شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۵۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

                   

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@#@@@@#

شبی آمد که ماه آشفته گریان 

ز ابر دیده اش اشکی چو باران 

 

بسی دلخسته از این چرخِ گردون 

که چرخد دورِ خود بی جمع یاران 

 

چو پیدا و نهانش را رقم زد 

به یک غمزه درون پرده جانان 

 

بشد پروانه گردِ شمع خورشید 

هلالش میشود چون قرص تابان 

 

شده دلبسته ی آن جام زرین 

به شب ساقی روی گلعذاران 

 

بسی همراز گردد در دل شب 

به جمع عاشقان در سبزه زاران 

 

بسی آمد که در شب چون شقایق 

سیه پوشد به جمع سوگواران 

 

شد از روز ازل هر شب چو مجنون 

بلا گردان لیلی در بیابان 

 

به دیده مهوشان را در دل خاک 

که چون غنچه نشد گل در  بهاران 

 

به شب عکس رخش در ساغر می 

به بزم و مجلس باده گساران 

 

همی چرخد ز غُرّه* تا شب سَلخ*

نمایان میکند راه سواران 

 

بیا تا روی زیبایش به بینیم

که نور افشان کند روی نگاران 

 

بتابد از وفا  بر تربتی که 

ز هجر گل در آن خفته هَزاران *

 

چو پرسی از شباهنگ حال او را 

ز دیده خون دل ریزد چو باران  

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

* غُرّه = شب اول ماه  * سَلخ = شب آخر ماه

* هَزاران = بلبلان 

 

شتک زدند به خورشید

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۰


امروز آخرین روز ارسال جواب های سوالات 

بهمن‌ماه است ..لطفا دوستانی که هنوز جواب ارسال

نکرده اند ..بشتابند.. فردا یا پس فردا جواب ها تایید 

و قرعه‌کشی خواهد شد ..






۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۰۳

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

کرده ام خود را فراموش تا فراموشت کنم

میکنم این شعله خاموش تا که خاموشت کنم

 

می سپارم این دلم در دست دلداری دگر

تا مگر با عشق او از غصه مدهوشت کنم

 

هرچه با من کرده ای حالا تو تاوان میدهی

وقتِ آن شد تا تو را با غم هم آغوشت کنم

 

ای که کُشتی این دلم را با جفایت بی صدا

آتشی برپا کنم تا آن که در جوشت کنم 

 

با دلم کردی جفا آخر چرا ای بی وفا

هرچه آمد بر سرم چون حلقه در گوشَت کنم

 

من به زیر آرم دلا این چرخِ نیلوفر نشان

یا تو با من همرهی کن یا فراموشت کنم

 

این سپهری کو بچرخد آن چنان گیرم به کف

تا تو را با این حکایت شاد و می نوشَت کنم

 

با شباهنگ آنچه را این چرخِ بد اختر نمود

کن فراموش تا تو را زین عشق مسرورت کنم 

 

#################$$############

 رفتم که رفتم از مرضیه 

 

 

 

 

 

 

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۰

سخن آنگونه گو با کس که چون آبِ حیات آید

شکر ریزی کن از آن لب که بهتر از نبات آید

 

ملامت می مکن ما را به آنچه بر سرم آمد 

تو آن کشتی به آب افکن که پایانش نجات آید

 

اگر آن چشمِ بیمار و کمندِ زلف او بینم 

به فرّ و جاهِ سلطانی برآیم چون زکات آید

 

جدا از قامتِ چنگی سپر سازم سر و سینه

که تیر از غمزه ی شوخش به جانم چون برات آید 

 

اگر غافل شوم از او نشاید عاشقم خواند

که عاشق در غم و هجران صدیق و با ثبات آید

 

هزاران چشمه میجوشد درونِ دیده ام از اشک 

یکی را دجله پندارم دگر رود فرات آید

 

میانِ ظلمتِ نفسم چو اسکندر ز هر جامی

اگر نوشم ز خونِ دل مرا آب حیات آید

 

چرا بیهوده مینالی لب دریا شباهنگ تو

که بر دریا زند عاشق ولی باید دُهات آید

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@#@@@@

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۴

گر بیآموزد مرا یک نکته از دنیای عشق 

یا بنوشاند دلم را قطره از دریای عشق 

 

همچو زهره در سماعی آورم حور و پری

تا به عرشش هم رسانم نغمه و آوای عشق 

 

دیده می بندم که دل اندر هوایش پر کشد 

تا فرا گیرد نواهایی خوش و زیبای عشق 

 

مدعی گر در کمین آید که راهم بر زند

همچو نوری بر دلم تابد رخِ بینای عشق 

 

این دلِ سرگشته را یک دم به کوی او فرست

تا دلت خود بشنود آن نغمه و  نجوای عشق 

 

ساقیا جامی دگر پر کن از آن باده ی ناب

تا خُماری ام نباشد از غمِ فردای عشق 

 

عشق و اسرارِ نهان را گر دلت آگه نشد

چشمِ تو هرگز نبیند نعمتِ پیدای عشق 

 

