شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۳۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

×××××××××÷÷×÷××÷÷×××÷××÷÷÷÷××÷××××××÷÷

چو اشکم شد دوای غم مَخُشکان چشمه ی چشمم
به آبشارِ دو چشمم بین  صدا و  ناله ی چشمم 
 
قدم بر دیده‌ بُگذار و دلم شاداب چون گل کن
که خاکِ پای تو باشد مرا چون سرمه ی  چشمم 
 
از آن شامی که رُخسارت چو نقشبندِ دلم گشته 
شده رنگین‌کمانِ حق، به چهره  هاله ی چشمم 
 
هوای روی تو دارد، دلم اندر سحرگاهان 
بدونِ اشک میمیرد مَخُشکان چشمه ی چشمم
 
پیِ پیر مُغان رفتم چو موسی در پی مقصود 
نشد جامی مرا حاصل بجز خونابه ی چشمم 
 
ز هر خورشید وشِ و مهرو بستم چشمِ خود را تا
که خورشید رُخت روشن ، نماید خانه ی چشمم 
 
چو اشکم شد دوایِ غم، ز هجرانت دلِ خونین
برای همدلی با اشک، شد همسایه ی چشمم
 
نمیدانم چه غم دارد، به دل این گنبد دوّار 
که چشمِ ابرِ او گشته چنین همپایه ی چشمم
 
زهی این دل که در یک گوشه ی خلوت شباهنگ وار
زند بر تارِ خود رخمه، سُراید نغمه ی چشمم 
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

 
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۰:۴۴

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
 
من اگر گاهی زنم باده از آن دست چه شود
در نماز آیم اگر، سرخوش و سرمست چه شود
 
ور به هنگامِ سحر چون بزنم نقشِ خیال
بوسه ای گیرم ز پا یا ز سر و دست چه شود
 
در زمانی که زنم دستِ دعا در دلِ خود
گر که از بالا پیامی، شنود پَست چه شود
 
نقشِ رُخساره و زلفت به دلم چون زده شد
در دلم جز تو نباشد و اگر هست چه شود
 
آنکه با رحمتِ و مهرش بگُشاید بن بست
گر ز حکمتش دری را به دمی بست چه شود
 
جاودان دلبر که آرامِ دل و جانِ منست
گر به طنازی و نازش رهِ من بست چه شود
 
در ازل آب و گلم چون که  می اندوه شده
گر ز خاکم لاله ای مست بِدَر جست چه شود
 
دلبرا حالا که بستی، رهِ ایوان به دلم
ار به یک حیلت شبی بامِ تو برجَست چه شود
 
روح، سرگردان و جان، در قفسش تن بزند
گر کنی یک دم شباهنگ خوش و سرمست چه شود 
××××××××××××××××××××××××××××××××××

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۱
××××××××××××××××××××××÷×××××÷÷÷÷÷××
 
ساقیا مرغِ دلم یاد ز ایران کرده 
جانِ افتاده ز پا یادِ دلیران کرده
 
نَقلِ مرغانِ چمن بوی بهاران بگذار
چشمِ تارم هوسِ یوسفِ کنعان کرده
 
صُورِ صبحگاهی* ما و شکنِ زلفِ نگار
دیده ی شب شکنم، ابرِ بهاران کرده
 
غمِ فردا نخورم چشمِ تر و باده ی ناب
من و دل را به رهش واله و حیران کرده
 
ز سبا خوش خبران با دَفِ سیمین آیند
پوپکش* هلهله در کوی سلیمان کرده
 
یارِ بلبل نشود نوگُلِ بی خارِ جهان
تا که در دل هوسِ عشق به جانان کرده
 
خالی از درد نباشد غمِ هجرانِ رُخش
تا چو ما تیرِ غمش یک شبه مهمان کرده 
 
گفتمش منتظرِ عدل خدا باش دلا
کانچه باید بشود، ثبت به دیوان کرده
 
از شباهنگ تو مپرس ز چه نالان شده است
مر ندانی که دلش یادِ دلیران کرده
×××××××××××××××××××××××××
* صورِ صبحگاهی = منظور نماز و دعا با ناله در سحرگاه
* دُردی = کسی را میگویند که در میخانه ها ته مانده شراب خمره را مینوشیده      * پوپک = هدهد
 
 
 

۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۷

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
دلا همت کن از ویرانه برخیز
برو زین پس پیِ رندانِ شبخیز
 
به بزمِ ساقی خود خاشه*روب شو
بزن جامی تو اندر کاسِ* پرویز
 
به  خُورنق* گر نشستی همچو بهرام
چو نخجیری ز دامِ نفس خود خیز
 
مشو غافل که مرگ اندر کمین است
از این ظلم و ستم دیگر  بپرهیز 
 
الا ساقی مرا جامی به دست ده
سپس از خون دل کامِ خزف* ریز
 
چو دریا نیست به یک قطره قنیعم*
ز اشکِ چشمِ مستانِ سحرخیز
 
مرا باید که جان خضرا* کند خضر
به بانگ و ناله ی رندانِ گُل ریز
 
بِنِه پا در رکابِ عشق و همت
که از ره میرسد اخیالِ شبدیز*
 
چه سازد با غمش اکنون شباهنگ 
که تنها مانده در دورانِ پائیز
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
     
* خاشه  = غبار گرد و خاک 
*کاس پرویز = کاسه سر خسرو پرویز..
* خورنق= قصری که پادشاه حیره  برای شاه ایران  بهرام گور ساخت 
* خَزَف= کوزه سفالی . یا هرچیز سفالی...             *قنیعم = قانع هستم   * خضرا = سبز
*اَخیال شبدیز = گروه سواران با اسبهای سیاه
 
