شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۵۴۱ مطلب توسط «شباهنگ ( ک )» ثبت شده است


چه کس داند حدیثی خوشتر از عشق 

چه رویائی بر آید بهتر از عشق


نباشد در خورِ آن هر زن و مرد

که عاشق کس نبیند برتر از عشق


چو عشق زد شعله ای بر جان آدم

مقامش داده شد والاتر از عشق 


بگفتا تا شود سجده بر آدم

که آدم را کند نیکوتر از عشق


الا آنکه سپهرش بهرِ تو گشت

در این دنیا چه دیدی خوشتر از عشق


شه و سلطان و مَهرو بیشمارند 

ولی کمتر بُوَد از کمتر از عشق


لقای روی جانان بهرِ عاشق

ز شیرینی بُوَد شیرینتر از عشق


هر آن افسانه کو آدم رقم زد

نیامد در جهان زیباتر از عشق


چو عطر آگین کنی جمله ی افلاک

نیابی رایحی خوشبو تر از عشق


اگر صد شهر پوئی چون شباهنگ 

نبینی آتشی سوزان تر از عشق

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۰

تو میدانی ای گل که من بیقرارم

بجز عشق رویت به دل غم ندارم

 

مرا در بغل گیر و لب بر لبم نِه

که در پیشِ پایت دل و جان سپارم

 

بیا تا ببوسم من آن لعلِ شیرین

که زان لعلِ لب ها بسی بیقرارم

 

به پایت دهم جان بدین عشق و مستی

میانِ دل و جان غمت را گذارم 

 

خزانم* اگر من کمانم* اگر من

گلِ گلشنم شو تو ای نو بهارم

 

در این مهدِ غربت کسی یاورم نیست

دلم از تو خواهد که باشی نگارم

 

به پایان عمرم اگر من رسیدم

چو خاکم سپاری سُرودی بر آرم

 

من و تُربتِ من به راهت نشینیم

که با خون این دل دو صد گل بکارم

 

تو لیلای من شو کنون تا که هستم

که بینی چو مجنون یکی تک سوارم

 

شباهنگ و مستی تو ای جامِ هستی

تو آرامِ من شو که من پر شرارم

 

* خزانم = کنایه از خزان عمر، پیری

* کمانم = خم شدن قد و قامت

 


پیک سحری...

 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۰


در گوشه ی میخانه، افتاده چو دیوانه 

پیدا نکنم راهم، من را که بَرَد خانه


در حسرت یک ساغر، افتاده ز پا و سر

دیگر شده ام مجنون، اندر رهِ میخانه 


ساقی بده آن باده، دودی ز نهانم گیر

دیگر نتوان رفتن، بی باده ی مستانه 


آنجا که نگارم را، دیدم چو مهِ تابان

عشقش زده بر جانم، چون نیزه ی بیگانه 


مطرب تو مکن باور، آن چه که عدو* گوید

من ماندم و عشق او، در گوشه ی ویرانه


در کنجِ دلم بنگر، آن خالِ سیاهش را

پنهان ز عدو کردم، خالِ لب جانانه*


در زلف سیاهِ او، مستانه زنم یا هو

با تارِ دلم بر آن، هر دم بزنم شانه


دل در خمِ آن گیسو، درمانده ی آن ابرو

چون مرغ پریشانی، سر خورده از این خانه


بر گیر غم از جانم، ای مطربِ بربط* زن 

کان شمع زند آتش، بر این دلِ پروانه


هیهات که دل خون شد، کو ماهِ دل افروزم

تا خیمه زند امشب، در گوشه ی کاشانه


ای تاجِ سرِ مستان، وی غم شکنِ خستان*

یک دم نظری کن تو، بر مرغک غمخانه 


هان شمع دل افروزم، در عشق همی سوزم

پیمانه ی من پر کن، از ساغر شاهانه


شمعی شده ام گریان، در حسرت آن چشمان

افتاده شباهنگی، بی ساغر و پیمانه 


در حسرتِ رویت من، برخیز و گل افشان کن

زین عشق تو را خوانم صد قصه و افسانه


*عدو = دشمن کنایه از شیطان ... *خال لب جانانه =

در دل خالی سیاه وجود دارد که عارفان بزرگ آن را 

به خال لب معشوق تشبیه کرده اند ..‌ * بربط = همان ساز عود است

* خستان = دل سوخته و دل خسته ها 

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۳
مرگ مرغ عشق 
مده خون دلم را که روزی بمیرم
اگر بی رخت من به هر جا نشینم
 
