شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۱۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

... فکر میکنم زمان متوقف شده ...

نه گذشته ای را بخاطر میآورم..‌و نه آینده ای میبینم

عجب روزگاری شده .. چشم ها بسته .. گوش ها بسته 

دهانم را هم خودم بسته ام .......

میگوید ... اشتباه میکنی مثل بلبل آواز بخوان ...

میگویم مگر بلبل در نِیِستان و یا گورستان آواز میخواند

میگوید : این گورستان یا نِیِستان را خودت درست کردی!

یادت رفته است ؟؟؟؟

نگاهی از روی غم و نا امیدی بر او میکنم با عجز  میپرسم

آیا کسی نیست که دوباره این جا به گلستان تبدیل کند ؟؟

مکثی میکند...............میگوید وقت سفر است ..

میگویم ... در حالی که زمان متوقف است به کجا سفر کنم..

با خنده ادامه میدهد  در خودت سفر کن شاید وقت این باشد........

نگاهم در آینه متوقف میشود .....

دفتر زندگی ام را در حال ورق خوردن به عقب میبینم ...

 

چه سفری .... شاید تنها سفری باشه که میدونی چه 

چیزهایی را خواهی دید بدون کم و کاست ....

 


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۰


چو با لعلِ شکر ریزت نمایانی شکر خند را

به هر مُلکِ شکرخیزی خجل سازی شکرقند را


شکرچین و شکرافشان، شکرخا در شکر خوابی 

شکربرگ و شکرپاره کنی لعلِ شکرخند را


شکربار و شکر اَندا شود آنچه که میگویی

ز شیرینی کنی حیران شکر سازِ سمرقند را


شکر افشان مکن دیگر که ترسم، از نظربازان 

به دستم ده سرِ زلفت بر آن بندم نظربند* را


کجاوه بَر که بیخود شد ز بوی آن شکر بادام 

شکرچش را ندا داده که بُگشاید گُذربند* را


شکرخواران شده نالان ز عنوانِ شکر خواری

چو آن شکر شکن لعلت غنی سازد لبِ قند را


مکن شکرگری دیگر که چون آرامِ جان من 

به یک غمزه کنی نالان شباهنگِ پُر از فَند* را


* نظر بند = مهره یا چیزی که برای جلوگیری از چشم بد 

به موهای کسی ببندند ..

* گذر بند = مرز بین دو محوطه .. یا دو محل 

* فَند = مکر و حقه ..


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۷

شبی آئی به بالینم که چشمم بسته خواهی دید 

دلم را از غمِ دوران ز دنیا خسته خواهی دید 

 

شبی سرد و زمستانی که یلدای غمم باشد 

میان موج گیسویت مرا چشم بسته خواهی دید 

 

شبی پایان رسد جانا غم و دردِ دل مجنون

به لیلی آنچه میماند همه سربسته خواهی دید 

 

دلم را بی خبر مگذار از آن چشمِ دل افروزت 

که این خونین دلِ مجنون دگر پربسته خواهی دید 

 

هر آنچه گویمت امشب چو نیکو بنگری ای گل

برای روزِ بعد از من همه پیوسته خواهی دید

 

حکایت میکنم از دل کنون تا وقتِ من باقیست

که بعد از من در این دفتر دلی دلخسته خواهی دید

 

در این دنیا ز من باقی نماند جز دل و دفتر

که آن هم بر سرِ گورم چو یک گل دسته خواهی دید

 

به صحرای جنون اینک یکی آرامِ جان دیدم 

که این لیلی به صحرا ها ز دنیا خسته خواهی دید 

 

شباهنگ را چنین منگر در این دنیای پوشالی

که این سلطانِ حق جو را همی وارسته خواهی دید 

 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۶

بیا تا مردمی گردیم و طرحی نو بپا سازیم 

غم و درد از دل خلقی به عشق حق دوا سازیم

 

امانتدار عشقیم و خیانت نا روا باشد

اگر ناموس انسان را به شهوت ها فنا سازیم

 

من از میخانه میگویم تو از کعبه سخن گوئی

چو نیکو بنگری جانا عداوت را رها سازیم

 

چو موسی و مسیحا گو برو راه محمد را 

خدا را این چه دردی شد که دین حق جدا سازیم 

 

