شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است


خاک من را ز کَرَم بر در میخانه ببر 

یا سبو گیر و بیا در ره جانانه ببر 


جان بی طاقت من را بده از بند رها 

بهر آن شمع شب افروز، چو پروانه ببر


ساقی از، باده نابی که جهان بر هم زد 

جرعه ای آر مرا، لیک چو دیوانه ببر


بر سرائی که مرا خاک درش سرمه ی چشم 

تا به قربانگه دل، سرخوش و مستانه ببر 


رهروا خون دلم را، ز وفایت تو بگیر 

بر در میکده ها، ساغر و پیمانه ببر


اشک خونین که من از، درد فراقش ریزم 

گر به کعبه نخریدند، به بتخانه ببر 


ساقیا فتنه مکن، بر دل خونین جگرم 

تا نیافتاده ز پا، بر در میخانه ببر 


سایه زارِ دل من، در پی جانانه رود 

پر ز انوار رُخش، بر درِ خمخانه ببر 


از شباهنگ تو مکن شکوه، وزین دیر خراب

دل خونین بِسِتان، زود ز غمخانه* ببر 


*غمخانه = کنایه از دنیا 


#############################

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۲۲:۴۵

با درود خدمت دوستان عزیز 

همانطور که بسیاری از دوستان مطلع هستند کتاب بوی زلف یار در حدود شش ماه پیش به چاپ رسیده بود اکنون تعداد محدودی از کتاب هنوز موجود است که فکر کردم آن را به دوستانی که علاقمند به آن هستند بطور  هدیه تقدیم کنم لذا به دلیل اینکه خودم در ایران حضور ندارم یکی از دوستان بسیار گرامی در تهران زحمت کشیده اند و این تعداد محدود را از نشر کتاب دریافت کرده و از آنها نگهداری میکنند .....

حال اگر دوستی علاقمند به دریافت آن بنام هدیه میباشند میتوانند به وبلاگ این دوست گرامی مراجعه و با ارسال آدرس به ایشان کتاب را بوسیله پست یا پیک دریافت کنند لیکن همانطور که عرض کردم خودم در تهران حضور ندارم که هزینه پست و یا پیک را هم شخصا پرداخت کنم به همین دلیل فقط هزینه پست کتاب به عهده تقاضا کننده میباشد لازم به تذکر است جلد دوم کتاب ( بوی زلف یار  ) بزودی برای چاپ آماده میگردد 


 

آدرس بلاگ این دوست گرامی هست 

khomarshab.blog.ir

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۰۵:۱۸


روم تا بخت بد طالع به چاه صرصر* اندازم

به سوی چرخ بد اختر خدنگی* دیگر اندازم


ز چاه یوسف کنعان شنیدم این نوا آید  

ره و رسم زلیخا را به تیغ کین بر اندازم


به صد حیلت نیامد کف عنان بخت پیروزم 

لهیب* آتش دل را به آب کوثر اندازم


ز زلف ساقی مستی، گرفتم این چنین پیمان

که تا صبح جهان آرا* می اندر ساغر اندازم 


به کوی ساقی کوثر دمی مستانه بنشینم 

که گر رحمت نصیبم شد کمندی برتر اندازم 


الا ای بلبل محزون رها کن غمزه ی گل را 

بیا در بزم من بنشین سخن چون گوهر اندازم


بیار ای شاهد قدسی نسیم از شیدِ اسپهبد *

که عید روزه ی مریم* نظر بر افسر* اندازم


به صبح محشرت یا رب، چنان آهی کشم از دل 

که بنیاد جفاکاری ز هر کوئی براندازم 


شباهنگا دگر بگذر از این دنیای پوشالی 

روم تا جان بی ارزش بپای مادر اندازم


رها کن خانه ی مکر و به کوی میکده بازآ 

که مفتی میدهد فتوا ز پایش بر سر اندازم


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


* چاه صرصر = کنایه از گردباد داغ و سوزان 

* خدنگ = تیر .....   * لهیب = شعله 

* صبح جهان آرا = کنایه از روز رستاخیز 

* شید اسپهبد = نام جبرئیل در دین زرتشت و ایران باستان

* عید روزه مریم = همان سه روزی که حضرت مریم سخن نگفت و بجای او حضرت عیسی به سخن آمد 

* افسر = یا افسرگردون یکی از لقب های عیسی


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۲۰:۱۵

عارفی شد سوی برزن با مُرید 

بر سبیلِ* حق همی ره میگُزید

 

جامه ای پاکیزه چون پر بر تنش 

عطر و بوئی از گُلِ چون سوسنش 

 