به بازی مگیرش که از عشق رویت
ز دنیا بریدم به صحرا نشینم
 
ز خونش مکن پر تو جام رقیبان
چو ققنوسِ بی یار و تنها نشینم
 
چو لیلی تو هستی ز مجنون خبر گیر
که در کنجِ ویرانه شیدا نشینم 
 
طبیب دلم شو در این شهرِ غربت
که بی روی ماهِ تو رسوا نشینم 
 
اگر دل بگیری به دامان نشینی 
روم چون ستاره ثریا نشینم
 
وگر رویِ ماهت دلم را پذیرد 
چو سلطان عاشق به رویا نشینم
 
گُلِ گلشنم شو شباهنگ* منم من
به زلفت چو مجنونِ گلها نشینم
 
* شباهنگ = بلبل
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۳:۳۰

آه از آن نرگس جادو* که دلم افسون کرد

در پی خنده ی مستانه رخم پر خون کرد

 

دل سپردم به وفا با همه ی درد و غمم

در هوای رخ خود مرغ دلم دلخون کرد

 

ناشیانه زده ام خیمه سرِ کوی کسی

کو به نیرنگ‌ و ریا خون به دل مجنون کرد

 

میخورم خون دلم را همه شب تا به سحر

تا که از روی جفا این رخ من گلگون کرد

 

ای صبا زین غم دیرین به که گویم سخنی

از جفائی که وفا را ز جهان بیرون کرد

 

دل در این راه پر از رنگ و ریا خونین شد 

تا که او لعل بدخشان لبش میگون کرد

 

من در این معرکه ی جنگ و گریزم همه شب

با شباهنگ که بدین عشق غمم افزون کرد 

 

* نرگس جادو = کنایه از چشم مست یار

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۶ ، ۰۹:۴۰

مهربان یاری ندارم جز تو ای آرام جان 

یک نظر بر دل بیافکن هر چه میخواهی ستان

 

در نهانم شعله ای زد همچو آن تفتانِ پیر*۱

گه به طغیان میخروشد گه بسوزد در نهان

 

در دلم صد غلغل و اندر سرم تاجی ز نار*۲

گه کشم آهی کز آن تیره بگردد آسمان 

 

هر کسی خواهد به نوعی با من آید در سخن

لیک ریزد بر سرم آتش، چو دیگِ آشپزان*۳

 

دستِ تقدیر از دلم صد بار تاوان میکشد

تا دهد از روزنی بر من ز کویت یک نشان

 

آنچه از جور و جفا بر من گذشته تا کنون 

کرده صبری پیشه ام کو آید آن آرام جان

 

هر چه کردم تا دلم مسجد نشیند یا که دیر 

دل بُرید از هر دو و شد راهیِ کوی مُغان 

 

بی وفا گشتی شباهنگ از چه دل را غم دهی

مر ندیدی حاصلِ جور و جفا را در جهان


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

*۱  تفتانِ پیر = کوه آتشفشان تفتان در سیستان و بلوچستان.

*۲ منظور مانند قلیان که در دلش با آب غلغل میکند در سرش پر از آتش است و وقتی به آن پک میزنند دود غلیظی اطراف را پر میکند....

*۳ دیگ آشپزان = دیگ بزرگ دم کردن برنج است که بخاطر بزرگ بودن هم در زیر آتش دارد هم در سینی روی آن تا برنج از هر دو طرف دم بکشد 



نرگس مست تو 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۷:۰۰

روم زین عشق آتشزا به آتشگاه برم دل را 

چو زلفت را خریدارم به مسلخگاه برم دل را 

 

مگر ای گل نمی دانی که جان بر کف شدم اکنون

کز آن لعلی که نوشیدم به قربانگاه برم دل را 

 

دگر جز دل ندارم کف بگیر و جان رهایی ده

وگرنه از غم رویت به آتشگاه برم دل را 

 

چو ناز از چشم بیمارت شرر در خرمنم ریزد

برای همدلی با آن به خرمنگاه برم دل را 

 

شده محراب ابرویت مرا محراب و قبله گاه 

به حال سجده بر زلفت به قبله گاه برم دل را 

 

قدم رنجه بفرما تو بر این دیده ی محزونم

که تا با نرگس مستت زیارتگاه برم دل را

 

چو دردم را نمیدانی گلِ یکتای این گلشن

بگو تا سینه بشکافم به خُرّمگاه برم دل را 

 

بیا آرامِ جان و دل دگر طاقت ز کف دادم

که گر دل را برنجانی به قربانگاه برم دل را 

 

شباهنگ را اگر خواهی بگو با او به یک غمزه

که تا از بهر دیدارت به خلوتگاه برم دل را 

 


چه شود .....

