شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۱۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است


سحرگاهان که این دل را به پای دلبر اندازم 

صفوف لشگر غم را به یک جرعه بر اندازم


ملامت می مکن ما را از این راهی که بُگزیدم

که صد زهدِ ریایی را بُرون از ساغر اندازم


عروسِ گلشنِ هستی چو با غمزه پیامم داد

دگر باکی ندارم من که طرحی خوشتر اندازم


کجا دانند مستوران* حدیثِ عشق و هجران را

که گر دلبر بخواهد جان دل و جان بر سر اندازم


مراد از عاشقی آن شد که جان بر کف و پاکوبان

به جای دیر و مسجد ها دل اندر مجمر* اندازم


مرا میخانه ای بُگشا که غم از دل برون سازد

نخواهم عمرِ باقی را به پای منبر اندازم


شراب و مطرب و ساقی من و پیمانه و دلبر

دو دستم در خمِ زلف و به پایش گوهر اندازم


عروسِ بختم ار آید سحرگاهان به بالینم 

غبار* از تن به می شویم و راهی برتر اندازم


بیا ای دل شباهنگ را بده فرصت شبی دیگر

که خاکِ کوی دلبر را بدین چشمِ تر اندازم 


* مستوران .. پاکان کنایه از ملائک..  * مجمر = سینی پر از آتش.. یا منقل پر از آتش... * غبار ره = کنایه از گناهان


 در هوایت بیقرارم 







۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۰

خود بمیران نفسِ خود زیرا که مرگ آن را کُشد *
جان از این زندان* رها کن ورنه او جان را کُشد

می بخور منبر بسوزان حق مردم را مخور 
ورنه این حق جان ستاند، گرگِ میدان را کُشد

ظلم و جور از دل بدر کن گر تو را یک منصب است 
کاین طربخانه* بچرخد چیره دستان* را کُشد

نزد شیطان جا مکن خوش چونکه روزی عاقبت 
تیغ در دستت گذارد، دلنوازان را کُشد*۲

ساز او بر کف منه زیرا که سازش هم به ناز *۳
مطربان و ساقیان و می پرستان را کُشد

مسجد و منبر بیآرا لیکن از حق دور مشو 
گر کنی آلوده آن را حق پرستان را کُشد

هرچه من گویم تو خود بهتر ز من دانی ولی 
حُب دنیا* را چو داری دین و ایمان را کُشد

گر شباهنگ روز و شب گوید سخن از مکر او
بی شک اینگونه سخنها روح شیطان را کُشد

*۱ منظور اینست که نفس اماره را در خود بُکش قبلا از اینکه مرگ تو و نفس را بکشد ..
* زندان = کنایه از این هوس های دنیایی ...

* طربخانه = دنیا و افلاک ......* چیره دستان = ظالمان
*۲ = یعنی به وسیله ی تو مظلومان و بیگناهان را میکشد

*۳ = یعنی به ساز شیطان و نفس اماره نرقص...
* حُب دنیا = عشق و علاقه به این دنیا ...




۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۰۰

شراب بی خُمارم ده که غم از دل براندازد

و یا آن باده ی سوری که از پا بر سر اندازد

 

حدیثِ زلف مُشکین را دل بی طاقتم داند

ولی لعل بدخشانت به جانم خوشتر اندازد

 

کسی کان چشم بیمارت به رویاها اگر بیند

سراپا در سماع اید به راهت گوهر اندازد

 

جهان از غمزه ی شوخت بسی هفته بسر دارد

که هر رسوای کویت را به جانش نشتر* اندازد

 

به من دادی امانت را که آن تنها کشم بر دوش

چه بد کردم که این دنیا به دوشم بدتر اندازد

 

بسی غلتم به خون خود چو مرغی و ندانم که

ز هر سوئی به سوی دل، کمانت اخگر*اندازد

 

کمانِ عشق خود بر بند در این ماتمسرا دیگر

نباشد شورِ آن عشقی که غم از دل بر اندازد

 

شباهنگ را رهایی ده که در غمخانه ی ابلیس*

ندارد طاقتِ آن را که طرحی دیگر اندازد 

 

* نشتر یا نیشتر = سوزن ضخیم و بزرگ و سرتیزی است ....* اخگر = شراره آتش ...* غمخانه ابلیس = کنایه از دنیا


۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۴۵


یاد باد آنکه زدم باده ز نوشین لب تو

سرمه بر نرگسِ مست و گُل نسرین لب تو


یاد باد آنکه شبی کوچه به کوچه رفتیم

گوشه ای خلوت و تاریک من و آئین لب تو


آن شب از لعلِ لبت بوسه به نیرنگ زدم

تا ابد هست به دل مزه ی شیرین لب تو


آن زمانی که دلم در رهِ تو جان میداد

بر سر کوچه فتاد از میِ دیرین لب تو


ناگهان فتنه بپا شد و دلت از ما گشت

من و دل بر در میخانه ی نوشین لب تو


در غم لعل بدخشان* به چه کس شکوه برم

تا که رسوا شدم از غمزه ی دوشین لب تو 


گر چه از خاطرِ نازت رخ من بیرون شد

مانده در یاد شباهنگ گل نسرین لب تو ..


* لعل بدخشان = بدخشان محلی است در افغانستان 

که لعل آن رنگ سرخ بسیار زیبایی دارد و خیلی معروف است..


زلف بر باد مده

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۵۲

مرا چون بلبلی حیران در این دوزخ رها کردی 
به دست غم سپردی و به جانم صد جفا کردی

به دریاها زدم دل را که بادی شُرطه* برخیزد
در این قایق که ویران شد کجا با دل وفا کردی

ستمها بر دلم رفته چو یوسف  اندر این زندان
به شلاق جفاکاران در این زندان رها کردی

حدیثی خوش شنیده دل از آن بالا ز مستوران*
ولی دانی تو با این دل به صد غمزه چها کردی؟

دلم در دست تو دادم در این ماتمسرا لیکن
تو از خوش باوری هایم حکایت با صبا کردی

مگو این قصه را با کس که رندان در کمین هستند
اگر درد شباهنگ را در این دنیا دوا کردی

بیا ای دل رها کن تو چنین رویای بی فرجام
در آن راهی که میرفتی گمان دارم خطا کردی 

* باد شُرطه =باد موافق ...* مستوران = پاکان کنایه از فرشتگان..



۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۰

شراب پر ریا را از چه نوشی*۱

چو بینی فتنه ها از چه خموشی

 

تو داری چشم و عقل و بینش دل

چرا جز نقشِ حق بینی نُقوشی

 

در این میخانه ی او باده ای هست 

که باشد پر بها آیا، ننوشی؟

 

سحر در راه دلبر گر نشینی

صبا در گوشَِ تو آرد سروشی*

 

چو لاله را قدح پر شد ز ژاله*

تو هم چون خونِ خُم باید بجوشی *۲

 

صبا چون غنچه را خندان لبش کرد

به یادِ او ز لعلش می بنوشی

 

اگر جانانه باشی اندر این ره

بدونِ گفتگو اندر خروشی 

 

شباهنگ این رهی پر فتنه* باشد

بسی مشکل بُوَد گر چه بکوشی 

 

*۱ = منظور اینست که چرا سخن پر از دروغ را باور میکنی.         * سروش = پیام خوش از غیب  ..     * ژاله = شبنم ..

*۲ = یعنی همانطور که شراب  در خمره می جوشد تا پخته شود تو هم باید در دل و فکر بجوشی تا پخته شوی و حقیقت را دریایی

* فتنه = در اینجا مشکلات و رنج ها معنی میدهد

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@#


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۵
آنکه من را ز کَرَم نیک پیامی داده 
بر دلِ خون جگرم تازه قوامی* داده
 
نفسش نیک و دلش پاک چو گلهای چمن
بر لبِ بلبل این باغ کلامی داده
 
در دلم هیچ امیدی به جهان زنده نبود
با پیامش به دلم شوق و دوامی داده
 
از رهی دور به این غربت غمزای غریب
بهرِ شادی دلم طُرفه* سلامی داده
 
بامدادان که عروسی* به چمن میخندد
نقشِ دلجوی رُخش مژده به  کامی داده
 
باغبانان همه گلهای چمن زیور* بند 
چون که بلبل به سراپرده مقامی* داده
 
از شباهنگ مکن ای یار گله زیرا که 
هر چه اندر کَفِ او بود به جامی داده
 
* قوام = قامت و حال نیکو.......*طُرفه =  زیبا و نیکو 
* عروس = در اینجا به معنی گل    ...  * زیور = زینت کردن ...... * مقام = جایگاه نیکو و مقدس

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۵:۳۹

از گذرگاه غمت بی میِ نوشین گذرم 

فارغ از مدرسه و خرقه ی پشمین گذرم

 

هر سواری نَبُوَد لایقِ این راه خطیر*

من به یُمنِ قدح و شاهد دیرین گذرم

 

