شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۳۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

×××××××××÷÷×÷××÷÷×××÷××÷÷÷÷××÷××××××÷÷

دوای دردِ من اشکست مَخُشکان چشمه ی چشمم
ز آبشارِ دو چشم بشنو،  صدا و  ناله ی چشمم 
 
قدم بر دیده‌ام بگذار اگر بر من نظر داری
که خاکِ پای تو باشد مرا چون سرمه ی  چشمم 
 
از آن شامی که رُخسارت چو نقشبندِ دلم گشته 
شده رنگین‌کمانِ عشق، به رُخسار  هاله ی چشمم 
 
هوای روی تو دارد، دلم اندر سحرگاهان 
بدونِ اشک نمیگردد مَخُشکان چشمه ی چشمم
 
پیِ پیر مُغان رفتم چو موسی در پی مقصود 
نشد جامی مرا حاصل بجز خونابه ی چشمم 
 
ز هر خورشید وشِ ماهرو ببستم چشمِ خود را تا
که خورشید رُخت روشن ، نماید خانه ی چشمم 
 
چو اشک آمد دوایِ درد، ز هجرانت دلِ خونین
برای همدلی با اشک، شده همسایه ی چشمم
 
نمیدانم چه غم دارد، به دل این گنبد دوّار 
که چشمِ ابرِ او گشته چنین همپایه ی چشمم
 
زهی اشکِ شباهنگم، که در یک گوشه ی خلوت
زند زخمه به تارِ دل، سُراید نغمه ی چشمم 
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

 
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۴۴

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
 
من اگر گاهی زنم باده از آن دست چه شود
در نماز آیم اگر، سرخوش و سرمست چه شود
 
ور به هنگامِ سحر چون بزنم نقشِ خیال
بوسه ای گیرم ز پا و ز سر و دست چه شود
 
به زمانی که زنم دستِ دعای عاجل
اگر از بالا پیامی، شنود پَست چه شود
 
نقشی خوشتر به جهان از رُخِ نور افشانت 
در دلِ زخم کشم نیست، وگر هست چه شود
 
آنکه او از سرِ رحمت بگُشاید بن بست
گر ز حکمت دری را به دمی بست چه شود
 
جاودان دلبری، کو آرامِ جان بوده و هست
گر به یک ناز شبی پیمانه بشکست چه شود
 
در ازل خاکِ رُخم را،  به می آغشته اند
ور ز خاکم سمن و سوسن ز نو رَست چه شود
 
دلبرا دیریست که بستی، راهِ ایوان بر دلم
ار به یک حیله شبی بر بام تو جَست چه شود
 
روح، سرگردان و جان، در قفسِ تن به بند
گر کنی آهنگِ شب را خوش و سرمست چه شود 
××××××××××××××××××××××××××××××××××

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۱
××××××××××××××××××××××÷×××××÷÷÷÷÷××
 
ساقیا مرغِ دلم هوای ایران کرده 
جانِ افتاده ز پا یادِ دلیران کرده
 
نَقلِ مرغانِ چمن بوی بهاران بگذار
چشمِ تارم هوسِ یوسفِ کنعان کرده
 
صُورِ صبحگاهی* ما و شکنِ زلفِ نگار
دیده ی شب شکنم، ابرِ بهاران کرده
 
غمِ فردا نخورم که باده ی چشمِ تَرَم
دُردیِ* راه نشین چو میگساران کرده
 
ز سبا خوش خبران با دف و چنگ میآیند
پوپکش* هلهله در کوی سلیمان کرده
 
یارِ هر مرغ نشود نوگُلِ بی خارِ جهان
زآنکه قرآنِ خدا به سینه پنهان کرده
 
خالی از عشق نباشد شامِ هجران کسی
تا چو ما تیرِ غمش به سینه مهمان کرده 
 
گفتمش منتظرِ عدل خدا باش دلا
کانچه باید بشود، ثبت به دیوان کرده
 
از شباهنگ مپرس از چه چنین مینالد
مر ندانی که دلش هوای ایران کرده
×××××××××××××××××××××××××
* صورِ صبحگاهی = منظور نماز و دعا با ناله در سحرگاه
* دُردی = کسی را میگویند که در میخانه ها ته مانده شراب خمره را مینوشیده      * پوپک = هدهد
 
 
 

۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۷

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
دلا همت کن از ویرانه* برخیز
بگیر زین پس پیِ رندانِ خاکبیز*
 
به بزمِ ساقی مست خاشه روب* شو
بزن جامِ می اندر کاسِ* پرویز
 
به  خُورنق* گر نشستی همچو بهرام
به  نخجیرگاهِ گور* از گور برخیز
 
مشو غافل که مرگ اندر کمین است
ز جور در حقِ مظلومان بپرهیز 
 
الا ساقی مرا جامی به دست ده
سپس از خون دل کامِ خزف* ریز
 
چو دریا نیست به یک جرعه قنیعم*
ز اشکِ چشمِ مستانِ سحرخیز
 
مرا باید که خضر* خضرا* کند جان
به بانگ و ناله ی رندانِ شب خیز
 
بِنِه پا در رکابِ همت ای دل
که از راه میرسند اخیالِ شبدیز*
 
چه سازد با غمش اکنون شباهنگ 
که تنها مانده در دورانِ برگریز*
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
* ویرانه = کنایه از این دنیا 
* رندان خاکبیز = صاحب نظران          
* خاشه روب = رفتگری  .. کسی که جارو میکند
*کاس پرویز = کاسه سر خسرو پرویز..
* خورنق= قصری که پادشاه حیره  برای شاه ایران  بهرام گور ساخت 
*نخجیرگاه گور = شکارگاه گورخر
* خَزَف= کوزه سفالی . یا هرچیز سفالی...             *قنیعم = قانع هستم   * خضرا = سبز
*اَخیال شبدیز = گروه سواران با اسبهای سیاه
* دوران برگریز = کنایه از پاییز زندگی..
 