لحظه لحظه می شنید او قصه ها

قصه ها از درد و غم یا غصه ها

 

از برای هر دل دلخسته ای

نسخه ای دارد به کف، در بسته ای

 

راه برزن تنگ شد چون کوچه ها

مردم اندر آن روان چون مورچه ها

 

عارف از پیش و مرید از پشت او

ناگهان آمد سگی از روبرو

 

سگ بسی در رنج بود و زارِ زار

هر کسی از دیدن او بر کنار

 

سگ چو بر عارف رسد بی اختیار

خود بمالد بر ردایش بی قرار

 

عارف اما دوری از آن سگ نکرد

راه خود چون دیگران هم کج نکرد

 

جامه ی پاکیزه اش آلوده گشت

آن سپیدی در تنش چون دوده گشت

 

لیک عارف یک نگه در آن نکرد

هرچه دید از مردمان او آن نکرد

 

پس مرید از کار او شد در شگفت

رازِ آن چه رفته، پرسیدن گرفت

 

گو چرا دوری نکردی زان دواب*

کانچه رخ داده نباشد بر صواب*

 

مَر ندیدی هیکلش ناپاک بود

جسم و جانش چون لجن در خاک بود

 

گفت چشمت آنچه من دیدم ندید

دیده ی من آنچه را دیدی ندید 

 

من درونش را چو دیدم پاکِ پاک

شرمم آمد از دلی ناگشته پاک

 

او دلی دارد پر از مهر و وفا

باطنی دارد همیشه با صفا 

 

در دلِ او کی بُوَد رنگ و ریا 

کی کسی بیند ز سگ جور و جفا 

 

ظاهر من گرچه پاک و شسته است

در درونم مار و اژدر* خفته است 

 

گر بدانی بر من و او چُون گذشت

سر گذاری سوی دریا یا که دشت

 

او ز من آلوده گشته زین گذر

پاکی از او من گرفتم بی خبر 

 

در درون ما بُوَد صد اژدها

شهوتی پر گشته از رنگ و ریا 

 

حرص و آز و کینه و نفرت مدام

بر زر و دینار ها گشته غلام

 

حالیا بنگر ز جانداران کدام 

گشته دنیا را چو این آدم غلام

 

کی درون سگ بُوَد چون آدمی 

کی ز سگ رنجیده گردد عالمی

 

گر درون را بنگری و حال را 

بر تو هم گردد عیان احوال را

 

لیک چون چشمت نشد جویای حال

بر تو کی معلوم گردد این مقال

 

چشم سر باید که مسکین بیندی 

تا مگر دردی ز او بر گیردی 

 

چشم سر باید که بیند ظلم و جور

در مصاف آید بدو با دست زور

 

گر چنین چشمی نباشد در سرت 

بهتر آن تا جان نباشد در تنت

 

رو دگر خود را بنی آدم مخوان 

خویش را اشرف بر این عالم مدان

 

کس به ظاهر اصل آدم کی شود 

غوره چون افشرده گردد می شود


هان شباهنگ بیش از این فتنه مکن 

همچو سگ در آدمی رخنه مکن 

##############################

* سبیل  = راه         * اژدر = اژدها 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۴:۲۵


دیوانه و مستانه، دل رفته از این خانه 

در کنجِ خراباتی، پنهان شده مستانه

 

ای مطرب قانون* زن بر تار دلم کم زن

در دین شده ام کافر، در عشق چو افسانه 

 

بردی دل و دینم را، کردی همه جا ویران

با عشق زدی آتش، صد خانه و کاشانه 

 

دل در خم گیسویت، پروانه ی آن رویت

افشان چو کنی زلفت، با دل بزنم شانه 

 

ای مستِ دل افروزم، چون شمع بر افروزم

تا از دل پر خونم، نوشم  دوسه پیمانه

 

من مستم و گمراهم، آتش چو زند آهم

صد جامه بسوزاند، صد ساغر و میخانه

 

بردی دل دیوانه، این برکه ی ویرانه

گفتی ندهی بازش، تا خون شود این خانه

 

من خون کنم این دل را، مجنون کنم این گِل را 

سوزم همه شب بی تو، مستانه چو پروانه

 

بر روزن دل بنگر، تفتان شده از آهم 

در روز زند ناله، در شب غم و غمخانه

 

بنگر که شباهنگ هم سر خورده از این دوران

در عشق تو شیرینی، فرهاد چو افسانه

 

آرام دلم گشتی، در این شب بی پایان

من ماندم و گیسویت، اندر رخ جانانه

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۷ ، ۱۵:۳۳