نهال دشمنی کاشتیم و خون با خون بشویانیم 

برای مسند و قدرت حدیثی از دغا سازیم

 

مگر من صاحبِ دینم و یا تو وارثِ کینی

که جنگ دین و مذهب را در این دنیا بپا سازیم

 

حدیثی بیشمار آمد ز اعجاز و ز حکمت ها

که باید راه دین و حق، مبرا از خطا سازیم

 

کجا شد موسیِ عمران کجا رفت نوح و ابراهیم 

بیا دوری ز کینه کن جهانی نو به پا سازیم

 

خدا را ترکشِ* دلها شده خالی ز تیر عشق

اگر مجنون شدیم اینجا دل و جان را فدا سازیم

 

سحر با نو گلی گفتا شباهنگ راز دیرین را

بخوانی گر تو با بلبل تهی دل از جفا سازیم

 

* ترکِش = تیر دان.. جای تیر که بر دوش کشند

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۵

زهی مطرب که میداند چه آوائی زند هر شب

خوشا مستی که بیگانه به میخانه رود هر شب

 

زهی چشمی که گریان شد ز هول روز رستاخیز

خوشا اشکی که صد قدسی به یغمایش بَرَد هر شب

 

زهی سوته دل مستی که همتک* با صبا گردد

خوشا مجنون که در صحرا طوافِ او کند هر شب

 

زهی ابروی جانانی که محرابِ دلی مستست 

خوشا قلبی که جانانه به یادش میطپد هر شب

 

زهی آن عاشقی شیدا که در عشق میشود رسوا

خوشا پروانه ی مستی که تن آتش زند هر شب

 

زهی عابد دینداری که زهدش بی ریا باشد

خوشا زهدِ دل انگیزی که چون باده شود هر شب

 

زهی آن جان که بیرون شد ز بندِ* زیور دنیا

خوشا مرغ شباهنگی که در یاهو بُوُد هر شب

 

زهی آنکس که می بیند به دل نقش نگارِ خود

خوشا عشقی که فرهادی به کوهستان کشد هر شب

 

زهی موجی که در توفان پس از خیزش فنا گردد

خوشا دیوانه ای کز عشقِ خود جامه دَرَد هر شب

 

زهی رندانِ وارسته، نظربازانِ دلخسته

خوشا آرامِ آن جانی که خون از دل خورد هر شب

 

* همتک = هم پا .......   * بند = دام 

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۰

شبی آیم سر کویت ولی مستانه مستانه 

ببوسم چشم و ابرویت بسی جانانه جانانه 

 

پیامی بر صبا دارم که آن زلف پریشانت 

پریشانتر کند چون من کنون مستانه مستانه

 

بیا ای مه جبینِ من بیا ای نازنین من 

تو را پنهان کنم در دل ز هر بیگانه بیگانه

 

فدای زلف افشانت فدای عهد و پیمانت 

بریزم اشک غم پایت بسی دُردانه دُردانه

 

بسازی گر تو با این دل کنی روشن اگر محفل

به پایت تا ابد مانم دگر مردانه مردانه 

 

برای چشم مستت من کشم سرمه به میخانه

بر آن زلف پریشانت زنم شانه زنم شانه

 

توئی آرام این جانم و با تو جاودان مانم

شدی شیرین من جانا شدم فرهاد افسانه

 

زنم دست دعا هر شب به دور از چشم بیگانه

که گرد شمع رویت من شوم پروانه پروانه

 

شباهنگ را اگر خواهی تو که در آسمان ماهی

بیا و در دلش بنشین دگر جانانه جانانه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۶

اگر خواهی تو را گویم حدیث سوز هجران را 

رها کن شیخ و مفتی و مقامِ کفر و ایمان را*

 

مپنداری که هر عاشق شود آگه ز راز عشق

هزاران بلبلان آید یکی یابد گلستان را

 

میفکن خرقه بر دوشت که زیر این چنین خرقه

کنی پنهان در آستینت فریب و نیش ماران را

 

ز پیری بیغرض باید ستانی خرقه ی آن* را

که این دلقِ* پر از وصله به زیر آرد سلیمان را 

 

اگر روزی گهر دیدی که هم چون خاک ره گشته *۳

برای زلف جانانت کنی طی صد بیابان را 

 