 
 
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۵
















۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۶

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
بی می افتادم خراب از حُسن و آئینِ نگار
می کشد دود از نهادم، لعلِ نوشینِ نگار
این تغامز* که بَرَد جان ز تنِ رنجورم 
دهدم باز، چو مسیحا لبِ شیرین نگار
 
هور و پروین و مه و زهره ی چنگیِ فلک
بس خجل افتاده‌اند، از رویِ سیمینِ نگار
 
دردِ ما را نه دوا باشد و نه راهِ علاج
از غمِ نرگسِ مست و خالِ مشکین نگار
 
رنجِ غفلت میکُشد ما را دمادم بیصدا 
تا دلم سرگشته شد در زلفِ پُرچینِ نگار
 
رسمِ دلدادگی ما چو نگردید مقبول
گشتم از روی وفا، بلبلِ غمگینِ نگار
 
همچو بلبل میدوم در باغ سحرگاهان ز شوق 
تا مگر آرد صبا ، پیغامِ دیرین نگار
 
زین تغافل* که سوخت جانِ شباهنگ کنون
خرقه انداخت و برفت در رهِ آئینِ نگار
 
*تغامز = غمزه آمدن.. چشمک زدن ...  * تغافل = غفلت 
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
رسوای زمانه.. خواننده قربانی
 

 
۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۵۷
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
 
میِ غمسوز بیار زلفِ دوتا افشان کن 
غمِ دل را بدان چشمِ خُمار درمان کن 
 
من از این شعله هجر و غمِ دل سوزانم
قدحی در ده و، هجرانِ دلم آسان کن
 
بُرقع برگیر دمی زان رُخ جانبخش و بیا
شامِ تاریک جهان، به نورِ خویش تابان کن
 
میگساران همه از درد خُماری سوختند
به خرابات درآ ، زلفِ دوتا افشان کن 
 
ساقیِ ما کنون گوشه ی خلوت بگرفت 
تو به یک جرعه، منِ دلشده را مهمان کن
 
دردم از خرقه زهدست و شکرخند رقیب
هرچه با ما کند این مست، تو هم با آن کن
 
دلِ داغدیده ام از دردِ غریبی بگُداخت
در خُمِ دیده ی من خون دلم پنهان کن
 
ناله و دردِ من ار، ز روی نیرنگ و ریاست
لبِ بی مِهرم بخشکان و دلم عطشان کن
 
یا اگر آهِ شباهنگ همه از روی وفا ست
دردِ هجران رُخت را، به دلش جبران کن
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۴

اجرای آواز بیاد شاد روان استاد جلیل شهناز 

توسط استاد شجریان..


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۵

×××××××××××××××××××××××××××××××××××
عجب بیهوده مینالد دلِ تنگم در این زندان 
گهی دستِ دعا دارد گهی افتان گهی خیزان 
 
شنیدم که صبا میگفت بگوشِ بلبلی سرخوش
که گل هم میشود پرپر به تیغِ تیزِ برگریزان 
 
بگو تا کی توانی بست دل اندر تارِ زلف او 
بگو تا کی نگهداری دلِ خویش را در این زندان
 
بخوابِ خوش فرو رفتن و یا چشم بر ستم بستن
ستمکار را کند راسخ که در صحرا دهد جولان
 
دلی کز حسرتِ دنیا گرفتارِ منِ من شد
چو طبل از عشق  تهی گردد،بنالد همچو نی انبان
 
چو شیر اندر قفس باشد چه مُرده یا که درنده
بُوَد در گوشه زندان گهی ترسان گهی غُرّان*
 
بیا و این قفس بشکن که هر که زین جهان بُگذشت
پیِ جانان رود با عشق چه در دریا چه در بُستان 
 
مگر عشق رنگ و ریب دارد که کویش را نمی یابی
چه فرقست گر گدا باشی و یا بر این جهان سلطان
 
چه حاجتست ترا کعبه، اگر چشمِ دلت بیناست
بهر جا آیتی بینی، ز ضُنعِ* خالق سُبحان
 
ز بُستانِ شباهنگ هم اگر چیدی گلی زنهار
به نذر قل هو واللهی غبارِ خاک او بنشان 
×××××××××××××××××××××××××××××××××
* غران =غرش کردن   * صُنع = آفرینش .خلقت
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۰

#################################
با عاشقان بگوئید سروِ روان ما رفت
دل را خبر رسانید کارامِ جان ما رفت
 
این کاروان که دیگر رنگِ وفا ندارد
با ساربان بگویید تاب و توانِ ما رفت
 
پا درگلِ و دل پریش سرگشته از بخت خویش 
ماندیم و از بَرِ ما سرو روان ما رفت
 
آتش به محمل افتاد بی روی ماه لیلی
ساقی پیاله پر کن جانِ نهانِ ما رفت
 
ما را چه حاصل از این لیل و نهارِ موجود
دیگر نمانده شوقی، کان دلسِتان ما رفت
 
زین پس بر نخیزد جز ناله از دلِ ما
یاری که نامِ او بود، وردِ زبان ما رفت
 
تا کی نشینی ای دل اندر حجابِ غفلت 
برخیز که رسمِ مردی، هم از جهان ما رفت 
 
از جورِ این شباهنگ هرگز نگردم رها
کاتش به خرمن زد و از گلسِتان ما رفت
==============================

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۲۸