شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۳۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

 سلام دوستان عزیز..چند روز پیش داستانی از داستان های کوتاه ایرانی را 

 خواندم..داستان بر سر آنست که مردی زبان حیوانات را میدانسته و اگر

 این قضیه را به کسی میگفت میمرد .. یک شب از سخنان  گاو و خرش میخندد و زنی داشت که

 از مرد خواست دلیل خنده اش را بیان کند .... بقیه ماجرا که من 

آن را به صورت مثنوی نوشتم ...البته خواهش میکنم که کسی قضاوتی در

مورد زن و یا مرد نکند چون این نظر بنده نیست  من فقط داستان را بصورت شعر نوشته ام...سپاسگزارم از  توجه و محبتتون و امیدوارم که 

خوشتان باید...

خواجه ای بود کز زبانِ دام ها بودش هنر

میشدی هرروز ز گفتار ددانش* با خبر


وی خری داشتی مدام اندر رکاب

گاو او نیز میزدی شخم در صواب


یک شب اندر جایگاهِ گاو و خر

او شنید این گفتار از گاوِ نر


گاو به گوش خر چنین نجوا نمود 

کای مرا بهتر ز تو دوستی نبود 


گفت تو خوش باشی و دورانت بکام 

لیک مرا رنج و مشقت گام به گام 


خواجه بر تو می نشیند هر پگاه 

میبرد من را به دشت زین جایگاه 


تو به صحرا در شوی با عیش و نوش

من به زحمت تا شب اندر یوغ خموش


گو مرا راهی کزین محنت خلاص 

گر شوم گویم تو را هر دم سپاس 


داد حِمار با خوش زبانی پاسخش 

برکشید علم و کمالات بر رخش


گفت چو فردا شد فکن خویش بر زمین 

در میانِ خاک و خاشاک نِه  جبین 


گر به چوبت بر زند چشم باز مکن

قصهء هر روزِ خویش آغاز مکن 


خواجه چون بشنید چنین گفت و شنود

یوغِ گاو فردا وبالِ خر نمود


پس زمین را میزد او همواره شخم 

خواجه نیز گهگاه فشاندی کاه و تخم


تا که چند روزی بدین منوال گذشت

خر ز پا افتاد و در آخور نشست 


با خودش گفتا که این بد کردمی

پندِ بیجا گاو نر را دادمی


باید اینک حیلتی پیدا کنم

تا که این یوغ را ز گردن وا کنم


پس بگفت با گاو که ای یارِ شفیق 

ای که سالها بوده ای ما را رفیق


صبحِ امروز تا که رفتم من به دشت

خواجه را دیدم که با کاردی بدست 


با پسر گفتا که فردا بی یقین

گاو را باید که اندازم زمین

++++++++++++++++

خوب دوستان بقیه داستان را در پست فردا 

دنبال کنید...ممنون 

و اینک دنباله داستان...


