شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۶۴۷ مطلب توسط «شباهنگ ( ک )» ثبت شده است



 بنی آدم اعضای یکدیگرند 

که در آفرینش ز یک گوهرند 


چو عضوی به درد آورد روزگار 

دگر عضوها را نماند قرار 



  کاش سعدی زنده میشد و اوضاع احوال این زمان جهان را میدید .... 

 نمیدانم برای فجایع کنونی که در جهان اتفاق میافتد چه می سرود  

 ولی حتما برای این صحنه هایی که در وطن خودش میدید حتما مرثیه  های دلخراشی می سرود 

    ولی اکنون بنی آدم اعضای یکدیگر نیستند ..‌ 

   اکنون هر کس قدرت بیشتری دارد میتواند کسان دیگر را به خاک و خون  بکشد و غیر از خوردن مال آنها حتی خون آنها را هم بیاشامد ....

 خداوندا دنیا و جهانی که تو برای بشر خلق کردی به کجا دارد میرود ؟ 

 چگونه تو ما را اشرف مخلوقات لقب دادی ؟ آیا از کردار ما آگاهی   نداشتی ؟ اگر داشتی چرا ما اشرف مخلوقات شدیم ؟ آیا فقط بخاطر ظاهر خودمان؟ 

  خداوندا خیلی سوال ها هست که از تو دارم ولی نمیدانم چرا به هیچکدام جوابی نمیدهی  آیا تو بسیاری از بندگانت را فقط برای زجر کشیدن و گرسنه ماندن و در آخر کشته شدن خلق کردی؟ 

  مگر نگفته ای تو بر ما حقی داری و ما هم بر تو حقی ؟ 

 حق خودت را خودت بهتر میدانی .. ولی حق ما بندگان کدامست؟ 

 بندگانی که همیشه مورد ستم و ظلم قرار گرفته اند حقشان چیست ؟ 

 آیا تو چنین تبعیضی را بین بندگانت قائل میشوی ؟ یا شیاطین ؟ 

 چه کسی پاسخگوی این تبعیضات است ؟ 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۲


گهی آید به مهمانی گهی بر من زند سنگی 

گهی کیوان کشد تیغی گهی زهره زند چنگی 


گهی لعل لبش خندان گهی ناوک پران چشمش 

گهی او را صبا مرکب گهی تختی و اورنگی* 


گهی از عشق سیرابم گهی از هجر در آتش 

گهی از نور او نورم گهی باشم چو مردنگی* 


گهی بی تابم از هجرش گهی سیرابم از مهرش 

گهی قرآن همی خوانم گهی شعری و آهنگی 


گهی در ره چو قدّیسم *گهی در چنگ ابلیسم 

گهی سنگی کند گوهر، گهی گوهر شود سنگی 


گهی اندر رخم ظاهر گهی اندر دلم باهر* 

چو نورش نور تکوینی* به هر لحظه شود رنگی


گهی درویش درگاهم گهی دلریش جانکاهم 

گهی سلطان سلطانم گهی همچون یکی زنگی*


گهی بلبل به گلزاران گهی چون نی به نیزاران 

گهی بوفی به ویرانی گهی از غم شباهنگی 


################################

* اورنگ = سریر و تخت پادشاهی 

* مردنگی = فانوس شمعی . یا لوله ای شیشه ای که روی شمع میگذارند که از وزش باد خاموش نشود 

قدّیس = پاکان . مستوران 

* باهر = روشن و تابان 

* تکوین = نور خلقت .نور آفرینش 

* زنگی = سیاه پوست.. یا سیاه زنگباری 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۰