چو یابی معرفت بر او صفای دل چنان یابی*۴

که در هر ذره ای بینی نشان از روی جانان را

 

نشانِ عاشقی آتش بُوَد در هجر آن یار 

که گر لب را فرو بندی کنی شرمنده هجران را

 

در این میدان شباهنگ شد چو گوئی* در خمِ چوگان

به هر سو میدود با سر نکرده نقض پیمان را 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

*مقامِ کفر و ایمان = یعنی در عشق جایی برای کفر یا ایمان وجود ندارد....* خرقه ی آن را = منظور خرقه عشق و عشقبازی است ...‌ * دلق = خرقه پشمی هزار وصله 

*۳ = کنایه از این است که وقتی گُهر در چشم تو مثل خاک باشد . فقط معشوق را خواهی دید ..‌

*۴ = منظور اینست که وقتی بر عشق معرفت و آگاهی پیدا کردی در هر ذره ای که وجود دارد تو رد پای عشق را در آن میبینی...

* گویی = همان گوی یا توپ بازی چوگان که با ضربه آن را میزنند...

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۶

چه کس داند حدیثی خوشتر از عشق 

چه رویائی بر آید بهتر از عشق

 

نباشد در خورِ آن هر زن و مرد

که عاشق کس نبیند برتر از عشق

 

چو عشق زد شعله ای بر جان آدم

مقامش داده شد والاتر از عشق 

 

بگفتا تا شود سجده بر آدم

که آدم را کند نیکوتر از عشق

 

الا آنکه سپهرش بهرِ تو گشت

در این دنیا چه دیدی خوشتر از عشق

 

شه و سلطان و مَهرو بیشمارند 

ولی کمتر بُوَد از کمتر از عشق

 

لقای روی جانان بهرِ عاشق

ز شیرینی بُوَد شیرینتر از عشق

 

هر آن افسانه کو آدم رقم زد

نیامد در جهان زیباتر از عشق

 

چو عطر آگین کنی جمله ی افلاک

نیابی رایحی خوشبو تر از عشق

 

اگر صد شهر پوئی چون شباهنگ 

نبینی آتشی سوزان تر از عشق

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۰

اگر مستم کجا هستم نباشم گر چرا مستم 

گهی هستم گهی مستم گهی بالا گهی پستم

 

گهی دیو و ددی پستم گهی درویش و سرمستم

غمی دارم کز آن خستم* دلی دارم درش بستم

 

کمانم هست و بی شستم* ز غم در افت و خیز هستم

به هر قفلی رَسن* بستم نمیگیرد کسی دستم

 

به نزد یار خود پستم به بیگانه دهم دستم

مکن باور که سرمستم کزین دنیا دگر خَستم

 

به آن دلبر که دل بستم ز ایام رفته بود شصتم

بیا دلبر بده دستم از آن پیمانه ی هستم*

 

ز دنیا و زرش رَستم* ز دامش چون غزل* جستم

شباهنگی که سرمستم ز هر کس غیرِ حق رَستم

 

 * خست = خسته بودن  .....*شست = تیر ....

* = رسن = کنایه از نخ یا پارچه ی دخیل بستن

* هست = زندگی .هستی ... رَستن = نجات یافتن 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۴۶

مژه خون پاله* مکن گرچه شب هجرانست 

که سحرگاهِ وصالش ره آن جانانست 

 

مژده گانی بده ای طائر قدسی امشب

که سحرگه چو رسد هجر رخش پایانست 

 

دل بیطاقت من در پی آن مونس جان

ز پی گلشن او غنچه ی گل بارانست 

 

بده آن می که شود طی همه ایام به دمی

که دل از طعنه ی ناکس همه جا گریانست

 

نظری بر من بیدل تو بفرما جانا 

که سحرگه به دلم آتش چون توفانست

 

به تکِ* باد صبا میدهم این هق هقِ دل

که به گوشت برسد هق هقم از هجرانست

 

به دلم نیزه ی دوران چو زند زخم به تیغ

همه ی زخم به یک غمزه ی او درمانست

 

تو بگو وقتِ رحیلم،* به دف و چنگ آیم

چو مرا مژده رسد یار ز من شادانست

 

به شباهنگ نتوان گفت که عاشق نشود

دل سرگشته ی من از غم او حیرانست

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۸