این چنین گاوی دگر بی حاصلست 

بیش از این تیمار کردنش باطلست 


گاو چو بشنید این سخن از خر گریست 

گفت که این درد را دگر هیچ چاره نیست


خر بگفتا غم مخور دل بد مکن 

گر تو را پندی دهم آن رد مکن 


صبحِ فردا تا که خواجه شد عیان 

نه بنال و نه بکن آه و فغان 


از برای او همی جنبان دُمی

بر زمین کوب بهرِ خواجه ات سُمی 


خواجه چون این حیلهء خر را شنید

خنده ای کرد و دو دست برسر کشید 


همسرِخواجه که داشت آنجا حضور 

پس بپرسید موجب خنده به زور 


خواجه گفتا کاین مرا سِرّیست گران 

مصلحت نیست تا کنم این سِرّ بیان


این مرا با زندگی وابسته است 

جانِ من نیز در گرو بنشسته است


زن بگفت جانا چرا لاف میزنی 

حرف ز سیمرغ در دلِ قاف میزنی 


این چه سِرّیست تا ترا جان بسته است 

گوشِ من دیگر از این لاف خسته است 


یا بگو با من کنون این سِرّ براه

یا کنم من روزگارت را سیاه


عاقبت درمانده شد مرد از عتاب

گفت تو را فردا سحر گویم جواب


در سحر برخاست که آید در نماز 

چون وضو میکرد شنید این قصه باز


کو سگش گفتا خروس را ای رفیق 

دانی اینکه خواجه باشد در مضیق 


خواجه امروز میکند با ما وداع 

میرود زین خاکدانِ پر صداع*


داد خروس اینگونه پاسخ چون حکیم 

کو نباشد حاصلِ من ترس و بیم 


من چهل زن دارم اندر این سرا 

هیچ ندارم همچو خواجه ماجرا 


من همه را با کیاست ره برم 

جملگی را در سیاست سرورم 


هر یکی آدابِ خود داند که چیست 

مهتری و سروری از آنِ کیست


باید اندر دست بگیرد او دوال 

نه که زن را گوید آن سِرّ محال 


پس زند او را به سختی بر دوام 

یا بمیرد یا کند فتنه تمام 


خواجه چون دریافت سخن برخاست ز جای 

تسمه بگرفت و ببستش دست و پای 


پس دوال را بر تنش کرد آشنا 

میزد و میگفت ترا اینست سزا


این بُوَد اسرارِ آن خنده مرا 

گر که میخواهی همی گویم ترا 


زن درافتاد زارِ زار و ناتوان

مرگِ خویش را پیشِ چشم میدید عیان


گفت ز کردار و  ز گفتار نادمم 

مردِ خویش را همچو پیشتر خادمم 


من نخواهم رازِ تو دانم همی 

راهِ خویش را بر کنار پویم همی 


این سخن را خواجه خوش آمد بسی 

گفت دگر ناید ترا فریاد رسی 


گر دگر بار فتنه‌ای برپا کنی 

یا درازتر از گلیمت پا کنی


این بُوَد کاسه و این آشت دهم 

صبح و ظهر و شام پاداشت دهم


این بگفت و شد برون و بی امان 

خر سوار گشت ، گاو بدنبالش دوان 


باز به صحرا خر به عیش و گاو به شخم 

خواجه سرخوش میفشاندی بذر و تخم

××××××××××××××××××××

*خاکدانِ پر صداع = کنایه از دنیای پر درد .



۱۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۳۳

×××××××××÷÷×÷××÷÷×××÷××÷÷÷÷××÷××××××÷÷

چو اشکم شد دوای غم مَخُشکان چشمه ی چشمم
به آبشارِ دو چشمم بین  صدا و  ناله ی چشمم 
 
قدم بر دیده‌ بُگذار و دلم شاداب کن چون گل 
که خاکِ پای تو باشد مرا چون سرمه ی  چشمم 
 
از آن شامی که رُخسارت چو نقشبندِ دلم گشته 
شده رنگین‌کمانِ حق، به چهره  هاله ی چشمم 
 
هوای روی تو دارد، دلم اندر سحرگاهان 
بدونِ اشک میمیرد مَخُشکان چشمه ی چشمم
 
پیِ پیر مُغان رفتم چو موسی در پی مقصود 
نشد جامی مرا حاصل بجز خونابه ی چشمم 
 
ز هر خورشید وشِی بستم دو چشمم را برای تو
که خورشید رُخت روشن ، نماید خانه ی چشمم 
 
چو اشکم شد دوایِ غم، ز هجرانت دلِ خونین
برای همدلی با اشک، شد همسایه ی چشمم
 
نمیدانم چه غم دارد، به دل این گنبد دوّار 
که چشمِ ابرِ او گشته چنین همپایه ی چشمم
 
زهی این دل که در یک گوشه ی خلوت شباهنگ وار
زند بر تارِ خود رخمه، سُراید نغمه ی چشمم 
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