نرم نرمک میخرد در کوچه ای 

نزد قصابی* بر آید مورچه ای 


از برای قُوُتِ* خود یا دانه ای 

در سر خود دارد او افسانه ای 


گه به راست رفت و گاهی سوی چپ 

گه جلو می جست و گاهی هم عقب 


لحظه ای در فکر میشد همچو خر 

شاخکش میکوفتی بر فرقِ سر 


ناگهان پیدا شود بر او عقاب 

منجکی* در پیش پایش با شتاب 


خنده ای بر مورِ بیچاره نمود 

کای ز تو در مانده تر هرگز نبود 


گو چه میخواهی در این راه غریب 

وز چه میخواهی تو را باشد نصیب 


ای که راه و چاه خود گم کرده ای 

ره ندانی فکر گندم کرده ای 


این شکرگه* عرصه ی من بیگمان 

طعمه ی خود را ربایم هر زمان 


گر مرا خدمت کنی همچون غلام 

شادی دنیا تو را آید به کام 


مور گفتش ای عقاب خیره سر 

راه خود گیر و مرا از ره مَبر 


آنکه من را دست و دندان داده است 

روزیِ من را به سندان داده است 


من بیاموزم که بهر نان خود 

نافروشم غیرت و ایمان خود 


از برای من همین هم بس بُوَد 

گر چه قُوتِ من درون خَس* بُوَد 


من دل اندر زلف یاری بسته ام 

غیر او از هرچه باشد رسته ام*


هر کجا کان چشم او منظر* بُوَد 

من خوشم در آن اگر آذر* بُوَد


قهقه منجک سکوتش را شکست 

پر زد و بر روی سندانی نشست 


بر سر سندان که رانی*بس بزرگ 

پیش زنبور آمدی آن هم سُتُرگ*


خنده ای بر روی ران زد خوش خوشان 

تکه ای را میبَرد اندر دهان 


لحظه ای بعد آمدی ساطور دست 

کاردان قصاب گیرد ران به شست*


ضربه ای بر روی آن زد پر خروش 

در همان جایی که زنبورش به نوش


شد به دو نیم آن عقاب تیز پر 

آن چه در فکرش نبود آن شد به سر 


بعد از آن پرتاب شد روی زمین 

در همان جایی که مور اندر کمین 


مور دندانش گرفت آن نیمه جان 

می کشیدش لنگ لنگان تا نهان 


گفت با تو من نگفتم ای عقاب ؟ 

قُوتِ من آید ز سندان بی حساب 


چون به سندان بر نشستی پر غرور 

ناشنیدی* پند این رنجیده مور 


هر که چون تو آن چنان پر نخوتست 

عاقبت روزی چنین در خفتست 


#############################

* قصابی = منظور دکان قصابی است

* قُوت = روزی         * منجکی = زنبور های زرد رنگ       *  شکرگه = مخفف شکار گاه 

* خس = خار وخاشاک و خاک  

* رسته ام  = رهایی یافته ام    

* منظر = جائی که به آن نگاه میشود .یا صورت و چهره  .....     * آذر = آتش ....

* رانی  = منظور ران گوشت ....

