شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۶۳۸ مطلب توسط «شباهنگ ( ک )» ثبت شده است

خداوندا ز دین چیزی نمانده 

ز حق هم جز سخن ریزی نمانده

 

بیا با هم رویم دنیای دیگر

که در اینجا به جز هیزی نمانده

 

درون مسجد و دیر و کُنشتت*

به جز منبر شکرریزی نمانده

فدای لعل لبهای تو گردم

که بر زلفِ تو آویزی نمانده

 

میان تک سواران در رهِ حق

به جز بلبل شباویزی* نمانده

 

سحرگاهان ندارد شوق دیگر

که در کوی تو شبخیزی نمانده 

 

از این دین در جهان ای جان جانان

به جز رنگ و ریا چیزی نمانده

 

بیاور دین تازه ای برایم

سحرگاه دل انگیزی نمانده

 

دگر از دین و آئینت تو بگذر

که اندر کعبه گل ریزی نمانده

 

بزن بر طبل بی عاری دل من 

که شبخیزی و شبدیزی* نمانده

 

اگر داری تو صبر و بردباری

برای ما فقط شد بیقراری

 

فقط در جنگ و خونریزی بتازند 

ز خون مردمانت باده سازند

 

یکی بُت میشود در کاخ قدرت

یکی خون میخورد در کوخ ذلت

 

یکی آتش فروزد در جهانت 

یکی در زیر تیغِ دشمنانت

 

یکی آید چو فرعون در زمانه

کشد او تیغِ کین را بی بهانه

 

یکی از ناکجا آباد دنیا

زند بر طبل جنگی بی محابا

 

خداوندا دگر از ما چه خواهی

که آدم در زمین آرد تباهی

 

همه مُلکِ جهانت رفت به تاراج

چو شیطانان بگیرند از تو هم باج

 

امانت را دگر آدم به باد داد 

زده او خیمه اندر مُلک شدّاد*

 

کند در خلقت تو فتنه سازی**

که خود خلقت کند با سرفرازی 

 

چو این باشد همان گفته ی شیطان 

ببُرد از یاد آدم نقش ایمان **

 

ز نیرنگ و فسادش من چه گویم

ز دنیا و سرابش من چه گویم

 

همه کافر به دین و مذهب و کیش

همه در فکر دنیا مانده در خویش

 

جهانخواران همه در ظلم و مستی

فرامش کرده اند یکتا پرستی

 

یکی از بهرِ خود بتخانه سازد 

یکی می نوشد و میخانه سازد

 

یکی انبان کند سیم و زرش را 

یکی آید فروشد پیکرش را 

 

یکی گنبد بسازد بهر نیرنگ 

یکی از فقر خود با خاک همرنگ 

 

یکی نالند خدایا کو قیامت

یکی مینوشد از خون با کرامت

 

یکی با ظلم سازد کاخ شدّاد

یکی خون میخورد از پتکِ بیداد

 

یکی اندر یکی ها بس فزونست 

زمین از خون دلها لاله گونست 

 

به آن ذاتت قسم آور قیامت

نخواهم زندگی را با ندامت

 

نمیدانم چگونه عدل و دادیست 

حقیقت بینمی یا آنکه بازیست 

 

* کُنشت = عبادتگاه یهودیان .

* شباویز = مرغ یاهو زن 

 

* شبدیز = اسبی تند رو که رنگی مثل شب دارد

* شدّاد .پادشاهی که داوود او به خدا و بهشت دعوت .و او کاخی بسیار بزرگ با باغهای عجیب 

درست کرد و آنجا را بهشت نامید 

 

** این دو بیت اشاره به آیه قرآن دارد که شیطان به خداوند عرض کرد بندگان تو را وادار میکنم در خلقت تو دستکاری کنند .. که الان اتفاق افتاده و بشر با شبیه سازی یا عمل های زیبایی مختلف در خلقت خداوند دخالت میکند ..