 

 
 
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۵
















۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۶

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 بی می افتادم خراب از حُسن و آئینِ نگار
می کشد دود از نهادم، لعلِ نوشینِ نگار
آن تغامز* که بَرَد جان از تنِ رنجور من 
میدهد جانی دگر این لبِ شیرینِ نگار
 
هور و پروین و مه و زهره ی چنگینِ فلک
بس خجل افتاده‌ از آن رویِ سیمینِ نگار
 
دردِ ما را نه دوا باشد و نه راهِ علاج
از غمِ نرگِسِ مست و زلفِ مشکینِ نگار
 
رنجِ غفلت میکُشد ما را دمادم بیصدا 
تا دلم سرگشته شد در زلفِ پُرچینِ نگار
 
راهِ این دلدادگی چون رسمِ آن جانان نبود 
گشته این دل از  خجالت مرغِ غمگینِ نگار
 
همچو بلبل میدوم در باغ و بُستان هر سحر
تا مگر آرد صبا ، پیغامِ دیرین نگار
 
زین تغافل* که شباهنگ سوزد و سازد چو من
خرقه در آتش کشد در راهِ آئینِ نگار
 
*تغامز = غمزه آمدن.. چشمک زدن ...  * تغافل = غفلت 
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
رسوای زمانه.. خواننده قربانی
 

 
۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۵۷
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
 
میِ غم سوز بده زلفِ دوتا افشان کن 
غمِ دل با قدم و شیوه ی خود درمان کن 
 
من ز این شعله ی هجران و غمِ دل سوزم
قدحی در ده و، هجرانِ دلم آسان کن
 
بُرقه برگیر دمی زان رُخ مهتاب شکن
شامِ تاریک جهان را به شبی تابان کن
 
میگساران همه از درد خُماری سوزند
به خرابات درآ ، زلفِ دوتا افشان کن 
 
ساقیِ ما که دگر گوشه ی خلوت بگرفت 
تو به یک جرعه، منِ دلشده را مهمان کن
 
دردم از خرقه ی زهدست و شکرخند رقیب
هرچه با ما کند این مست، تو هم با آن کن
 
دلِ داغدیده ی من دردِ غریبی دارد
در خُمِ دیده ی من خون دلم پنهان کن
 
ناله ام گر که ز نیرنگ و ریا میباشد
لبِ بی مِهر بخشکان و دلم عطشان کن
 
یا اگر آهِ شباهنگ همه بر حق باشد
دردِ هجران رُخت را، به دلش جبران کن
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۴

اجرای آواز بیاد شاد روان استاد جلیل شهناز 

توسط استاد شجریان..


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۵

×××××××××××××××××××××××××××××××××××
عجب بیهوده مینالد دلِ تنگم در این زندان 
گهی دستِ دعا دارد گهی افتان گهی خیزان 
 
شنیدم که صبا گفتا بگوشِ بلبلی سرخوش
که گل هم میشود پرپر به تیغِ تیزِ پائیزان 
 
بگو تا کی توان بستن دل اندر تارِ زلف او 
بگو تا کی نگهداری دل اندر گوشه ی زندان
 
بخوابِ خوش فرو رفتن و دیده بر ستم بستن
ستمکار را کند راسخ که در صحرا دهد جولان
 
دلی کز حسرتِ دنیا گرفتارِ منِ من شد
چو طبلی و تهی از عشق، نالد همچو نی انبان
 
چو شیر اندر قفس باشد چه مُرده یا که درنده
بُوَد در گوشه زندان گهی ترسان گهی غُرّان*
 
بیا و این قفس بشکن که هر که زین جهان بُگذشت
پیِ جانان رود با عشق، در دریا و در بُستان 
 
مگر از عشقِ جاویدان به دل نوری نتابیده
که هرگز بر لبت ناید سخن از زلفِ آن جانان
 
چه حاجت شد تو را کعبه اگر او در دلت باشد
به هر جا آیتی بینی، ز ضُنعِ* خالق سُبحان
 
ز بُستانِ شباهنگ هم اگر چیدی گلی با مهر
به نذر قل هو واللهی غبارِ خاک او بنشان 
×××××××××××××××××××××××××××××××××
* غران =غرش کردن   * صُنع = آفرینش .خلقت
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۰

#################################
با همدلان بگویم سروِ روان ما رفت
دل را خبر رسانم کارامِ جان ما رفت
 
این کاروان که دیگر رنگِ وفا ندارد
با ساربان بگویم تاب و توانِ ما رفت
 
پا درگلِ و پریشان سرگشته چون اسیران 
ماندیم و از بَرِ ما سرو روان ما رفت
 
آتش به محمل افتد بی روی ماه لیلی
ساقی پیاله پر کن جانِ نهانِ ما رفت
 
ما را دگر چه حاصل زین لیل و زین نهارش 
دیگر نمانده شوقی، کان دلسِتان ما رفت
 
زین پس دگر ندارد جز ناله این دلِ ما
یاری که نامِ او بُد،  وردِ زبان ما رفت
 
تا کی نشسته ای دل اندر حجابِ غفلت 
برخیز رسمِ مردی، هم از جهان ما رفت 
 
از جورِ این شباهنگ هرگز رها نگشتم
کاتش به خرمنم زد وز گُلسِتان ما رفت
==============================

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۲۸