 
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۴۴

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
 
من اگر گاهی زنم باده از آن دست چه شود
در نماز آیم اگر، سرخوش و سرمست چه شود
 
ور به هنگامِ سحر دیده زند نقشِ خیال
بوسه ای گیرم ز پا یا ز سر و دست چه شود
 
در زمانی کو زنم دستِ دعا در دل خود
گر که از بالا پیامی، شنود پَست چه شود
 
نقشِ رُخساره و زلفت که بدین دل زده شد
در دلم جز آن نباشد و اگر هست چه شود
 
آنکه با رحمت و مهرش بگُشاید همه در
گر ز حکمت او دری را به دمی بست چه شود
 
جاودان دلبر که آرامِ دل و جانِ منست
گر به طنازی و نازش رهِ من بست چه شود
 
در ازل آب و گلم را که به می اندوده اند
گر ز خاکم لاله ای مست بِدَر جست چه شود
 
دلبرا حالا که بستی، رهِ ایوان به دلم
ار به یک حیلت شبی بامِ تو برجَست چه شود
 
روح، سرگردان و جان، در قفسش تن بزند
گر کنی یکدم شباهنگ ز مئی مست چه شود 
××××××××××××××××××××××××××××××××××

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۱
××××××××××××××××××××××÷×××××÷÷÷÷÷××
 
ساقیا مرغِ دلم یاد ز ایران کرده 
جانِ افتاده ز پا یادِ دلیران کرده
 
نَقلِ مرغانِ چمن بوی بهاران بگذار
چشمِ تارم هوسِ یوسفِ کنعان کرده
 
صُورِ صبحگاه من و آن شکنِ زلفِ نگار
دیده ی شب شکنم، ابرِ بهاران کرده
 
غمِ فردا نخورم چشمِ تر و باده ی ناب
من و دل را به رهش واله و حیران کرده
 
ز سبا خوش خبران با دَفِ سیمین آیند
پوپکش* هلهله در کوی سلیمان کرده
 
یارِ بلبل نشود نوگُلِ بی خارِ جهان
تا که در دل هوسِ عشق به جانان کرده
 
خالی از درد نباشد غمِ هجرانِ رُخش
تا که دل تیرِ غمش یک شبه مهمان کرده 
 
گفتمش منتظرِ عدل خدا باش دلا
کانچه باید بشود، ثبت به دیوان کرده
 
از شباهنگ تو مپرس ز چه نالان شده است
مر ندانی که دلش یادِ دلیران کرده
×××××××××××××××××××××××××
* صورِ صبحگاه = منظور نماز و دعا با ناله در سحرگاه
      * پوپک = هدهد
 
 
 

۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۷

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
دلا همت کن از ویرانه برخیز
برو زین پس پیِ رندانِ شبخیز
 
به بزمِ ساقی خود خاشه*روبی
بزن جامی تو اندر کاسِ* پرویز
 
به  خُورنق* گر نشستی همچو بهرام
چو نخجیری ز دامِ نفس خود خیز
 
مشو غافل که مرگ اندر کمین است
از این ظلم و ستم دیگر  بپرهیز 
 
الا ساقی مرا جامی به کف ده
سپس از خون دل کامِ خزف* ریز
 
چو دریا را نبینم قطره گیرم
ز اشکِ چشمِ مستانِ سحرخیز
 
مرا باید که جان خضرا* کند خضر
به بانگ و ناله ی رندانِ گُل ریز
 
بِنِه پا در رکابِ عشق و همت
که از ره میرسد اخیالِ شبدیز*
 
چه سازد با غمش اکنون شباهنگ 
که تنها مانده در دورانِ پائیز
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
     
* خاشه  = غبار گرد و خاک 
*کاس پرویز = کاسه سر خسرو پرویز..
* خورنق= قصری که پادشاه حیره  برای شاه ایران  بهرام گور ساخت 
* خَزَف= کوزه سفالی . یا هرچیز سفالی...             *قنیعم = قانع هستم   * خضرا = سبز
*اَخیال شبدیز = گروه سواران با اسبهای سیاه
 
 

 
 
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۵
















۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۶

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 بی می افتادم خراب از حُسن و آئینِ نگار
می کِشد دود از نهادم، لعلِ نوشینِ نگار
آن تغامز* کو بَرَد جان از تنِ رنجور من 
میدهد جانی دگر آن لبِ شیرینِ نگار
 