 

 

 

 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۲۵
(( درودی گرم بر همه ی دوستان و همراهان عزیز ))
 
 از حدود یکسال و نیم قبل بسیاری از دوستان و آشنایان و همراهان عزیز  همواره مشوق بنده گردیدند که این دلنوشته ها بصورت کتابی منتشر و در
دسترس هموطنان و علاقمندان به شعر و ادب فارسی قرار دهم ..
 به همین خاطر در شهریور ماه 96 به ایران سفر کردم برای چاپ قسمتی از مجموعه کتاب بوی زلف یار که پس از حدود شش ماه تلاش و کمک بعضی از دوستان کتاب (بوی زلف یار ) جلد اول آن به چاپ رسید این کتاب در
 352  صفحه شامل حدود  330 غزل و چند قصیده میباشد که در قطع 
وزیری با جلد بسیار زیبای گالینگور سخت به چاپ رسیده .
 امیدوارم که در سال آینده موفق شوم جلد دوم و سوم این مجموعه را در کتاب های 400 صفحه ای با اشعاری زیبا تر به چاپ برسانم . هرچند خود
واقف هستم که این دلنوشته ها ارزش و محتوای چندانی ندارند لیکن 
تشویق و تقاضای دوستانی باعث به چاپ رسیدن قسمت اول  این کتاب گردید .. این مجموعه شامل بیش از 1500 غزل و قصیده و مثنوی های 
کوتاه میباشد ..
علاقمندانی که مایل به خرید و دریافت کتاب میباشند میتوانند با کامنتی خصوصی آدرس خود را برای بنده ارسال کنند تا در اسرع وقت کتاب برای آنها فرستاده شود ......
لازم به تذکر است که بنده به هیچوجه انتظار کسب در امد از این کتاب ها
را ندارم و اگر کتاب مورد استقبال قرار گیرد همه ی در امد آن صرف کودکان بی بضاعت جهت تهیه لوازم تحصیلی میگردد. اگر دوستانی تمایل به داشتن کتاب دارند در حقیقت قدمی در راه کمک به آنها برداشته اند. 
 تشویق هر دوستان غیر وبلاگی برای خرید کتاب کمک بزرگی خواهد بود
البته چون بنده فعلا در ایران نیستم دوستانی در تهران تشریف دارند که 
کتاب ها را برای متقاضیان ارسال خواهند کرد .
 در هر حال روزی که  شروع به سرودن شعر نمودم حسی مرا وادار کرد که با خداوند عهد کنم اگر موفق به اینکار شوم هیچگونه چشم داشت مادی نداشته باشم و همه آن را صرف کارهایی در راه او نمایم و این کار 25 سال بطول انجامید و اکنون شکر گزار پروردگار هستم 
 
۱۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۴۷

ای دل بیا که دلبر، به دریا کشانَدَم

گاه از غمش چو مجنون به صحرا کشانَدَم

 

من در طوافِ رخ، لیک آن بوی زلف او

زین عشق بی مکان، تا ثریا کشانَدَم

 

در حیرتم چه آرد به بار این زمین تلخ

کز بهر آب، بر لبِ دریا کشانَدَم

 

ساقی بیار باده ی نوشین و دم مزن

هجرانِ او به وادیِ غمها کشانَدَم

 

گفتم که دل به راهش گذارم و خود روم

چون ساقیان به ساغر مینا کشانَدَم

 

عشقی که شد چو آتش غم در درون من

با شعله اش  میان شررها کشانَدَم

 

بر جان من زند تیر، با ناوکی ز عشق

آنگه بُرون ز دامِ مُصّلا کشانَدَم

 

ای زاهدی، که منعَم کنی از نگار خود

بینی که این به سودای دنیا کشانَدَم 

 

بنگر که بوی آن زلف، همچون نسیم عشق

از حسرتم رها و چه شیدا کشانَدَم

 

گفتی بیا شباهنگ چو ما در سبیلِ حق

دلبر مرا، به نازی فریبا کشانَدَم 

 

@@@@@@@@@@@#@@@@@@@@@@

 


زلف بر باد مده .. خواننده مرحوم داریوش رفیعی

 

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۱۶
======================================
دشتی شقایق را ببین اینک مزارم گشته است
چشمی نهان از دلبران، ابر بهارم گشته است
 