 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۸


جهان در آتش جنگ و دگر پایان نمیگیرد 

چرا این کینه و نفرت کنون درمان نمیگیرد


سخنها بس شنیدم من ز عدل و داد و آزادی

اسارت زین ریا کاری چرا پایان نمیگیرد


چو سالوسی و شیادی ز بهر سیم و زر باشد

اگر اینگونه باقی شد جهان سامان نمیگیرد


عجب دارم ز افکار ستمکاران و فاسد ها

که پندارد خدا هرگز از او تاوان نمیگیرد


نیاندیشد دمی کاین عمر پایان میرسد روزی

چو در رویای خود بیند اجل زو جان نمیگیرد


بدزدد مال مردم را چو آید بر سر قدرت

ولی هرگز سراغی او ز مسکینان نمیگیرد


نداند زهره ی چنگی در این چرخ فلک گردون

بجز از خالق یکتا ز کس فرمان نمیگیرد


ز هرچه جز زر و قدرت بپوشد چشم بی وقفه

دریغا هرگزش پندی از این قرآن نمیگیرد


چو از این بگذرم ای دل شباهنگ بس دل افکارت

که حیوان جان حیوان را چو این انسان نمیگیرد 


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۶ ، ۱۹:۲۵


ای دل از غصه برون آ دلنوازان آمدند 

از برای دفعِ هر غم نازنازان آمدند


غم دگر جائی ندارد زانکه چون گل دسته ای

با می و مطرب و ساقی، سرافرازان آمدند


شام هجران شد بسر آمد بهاران در چمن

بلبلانت سوی گلشن یکه تازان آمدند 


صبح طلعت بر دمید و شام یلدا شد بسر

اینک آن فرزانگان چون نغمه سازان آمدند 


دل مکن بد گرچه صبحی بی رخ آنان دمید

بهرِ دیدارت کنون چون‌ پاکبازان آمدند


غم فرو میرد دگر شادی بپا خیزد ز نو

عشق و مستی کن بپا، چون دلنوازان آمدند


هر چه از غم در تو باشد اینک آن بیرون بریز

از برای شوقِ هستی، چاره سازان آمدند


با شباهنگ نغمه سر کن صبح دولت بر دمید

مطرب و ساقی خبر کن، خوش نوازان آمدند


دیده از خونابه شوی و، خنده بر رخساره آر

نوگُلان و دلنوازان، نازنازان آمدند 


از همه دوستان بخاطر اینکه غیبت دارم و نمیتوانم به دلیل مشغله فعلا خدمت برسم پوزش میخواهم امیدوارم

زودتر جبران محبت های شما را بجا آورم.. با تشکر مجدد از لطف همه دوستان ...



الا ای پیر فرزانه....


۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۸:۲۰


سحرگاهان که این دل را به پای دلبر اندازم 

صفوف لشگر غم را به یک جرعه بر اندازم


ملامت می مکن ما را از این راهی که بُگزیدم

که صد زهدِ ریایی را بُرون از ساغر اندازم


عروسِ گلشنِ هستی چو با غمزه پیامم داد

دگر باکی ندارم من که طرحی خوشتر اندازم


کجا دانند مستوران* حدیثِ عشق و هجران را

که گر دلبر بخواهد جان دل و جان بر سر اندازم


مراد از عاشقی آن شد که جان بر کف و پاکوبان

به جای دیر و مسجد ها دل اندر مجمر* اندازم


مرا میخانه ای بُگشا که غم از دل برون سازد

نخواهم عمرِ باقی را به پای منبر اندازم


شراب و مطرب و ساقی من و پیمانه و دلبر

دو دستم در خمِ زلف و به پایش گوهر اندازم


عروسِ بختم ار آید سحرگاهان به بالینم 

غبار* از تن به می شویم و راهی برتر اندازم


بیا ای دل شباهنگ را بده فرصت شبی دیگر

که خاکِ کوی دلبر را بدین چشمِ تر اندازم 


* مستوران .. پاکان کنایه از ملائک..  * مجمر = سینی پر از آتش.. یا منقل پر از آتش... * غبار ره = کنایه از گناهان


 در هوایت بیقرارم 







۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۰