چون شباهنگ غرقِ نادانی و جهل خو مشو

چون نبینی تو جهانی خوشتر از دنیای عشق

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۱۸

بنا داری مرا  دیوانه سازی؟

به گردِ عارضت پروانه سازی؟

 

بنا داری مرا با خود کشانی؟

ز هرچه دارمی بیگانه سازی؟

 

چرا با من سرِ یاری نداری

مگر خواهی مرا دیوانه سازی ؟

 

مگر شیرین توئی من همچو فرهاد

که میخواهی ز من افسانه سازی ؟

 

اگر دل را کنم هم چون تُرابی

شود آیا ز آن پیمانه سازی ؟

 

بگو جانا چها باید کنم من

که در زلفت برایم خانه سازی؟

 

مگر من در جهان افسانه هستم

که از غم در دلم غمخانه سازی ؟

 

بیا با من نشین یک دم چو لیلی 

که بعد از من ز دل خمخانه سازی

 

شباهنگ گر چه شد اکنون جفا کار

ولی داند ز او دُردانه سازی

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۱۵
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
ببین بهرامِ شیر افکن، دگر گوری نمی گیرد 
در این دوران دلِ ما هم دگر شوری نمی گیرد
 
چرا نیلوفری گردون* نمی خندد چو سوسن ها
چرا ساقی به میخانه، میِ سوری نمی گیرد 
 
شکستم در دل غمها چو ساز کهنه ی عشقم
مزن مطرب که کس ما را به تنبوری* نمی گیرد 
 
یکی گفتا چرا زهره، نوازد ناله های غم
دگر گفتا چرا بلبل، ز گل دوری نمی گیرد 
 
بخشکان ای بنی آدم کنون این تخم شهوت را 
که تا این نطفه میتازد جهان نوری نمی گیرد 
 
نگر بر شش عروسانی* که گِردِ هُور می چرخند
چرا زهره یدِ بهرام چون حوری نمی گیرد 
 
نمیدانم که پرگارش چه بازی ها کند با ما 
که ساقی هم دل ما را به مستوری* نمی گیرد
 
خطا گفتم خطا کردم خطا اندیشه ار دارم 
ولی دانم به جز زلفش دلم گوری نمی گیرد 
 
بدین غمخانه تا گشتم ز غم بازیچه در غربت 
شباهنگ، کس به جز دلبر به منصوری نمی گیرد
@@@@@@@#@@@@@@@@@#@##@
   * میِ سوری = شراب  *نیلوفری گردن = کنآیه ازآسمان  
* تنبوری = تنبور زنی.. 
* شش عروسان = منظور سیارات ششگانه هستند مثل تیر و ناهید و زمین و بهرام و برجیس و کیوان..
البته من نامهایی فارسی را نوشتم. 
 * = موری = گریه زاری کردن ...مویه کردن
*منصور=کسی که از طرف خداوند یاری شده
 

 
 

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۳۰

ای دل از روی هوس آیا به میدان رفته ای ؟

یا چو مومی زیرِ پُتک و روی سندان رفته ای

 

این نه آن بازی بُوَد تا که تو را فتحی رسد 

همچو گویی* در خَمِ چوگان به میدان رفته ای

 

گرچه میدانی که ره دشوار و وادی پر خطر

لیکن از روی وفا در ره چو مردان رفته ای

 

هر که را دیدم به ره نالان و گریان میرود

همچو مستان سوی دلبر شاد و خندان رفته‌ای 

 

خونِ خود میخور مکن پا را ز حَدِ خود برون

نا نگویم همچو مرغی خام و نالان رفته ای

 

طاقتی در من نمانده زیرِ پتکِ عشق  او 

زین سبب بی جانِ من با چنگ و دندان رفته ای

 

بعد از این فقر و فنا باید دگر بی من شوی

مر ندانی در سرای عرشِ یزدان رفته ای

 

رهروی* گفتا شباهنگ دم مزن چون ابلهان 

کاندر این وادی چو مرغی خام و نادان رفته ای

 

* گوی= توپی که در قدیم با چوگان میزدند 

 * رهرو = سالک ، عارف

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۴۶


 سلام دوستان.. لطفا فراموش نکنید فقط تا آخر هفته جهت پاسخ به 

مسابقه دوم فرصت دارید ...

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۶

این دلِ عاشق ما شب به سرای تو شده

رفته از سینه برون تا به هوای تو شده

 

بی سر و پا و چو گوئی دَوَران میکند او

کرده باور که چو توپی لبِ پای تو شده

 

گشته حیران و پریشان شده از زلف خمت

با همه جور و جفا خامِ لقای تو شده

 

میگریزد ز من و از خود و این مسکین تن

تا که هر سه ز وفا وقفِ بقای تو شده

 

هر که نوشید ز آن لعلِ تو یک ساغرِ ناب

لب فرو بسته و یکباره فدای تو شده

 

غم ندارد ز غمت گر چه که رسوا بشود

حلقه در گوش غلامی به سرای تو شده

 

آن که محبوبِ دلش را بشناسد همه جا

هم چو ما بی سرو پا محوِ صفای تو شده

 

این دلِ غمزده گفتا که شباهنگ تو برو 

چون که آزرده ی اعمال و جفای تو شده 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۵۱