از غصه ی نامردمی تا پرده در شد اشکِ من
شامی که با حسرت بُوَد، صبحِ خُمارم گشته است 
 
ای همدم و ای همنفس من پر کشیدم زین قفس 
بنگر که مُلکِ عاشقان، خاکِ مزارم گشته است
 
کو ناله‌ای تا در سحر، همره شود با چشمِ تر
کز ناله های بی صدا، دل بیقرارم گشته است
 
کمتر به کارِ بلبلان عشوه نما چو نوگُلان 
من گر شقایق از غمم،  لاله نگارم گشته است 
 
خارِ مُغیلان میزند هر دم به نوعی نشتری 
نازم بدین عهد و وفا کو جانشکارم* گشته است
 
ای یارِ شهرآشوبِ من رسمِ وفا اینگونه شد
کاین خار به هنگامِ سفر، هم غمگسارم گشته است 
 
گفتا  چه دانی از وفا یا عهد و پیمان با خدا
هر کس که نازم را کشد خاکش گذارم گشته است
 
از عاشقی کم دم بزن زیرا چه میدانی از آن
آنکس که عاشق شد به ما در ره غبارم گشته است
 
گفتم شباهنگ خسته شد زین راهِ پر شیب و فراز
خواهد که او را برکشی زین جا که بارم گشته است 
================================
* جانشکار = کنایه از عزرائیل 
 ((ای دوست قبولم کن و جانم بستان....))

 
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۲ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۵۰


چنگ به خون دل زنم، ساقی غمگسار کو؟ 
ناله ی بیقرار دل، مطرب بیقرار کو ؟
 
شام سیه سحر نشد، ظلم و ستم بسر نشد 
هی هی دل ثمر نشد، زخمه ی بی سه تار کو؟
 
جان به هوای او پرد، دل به سرای او رود
تا غم او به جان خرد، زلف خمِ نگار کو ؟ 
 
من ز جهان بریده ام، تیر غمش خریده ام
خونِ دلم به دیده ام، دلبر غمگسار کو ؟
 
تیر غمش سزای من، زلف خمش دوای من
بند زند به پای من، بلبل سبزه زار کو؟
 
آتش غم به خرمنم، مُهر ستم به دامنم
برده ی بی زبان منم، ناله ی میگسار کو؟ 
 
نغمه ی دل برای او، جان و جهان فدای او
سر بنهم به پای او، تیغه ی جانشکار* کو ؟
 
جان و جهان من کجا، روح و روان من کجا 
جوهر جان من کجا؟ عاشق سربدار کو ؟
 
ناله ی دل سزای من، هی هی جان جزای من
تیر غمت برای من، نیزه ی پرده دار کو ؟
 
ناوک رخ به عمق دل، تیر خدنگ از آن خجل
دم نزنم ز آب و گل، دلبر دل شکار کو ؟
 
خیز دلا به یار گو، قصه ی این خُمار گو
نو گلِ این بهار کو ؟ زلف خم نگار کو ؟
 


* تیغه ی جانشکار = کنایه از داس مرگ 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
 
۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۴۲



بیا ساقی فرامش کن دگر افسانه ی من را

نیَم من درخورِ مجلس، شکن پیمانه ی من را


به جمع میگسارانت اگر پرسند حالم را

بگو پیدا نکردی تو دل دیوانه ی من را 


چو چشمم تر نمی بینی از آن باشد که هر قدسی

به یغما میبرد هر شب، ز رُخ دُردانه ی من را 


از آن سر در گریبانم در این دیر خراب از غم 

که از آدم ستادندی کلید خانه ی من را 


شدم رانده ز کوی او، به یک لحضه هوسرانی

که هجرش خم نمود آخر، دو پا و شانه ی من را


نباشد در جهان پیکی، بغیر از یک دلی سوته

که همتک* با صبا پوید، رَهِ جانانه ی من را 


چو این زاهد نبرده پی، به اسرار گلِ آدم

تراشد بهر بتخانه، گلِ خمخانه ی من را 


ز ترس از غمزه ی ساقی، که مستان را به وجد آرد

به آتش درکشد از کین، دَرِ میخانه ی من را


به یغما میبرد اکنون ز حیله هرچه ما را بود

بجز این مرغ دلتنگ و، ز کس بیگانه ی من را 


دلم آزاده از دنیا، سحرگاهان به یُمن می

بَرَد تا کوی دلدارم، غم مستانه ی من را 


هر آن عاشق که مجنون شد ز هجرانِ رخ لیلی

به آب دیده میپوید، رَهِ افسانه ی من را 


الا آزاده گر هستی بخوان از دفترم خطی

که زاهد کفر میداند، خطِ رندانه ی من را 


بیا ساقی شباهنگ را به آن میخانه ای انداز 

که هر مُغ* در خفا گیرد ره بتخانه ی من را 


* همتک = همراه . همگام ... * مُغ = روحانی زرتشتی


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@



بیا ساقی .. شهرم ناظری


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۲

سرو روان من اگر نیمِ نظر به ما کند 
در همه جانم از شعف ولوله ای بپا کند 

مرغ دلم چو پر کشد در شکنِ کمند او 
بیخبر از جفای او زمزمه با صبا کند 

غمزه ی جانستان او تیر غم کمان او 
یکدم اگر جفا کند صد دگرم وفا کند 

ای دل غمگسار من شکوه مکن ز کار من 
تیر غمش به جان بزن گر همه شب جفا کند

ره بزند غبار* من سینه شود حصار من 
دلبر گلعذار من رنج دلم دوا کند 

سر بنهم به پای او تا که شوم فدای او 
خاک درِ سرای او غم ز دلم رها کند 

بار غمش به دل کشم خاک رهش به دیده ام
زنده شوم به لعل او گر ز لبش عطا کند 

از غم او به حسرتم در ره او به حیرتم 
بلکه ز بهرِ محنتم رحمت خود روا کند 

زلف خمش چو میزند زخمه به تار این دلم
هم غم دل دوا کند هم نظری به ما کند 

* غبار = کنایه از گناهان
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۵


  امشب به رهت افسانه شوم        بر گردِ رخت پروانه شوم

   در کوی غمت جانانه شوم          از خود بِرَهم بیگانه شوم

  با زلفِ خمت میخانه روم        ساقی چو شوی پیمانه شوم 

   آن خال لبت شد خال دلم        با خانه ی دل همخانه شوم

پیمانه شوم پیمانه شوم 

مستانه شوم مستانه شوم 

 فردا چو شود دیوانه شوم      مجنون صفتی افسانه شوم

  در زلف کَجت دل لانه کند       بیدل چو شدم فرزانه شوم

      این دل به رهت چون خیمه زند  

                                        با می زده گان مستانه شوم

  یادم نرود آن نرگس مست     جان را بِسِتان جانانه شوم 

مستانه شوم مستانه شوم 

جانانه شوم جانانه شوم 

  بر دل تو به دَم در کوره ی خود   

              با پتک غمت دُردانه شوم 

   کن تربت من آغشته به می      

           تا در دو جهان پیمانه شوم

   آتش زده ام بر بود و نبود    

           تا در رهِ دل ویرانه شوم

         عشقت به دلم چون رخنه نمود

                            بر زلف خمت چون شانه شوم 

مستانه شوم مستانه شوم 

ویرانه شوم ویرانه شوم 

 بنگر به دلم کاین مرغ سحر    

              یاهو چو زند غمخانه شوم

 زان باده بده تا در دل خاک  

             با سوته دلان همخانه شوم

  امشب تو ببر این جان و دلم     

             تا با دل خود بیگانه شوم 

    بر پتک غمت من دم نزنم      