* سترگ = بزرگ و قوی   

* شست = در اینجا به معنی پنجه و دست 

* ناشنیدی = نشنیدی 

*


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۰


من و ساغر و می تو با زهره و عود 

من و ناله ی نی تو با مطرب و رود*


من و چشم خونین تو با چشم عیّار 

من و کام تشنه تو چون پیر خَمّار *


من و سوز هجران تو با زلف افشان

من و آه سوزان تو چون ماه ایوان 


من و آتش دل تو و نقش این گل 

من شوق محمل تو چون شمع محفل


من و آب دیده تو با زلف طرار 

من و دل به سجده تو با چشم بیمار


من و خاک آدم تو در جاه عالم 

من و فقر دانش تو در نقش خاتم 


من و سینه و دل تو شیشه و سنگ 

من و غصه و غم تو در شعر و آهنگ 


من و لاله در غم تو در گلشن و باغ 

من و ناله ی دل تو در نور آفاق 


من و عمر فانی تو در زندگانی 

من و برزخِ خود تو در جاودانی 


من و باده در کف تو چون ساقی مست

من و مفتی و حد تو با چله در شست*


من و مذهب و دین تو با لعل شیرین 

من و پای لنگم تو در ماه و پروین


شباهنگ و غم ها تو با این ستم ها 

دل از من ربودی چو ماه خُتن ها* 


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

* رود = ساز زهی مانند عود یا بربط

* چله در شست = کنایه از گرفتن تیر در کمان 

* پیر خَمّار = منظور مرشد یا راهنما

* خُتن = سرزمینی در چین که آهوی ختن و مشک ختن

از آنجاست و زیبا رویان فراوانی دارد



زلف بر باد مده ... خواننده مرحوم داریوش رفیعی 


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۱

این غزل را امروز برای دوستی والاگهر سروده ام که امیدوارم مورد 

پذیرش ایشان قرار گیرد 

قامتم خم گشته چون چنگی و گمنامم هنوز 

سوختم تا استخوان، در عشق او خامم هنوز 


هر که عاشق شد به نامش مهر رسوایی زدند

من به راه عشق او سوزم و گمنامم هنوز 


شد یکی صوفی یکی عارف یکی سالک و رند 

مانده ام من در خراباتی و بی نامم هنوز 


بهر شبگیر و شباهنگ صبح صادق بر دمید 

عمر من گشته به سر در رنج و آلامم هنوز 


همچو طراری رباید میگساری باده را 

من بدین لغزنده پا افتاده در دامم هنوز 


می پرستان خرقه پوش و خرقه سوزان رفته اند

بینِ مستی و خماری در پی جامم هنوز 


آتشی در خرمنم افتاد و باد صرصری *

میبرد خاکستر و من بی سرانجامم هنوز 


در میان دوزخ صغرا* فقط سوزم ز غم 

تا رسم بر دوزخ کبرا* به فرجامم هنوز 


طیِ برزخ میکنم اینجا و در چشم کسان 

گر چه چون بوفی * نشسته بر لب بامم هنوز 


چشمه ی چشمم کنون خون بارد از این دیده گان

بغض تلخی همچو حنظل* مانده در کامم هنوز 


با شباهنگ گو چه کردی ای نگار نازنین 

کاین چنین آتش به جان، لیکن چرا خامم هنوز ؟


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

* باد صرصر = باد بسیار گرم و سوزان 

* دوزخ صغرا = یا (صغری) کنایه از این جهان است 

دوزخ کبرا (کبری) همان دوزخ بعد از مرگ 

* بوف = جغد 

* حنظل = میوه بسیار تلخی که قابل خوردن نیست 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۸


آدمی دیگر بساز و یک جهان دیگری 

بلکه آید از تو بر دل یک نشان دیگری 


رفته بودم ساکت و خامش* به راه عاشقی

زاهدی راهم زند در یک مکان دیگری 


کای، تو ای کمتر ز گِل دانی کرا کردی طلب ؟

تو، ز مُلک خاکیان او از جهان دیگری 


مر* تو را با او نسب شد کِرم آلوده ی خاک ؟ 

رو پی همجنس خود اندر دکان دیگری 


خسته و حیران شدم آواره ی دشت جنون 

تا مگر بر خود زنم آنجا فغان دیگری 


هر که بیند در سما* رنگین کمانی بی دوام 

من ز او بینم ولی رنگین کمان دیگری 


یافته ام از او بقا و محو اندر نور عشق 

تا به آن زنده شوم اندر زمان دیگری 


کاروانان سوی کعبه میروند از هر مکان 

من کنم هر دم طوافش با زبان دیگری 


ساربانی گویدم همراه ما شو، گفتمش 

من به میخانه روم با کاروان دیگری 


هان شباهنگا مکن دیگر حماقت بیش از این 

ور نه چون گاوی دهندت بر شبان دیگری 



@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


* خامش = خاموش          * مر  = مگر      

* سما  = آسمان 


۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۰










مسند زهد رها کن ره میخانه بگیر 

وز کف ساقی سرمست دو پیمانه بگیر 


در دلت بی خبری از می و مستی نهان 

در شبی همره ما شو ره میخانه بگیر 


در مقامی که چنین زهد به یک جو نخرند 

رو به میقات و نشان از بت و بتخانه بگیر 


گر که بینی تو سرابی لب مروه و صفا 

چون حقیقت نشناسی همه افسانه بگیر 


دیده بُگشا و ببین اشک ز چشمان یتیم 

وز چنین اشک نهان جام غریبانه بگیر 


گر صلاح ره خود از من مسکین جوئی

جام اسرار نهان از دل دیوانه بگیر 


ور حقیقت طلبی مسجد و منبر بگذار 

نسخه عشق خود از مکتب جانانه بگیر 


شمع خود باش و چو پروانه بسوزان پر خود 

پس به هنگام سحر ناله ی مستانه بگیر 


گر ره کعبه و بتخانه نگردد پیدا 

دل به جانانه بده همت مردانه بگیر 


مستی من همه آن گشته که بیغش باشم 

گر ز مستی نهراسی ره میخانه بگیر 


این شباهنگ که نداند و به بیراهه رود 

خود نشان از ره جانانه، ز فرزانه بگیر 


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۵




(( آسایش ))

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت، با دشمنان مدارا     

"حافظ"



((عشق ))

گوهر دل را مده در دست هر ناقابلی

صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی

 "صائب تبریزی"



تو خود حدیث مفصل بخوان از این کوتاه ....


۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۱
یک شب اسباب ستم یکسره بر هم بزنم 
با دَم تیغ وفا گردن ماتم بزنم 
 
از سرانگشت عدالت چو شود تیر رها 
سنگ آتشزنه بر پیکره ی غم بزنم 
 
زاهدا خیره مشو گر که کُله دار شدی 
چون به یک آه شبی نظم تو بر هم بزنم 
 
من اگر غرق گناهم تو برو خود بنگر 
عشق گوید که کنون شعله بر آهم بزنم 
 
دل حسرت کش من را غم جانسوز دهند
تا بدین شعر و غزل فتنه در عالم بزنم 
 
بر دو عالم نفروشم شکن زلف خمش
زر و زیور جهان در کف حاتم بزنم 
 
صوفی چله نشین با دل مسکین تو بگو 
من غم هر دو جهان بر سر ارقم* بزنم 
 
دیگر این دغدغه و خون جگر بر که بَرم
جز به هر میکده ای باده دمام بزنم 
 
من که از تیغ جفا داغِ وفا دیده دلم 
تا ابد مُهر عزا بر دل آدم بزنم 
 
با شباهنگ تو وفا کن و ز درگاه مَران
تا بدان تیغ وفا بر سر آثم* بزنم 
 
 
* ارقم = مار بسیار بزرگ کنایه از شیطان 
*آثم = ابلیس شیطان .
۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۵

خداوندا ز دین چیزی نمانده 

ز حق هم جز سخن ریزی نمانده

 

بیا با هم رویم دنیای دیگر

که در اینجا به جز هیزی نمانده

 

درون مسجد و دیر و کُنشتت*

به جز منبر شکرریزی نمانده

فدای لعل لبهای تو گردم

که بر زلفِ تو آویزی نمانده

 

میان تک سواران در رهِ حق

به جز بلبل شباویزی* نمانده

 

سحرگاهان ندارد شوق دیگر

که در کوی تو شبخیزی نمانده 

 

از این دین در جهان ای جان جانان

به جز رنگ و ریا چیزی نمانده

 

بیاور دین تازه ای برایم

سحرگاه دل انگیزی نمانده

 

دگر از دین و آئینت تو بگذر

که اندر کعبه گل ریزی نمانده

 

بزن بر طبل بی عاری دل من 

که شبخیزی و شبدیزی* نمانده

 

اگر داری تو صبر و بردباری

برای ما فقط شد بیقراری

 

فقط در جنگ و خونریزی بتازند 

ز خون مردمانت باده سازند

 

یکی بُت میشود در کاخ قدرت

یکی خون میخورد در کوخ ذلت

 

یکی آتش فروزد در جهانت 

یکی در زیر تیغِ دشمنانت

 

یکی آید چو فرعون در زمانه

کشد او تیغِ کین را بی بهانه

 

یکی از ناکجا آباد دنیا

زند بر طبل جنگی بی محابا

 

خداوندا دگر از ما چه خواهی

که آدم در زمین آرد تباهی

 

همه مُلکِ جهانت رفت به تاراج

چو شیطانان بگیرند از تو هم باج

 

امانت را دگر آدم به باد داد 

زده او خیمه اندر مُلک شدّاد*

 

کند در خلقت تو فتنه سازی**

که خود خلقت کند با سرفرازی 

 

چو این باشد همان گفته ی شیطان 

ببُرد از یاد آدم نقش ایمان **

 

ز نیرنگ و فسادش من چه گویم

ز دنیا و سرابش من چه گویم

 

همه کافر به دین و مذهب و کیش

همه در فکر دنیا مانده در خویش

 

جهانخواران همه در ظلم و مستی

فرامش کرده اند یکتا پرستی

 

یکی از بهرِ خود بتخانه سازد 

یکی می نوشد و میخانه سازد

 

یکی انبان کند سیم و زرش را 

یکی آید فروشد پیکرش را 

 

یکی گنبد بسازد بهر نیرنگ 

یکی از فقر خود با خاک همرنگ 

 

یکی نالد خدایا کو قیامت

یکی مینوشد از خون با کرامت

 

یکی با ظلم سازد کاخ شدّاد

یکی خون میخورد از پتکِ بیداد

 

یکی اندر یکی ها بس فزونست 

زمین از خون دلها لاله گونست 

 

به آن ذاتت قسم آور قیامت

نخواهم زندگی را با ندامت

 

نمیدانم چگونه عدل و دادیست 

حقیقت بینمی یا آنکه بازیست 

 

* کُنشت = عبادتگاه یهودیان .

* شباویز = مرغ یاهو زن 

 

* شبدیز = اسبی تند رو که رنگی مثل شب دارد

* شدّاد .پادشاهی که داوود او به خدا و بهشت دعوت .و او کاخی بسیار بزرگ با باغهای عجیب 

درست کرد و آنجا را بهشت نامید 

 

** این دو بیت اشاره به آیه قرآن دارد که شیطان به خداوند عرض کرد بندگان تو را وادار میکنم در خلقت تو دستکاری کنند .. که الان اتفاق افتاده و بشر با شبیه سازی یا عمل های زیبایی مختلف در خلقت خداوند دخالت میکند ..

 

 

 

 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۲۵