به لبم مُهر زدم، گر چه دلم ناله زند

تا چو مرغی ز بَرِ خوشه ی پروین* گذرم

 

شعله ای کان رخ تو در همه عالم زده است

می کشم بر دل خود وز دل برزین* گذرم

 

زین بیابان که کسی جان به سلامت نَبَرد

من تهی دست ولی با دل غمگین گذرم

 

هر که پرسد ز صراطِ* تو چگونه گذرم

گویمش شاد ولی با همه آئین گذرم

 

گرچه غفلت زده این راه مرا بی وقفه 

می زده در دل شب مست چو فرزین* گذرم

 

گر که پیدا نکنم راه سرِ کوی تو را 

با شباهنگ و غم و باده ی نوشین گذرم

 

گو کماندارِ رُخت تیر خلاصم بزند

زانکه بی زین* و سپر از ره پرچین* گذرم

______________________________

 

* خطیر = بزرگ و دشوار  ... * از بَرِ خوشه ی پروین=

از کنار خوشه پروین یا عقد ثریا.... * دلِ برزین = برزین 

آتشکده ی بزرگ زرتشتیان که همیشه پر از آتش بوده

 * فرزین = مهره وزیر در شطرنج که میتواند به همه جهت حرکت کند .......     *صراط = پل صراط......    *زین = اسب . مرکب   ...  

* پُرچین = پر پیچ و خم 



۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۵۱

نیابی همچو من ساقی دگر مستی به میخانه 

که نوشم خونِ دل چون می و چشمم همچو پیمانه

 

ز هر باده که پیش آری دلم اول کند مزه

چو یابم باده را بیغش* کنم پنهان ز بیگانه 

 

به کنچِ خلوتی من را بدونِ شمع مهمان کن

که تا شمعِ رخِ جانان بتابد کنجِ میخانه 

 

مرا اندر سحرگاهان گران رطلی* تو مهمان کن

که روحم از تنِ خاکی کشد پر سویِ جانانه 

 

میِ صافی اگر داری به دستِ مستِ بیغش* ده

که نه از خود حدیث آرد نه از زلفِ تو افسانه 

 

حرامم باشد آن باده اگر بی یادِ او نوشم

در این عمری که مهمانم به اجبار اندر این خانه

 

به یادِ زلفِ او هرگاه سرِ کویش نشستم بست

نشد هرگز مرا حاصل زنم بر زلفِ او شانه

 

اگر شمعِ رُخش یک شب کند روشن کُنامم* را

کنم نذر و سحر سوزم به دورش همچو پروانه

 

ملامت می مکن دل را بر این نازک خیالی ها

که فرقی را نمی یابی میانِ من و دیوانه

 

بگو با چرخِ نیلوفر نخواهم من ز تو افسر*

شباهنگ آرزو دارد که بر خیزد ز غمخانه*

 

* بیغش = بی ریا        * گران رطل = پیمانه بزرگ ....     *کُنام = خلوتگاه

* افسر = تاج پادشاهی          * غمخانه = کنایه از دنیا 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۳۰

چرا شامِ رحیلِ* من به قرعه در نمی افتد

چرا  اشکِ شفق گونم* ز چشمِ تر نمی افتد

 

چرا زان لعلِ شیرینت سبوی من تهی مانده

به صد حیلت که ره بردم بدین ساغر نمی افتد

 

ز هجرانت پریشانم چو بلبل در فراقِ گل

که از اوراق گل برگی در این دفتر نمی افتد 

 

شبِ یلدای تاریکم که صبحی همچو شب دارد

از آن باشد که مهتابی به شامم در نمی افتد 

 

در این بیغوله* ی غربت ز بختِ خود اگر نالم

نباشد زانکه این دنیا چرا بهتر نمی افتد

 

دلِ بیتاب و وحشی را چگونه در قفس گیرم 

که از روزِ ازل جز این مرا خوشتر نمی افتد

 

سرم در کارِ خویشم بود و چون مرغی هزار آوا*

به خود گفتم که سودایی مرا در سر نمی افتد

 

سروشی در سحرگاهان چنین در گوش من گفتا

که دیگر جز شباهنگ کس چنین برتر نمی افتد 

 

* شام رحیل = کنایه از شب مرگ  * شفق گون = به رنگ سرخ و  زرد مانند غروب آفتاب 

* بیغوله = کنج تنهایی ..ویرانه        هزار آوا = بلبل 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


اشک من هویدا شد .‌ خواننده مرضیه 

 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۰۰