              آتش چو زنی پروانه شوم

پروانه شوم پروانه شوم

غمخانه شوم غمخانه شوم

      ای دلبر من نیلوفر من        

            عشقت زده شد بر پیکر من 

        هر جا که روم در جان منی  

                یاهو چو زنم جانان منی

    با من تو بزن یک ساغر می    

             تا دل بزند صد ناله چو نی 

  پروانه صفت سوزم به رهت    

             افسانه شوم زان روی مهت

صد ناله شوم صد ناله شوم 

افسانه شوم افسانه شوم 

    شوری به دلم افتاده کنون        

                 دل را ببرد تا مرز جنون 

  با لعل لبت چون دل ببری     

                صد جان و جهان با آن بخری

 این بار غمت شدباده ی دل   

               آن زلف کجت شد خانه ی دل

  روزی که زنی آهنگ درآ       

              جان پر بکشد زین خفته سرا

من می بزنم مستانه شوم 

با من و منم بیگانه شوم 

 تا کی بزنم من دست دعا     

              تا کی تو کنی این جور و جفا

 پس کی نظرت افتد به دلم   

               پس کی برَهم زین آب و گلم

  تا کی به جهان در چاه جزا   

                پس کی بشوم زین فتنه رها 

   در خلوت من بازآ به سحر    

               چشمم به رهت درمانده به در

من هو بزنم بیچاره دلم 

یا هو بزنم آواره دلم 

    پروا نکنم از بود و نبود         

                   دل در کفنم آید به سجود 

       آید به دلم آن بوی وفا           

                  گر پا بنهی بر خاک جفا 

         آرام دلم شد ورد زبان       

                   فریاد دلم کرنایِ جهان 

   برخیزم و جان در ره بنهم       

                  این عمر گران در چَه بنهم

در خون بکشم پیراهن دل 

با خود بکشم گاوآهن دل 

من هو بزنم بیچاره دلم 

یاهو بزنم آواره دلم

@@@@@@@@@@@@@@##@@@@@@@@@#@#@@@@@@@@@@@@@



                  

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۱۳:۲۹

 

کماندارِ رُخت هر گه شود ناوک پران در دل 

کند آن تیغ مژگان را چو تیرِ خیزران در دل 

 

غمِ هجران چو میآید به جانم میزند خیمه

درون سینه ام بنگر کند جامه دران در دل 

 

بیا با دل مدارا کن که این هجرانِ جانفرسا

زند دائم بر این جانم چو شمشیر و سنان در دل

 

چو اشکم در سبو آرد برایت شیدِ اسپهبد* 

گُلابی گردد از لعل و نگاری جاودان در دل 

 

حکایت چون کند با من صبا از زلفِ مُشکینت 

بر آید شعله از روزن و عمقِ بیکران در دل

 

ستم ها میکشم از دل چو عاشق شد بر آن زلفت

دگر با من نمی سازد شدم نعره زنان در دل 

 

جمالِ نیک آن دلبر جهانی را کند حیران

اگر روزی که چشمانش شود ناوک پران در دل 

 

ملول از عمر بی حاصل شود جانم به دلتنگی

شباهنگ را نظر افکن که میبارد خزان در دل

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

*شیدِ اِسپهبُد = جبرئیل 

 

 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۳:۲۲
 
 
سری شوریده میباید ستم از جا براندازد
دلی آکنده از خون را به پای دلبر اندازد
 
جهان از عشق خالی شد، چو آدم در ولع* افتاد
جهانی نو بپا کن تا، ستم را بر سر اندازد 
 
به هر جا دانه میبینم نشان از دام شیطانست 
چرا طرحی نیاندازی که دامش را براندازد
 
مکن دیگر جفاکاری، تو با خلقی ستم دیده
بده آن می که دل ها را به راهی بهتر اندازد
 
قیامت پیشِ رو داری، الا نسلِ بنی آدم
چرا آخر کنی کاری، به نسلَت اخگر* اندازد
 
بپا خیز و گل افشان کن جهان را با نکو کاری
که تا آن ایزدِ یکتا به پایت گوهر اندازد 
 
مرو راهی که با شیطان، شوی همخانه و همراز
که در جان و دلت بیشک، خس و خاکستر اندازد
 
در این دنیا ندیدم من، بجز نیرنگ و مکاری
ز حق خواهم شباهنگ را به جائی دیگر اندازد 
 
@@##@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
* ولع = حرص و آز ......* اخگر = شراره آتش 
 
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۱۳:۴۵