جور این زمانه

 

خواهم کنار دلبر آتش زنم به غمها 

بر زلفِ پر خمِ او دستی زنم چو شانه

 

ساقی ببین غمم را دل گشته خون ز هجران

هر دم چو طفلِ گریان گیرد ز من بهانه 

 

بستان دلِ غمینم پیکی فرست سویش

کان دلبر چمانی* دل را کند چمانه*

 

عهدِ ازل به عشقش در پشت پرده بستم

بر من ز روی ماهش هرگز نشد نشانه

 

در جهلِ بی مثالت مستی مکن شباهنگ

جز دل کسی نبیند آن دلبر یگانه 

 

سرگشته ای اگر تو دل را به می صفا ده

دیگر چه جای حسرت دل پر کشد سمانه*

 

 

* چمانی = خرامان     * چمانه = پیمانه      

* سمانه = مخفف آسمان 


در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

از سالار عقیلی

۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۰