هور و پروین و مه و زهره ی چنگینِ فلک
بس خجل افتاده‌ از آن رویِ سیمینِ نگار
 
دردِ ما را نه دوا باشد و نه راهِ علاج
از غمِ نرگِسِ مست و زلفِ مشکینِ نگار
 
رنجِ غفلت میکُشد ما را دمادم بیصدا 
تا دلم سرگشته شد در زلفِ پُرچینِ نگار
 
راهِ این دلدادگی چون رسمِ آن جانان نبود 
گشته این دل از  خجالت مرغِ غمگینِ نگار
 
همچو بلبل میدوم در باغ و بُستان هر سحر
تا مگر آرد صبا ، پیغامِ دیرین نگار
 
زین تغافل* که شباهنگ سوزد و سازد چو من
خرقه در آتش کشد در راهِ آئینِ نگار
 
*تغامز = غمزه آمدن.. چشمک زدن ...  * تغافل = غفلت 
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
رسوای زمانه.. خواننده قربانی
 

 
۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۵۷
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
 
میِ غم سوز بده زلفِ دوتا افشان کن 
غمِ دل با قدم و شیوه ی خود درمان کن 
 
من ز این شعله ی هجران و غمِ دل سوزم
قدحی در ده و، هجرانِ دلم آسان کن
 
بُرقه برگیر دمی زان رُخ مهتاب شکن
شامِ تاریک جهان را به شبی تابان کن
 
میگساران همه از درد خُماری سوزند
به خرابات درآ ، زلفِ دوتا افشان کن 
 
ساقیِ ما که دگر گوشه ی خلوت بگرفت 
تو به یک جرعه، منِ دلشده را مهمان کن
 
دردم از خرقه ی زهدست و شکرخند رقیب
هرچه با ما کند این مست، تو هم با آن کن
 
دلِ داغدیده ی من دردِ غریبی دارد
در خُمِ دیده ی من خون دلم پنهان کن
 
ناله ام گر که ز نیرنگ و ریا میباشد
لبِ بی مِهر بخشکان و دلم عطشان کن
 
یا اگر آهِ شباهنگ همه بر حق باشد
دردِ هجران رُخت را، به دلش جبران کن
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۴

اجرای آواز بیاد شاد روان استاد جلیل شهناز 

توسط استاد شجریان..


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۵

×××××××××××××××××××××××××××××××××××
عجب بیهوده مینالد دلِ تنگم در این زندان 
گهی دستِ دعا دارد گهی افتان گهی خیزان 
 
شنیدم کو صبا گفتا بگوشِ بلبلی سرخوش
که گل هم میشود پرپر به تیغِ تیزِ پائیزان 
 
بگو تا کی توان بستن دل اندر تارِ زلف او 
بگو تا کی نگهداری دل اندر گوشه ی زندان
 
بخوابِ خوش فرو رفتن و دیده بر ستم بستن
ستم را میکند راسخ که در صحرا دهد جولان
 
دلی کز حسرتِ دنیا گرفتارِ منِ من شد
چو طبلی کو تهی از حق بنالد همچو نی انبان
 
چو شیر اندر قفس باشد چه مُرده یا که درنده
بُوَد در گوشه زندان گهی ترسان گهی غُرّان*
 
بیا و این قفس بشکن که هر کس زین جهان بُگذشت
پیِ جانان رود با عشق، در دریا و در بُستان 
 
مگر از عشقِ جاویدان به دل نوری نتابیده
که هرگز بر لبت ناید سخن از زلفِ آن جانان
 
چه حاجت شد تو را کعبه اگر او در دلت باشد
به هر جا آیتی بینی، ز ضُنعِ* خالق سُبحان
 
ز بُستانِ شباهنگ هم اگر چیدی گلی با مهر
به نذر قل هو واللهی غبارِ خاک او بنشان 
×××××××××××××××××××××××××××××××××
* غران =غرش کردن   * صُنع = آفرینش .خلقت
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۰