شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۲۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

=÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷=÷÷=÷÷÷÷÷÷÷÷÷=÷÷÷
خیالِ دل فرو ریزد چو زلفِ تو هویدا شد
به دنبالِ دلم گشتم که در کوی تو پیدا شد

کمندِ زلفِ افشانت که دل در دامِ خود گیرد
سرِ این حلقه در دست و به زلفِ تو هویدا  شد

قرار از مرغِ دل بردی چو خالِ لب نشان دادی
دلی کان دانه بر چیده ز پا افتاد و  شیدا شد

جرسها ناله سرداده که امشب کاروان بگذشت 
دو صد مجنون ز خود بیخود یکی مجنونِ لیلا شد

عجب شوری دلم دارد که آه بر سینه میبارد
چو فرهادی که بی شیرین غبارِ سنگ خارا شد

رسیدن بر لبِ ساحل در این دریای عشق تو
سرابی بود و عمر ما حبابِ روی دریا شد

بسی شکوه ز ما داری چو ما را دلشده دیدی
چه میخواهی دگر از دل که در پای تو رسوا شد

یکی خندد به حال ما چو بیند روزگار ما
نمیداند دل این مرغ ز نور تو چه زیبا شد

شباهنگ قصه ها میگفت ز زلف تو برای گل
حدیثِ زلف مُشکینت به افلاک و ثریا شد
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۰
======================================'=='
فهمیدن آنکه هر چیزی را که تا حالا به اون اعتقاد داشتی..
همه اش چرند و فریب بوده...آدم رو خُرد میکنه....

این چه جهانیست.....از مستان
۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۴۰
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷=÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
مرا گوئی صبوری کن به گوش باش
پیِ ساقی قدح گیر و خموش باش
 
دَرِ میخانه را چون باز  یافتی
قدح در دست رو لیکن بهوش باش
 
بسی باده بُوَد ناصاف و پُر غش
تو از لعلِ لب شیرین بنوش باش
 
به زنجیرِ حبابِ باده  منگر
درونِ دل چو خونِ خُم بجوش باش
 
چو برخیزی سحر بهرِ نیایش
صبا آرد پیامِ ما بگوش باش
 
تنِ خاکی ز این دنیا رها کن
چو دریا موج زن شو در خروش باش
 
سروشِ ما اگر بر تو گذر کرد
به یک پیمانه مست زان سروش باش
 
دلا جانِ شباهنگ رفته با عشق
تو بعد از او بمان خانه بدوش باش
####################

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۵۸

÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷================

در نماز آمدم و زلف تو سجاده نشست
لاله در زلفِ خمت چون قدح باده نشست
 
خم ابروی تو را تا به خیالم زده ام
قاب قوسین شده و در دل سجاده نشست
 
نقش بندِ دلِ من حبسِ خیالت چو شده
بر سر کوی تو آمد درِ میخانه نشست
 
دیدم اندر چمنِ ناز چو خرامان شده ای
سرو از ریشه برون گشته سرافکنده نشست
 
زلف افشان مکن ای لاله ی آزادِ چمن
که غلامی نتواند بَرِ آزاده نشست
 
ما به دنبال جرس ناله کنان در سفریم
دلِ دیوانه ی ما بین که چه درمانده نشست
 
حسرتِ روی چو ماه تو شباهنگ بکشد
دلقِ پشمینه بدوشش لبِ هر جاده نشست
××××××××××××××××××××××××

سیمین بری....از شیبانی
۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۴


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۲۲


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۴۰

سلام دوستان ..اینبار گفتگوی من و دلم را به صورت مثنوی 

نوشته ام که به دلیل طولانی بودن در دو پست منتشر میشود.

امیدوارم از آن خوشتان بیاید و لطف کنید حتما نظر بدهید..

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××÷×××××÷÷÷

امشبم آمد عذاب انده و ویرانگرِ دین

کو خیالم را بَرَد از قابِ قوسین تا به چین

 

ده شرابی تا خرابم سازد امشب پاکِ پاک

دم مزن از کفر و ایمان وز فروغِ تابناک

 

عشق  باشد خود مرا هم کفر و هم ایمان و دین

عاشقان را جمله آن بوده و این باشد همین

 

او مرا سازد چنان کز هجر سوزم همچو شمع

جان چو پروانه شود خوش خوش بسوزد بین جمع

 

عشق امشب همچو غارتگر شبیخون میزند

چون خروشِ قدسیان از قاب قوسین  میزند

 

در رهِ دیر مغان و کعبهء سوته دلان

برده عشق هوش از سرِ دیوانگان و مقبلان

 

گشته ام حیران در این وادی حیرت چون مغان

زین همه کثرت چنین وحدت ندیدم هیچ زمان

 

می طلب بی وقفه، ای دل در تسلسل گیر جام

یا بسوز از آتشِ تر یا بمان پیوسته  خام

 

هم ز خارا سخت تری و هم بلورینی چو جام

گه ز گُل نازکتری گه بشکنی سنگِ رُخام

 

من چه سازم باتو ایدل چون که صد رنگ آمدی

یکدم از روی صفا و یک زمان جنگ آمدی

 

این همه رنگ و ریا را تا که آموختی کنون

بهرِ من دوختی بسی خرقهء سالوسی فزون

 

گه ز عشق نالی و گه از غم هجران و فراق

گه به ظلمت در پی سوسوی شمعی و چراغ

 

ای ملوّن دست از این بازی خصمانه بدار

راهِ ما را با خود ما و خدای ما گذار

 

مانده ام اینک من اندر وادی فقر و فنا

بادِ استغنا وزان گشت تا بَرَد بنیاد ما  

 

گر کنون یکرنگ شوی با من دلِ پر مدعا

از منی و من گذر بیگانه شو زین اژدها

 

تا درین وادی بسوزیم هردو چون ققنوسِ پیر

یا شویم هر دو به چنگِ نفسِ اماره اسیر

 

دل بداد پاسخ چنین، آخر مُخنّث توبه کن

راهِ نیکان را دگر در زندگی سرلوحه کن

 

لافِ شیدائی مزن درویش کاین نیرنگ تو

باز برآید از کلامِ یاوه هفت رنگِ تو

 

تو نه آنی کانچه گوئی از سرِ صدق باشدت

چون رهِ جانان ندانی راه مشکل آیدت

 

پس سپر انداز و بنشین چون گدائی در طلب

نی ز کعبه یاد کن نی از حجاز نی از حلب

 

فارغ از بود و نبود و هست و نیست

آنچه هست و آنچه بود و آنچه نیست

 

با منِ مسکین بساز و کوسِ رسوائی مزن

بر سرِ هر کوی و برزن سازِ شیدائی مزن

÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷

((  ادامه  ))

هرچه تو داری ز من داری چو من یکرنگ بُدم

در وفاداری و جانبازی چو زیرِ چنگ بُدم

 

آنچه تو با دیده دیدی من بخونم دیده ام

وآنچه تو با چشم خریدی من به خون پرورده ام

 

یک نفس بی او نبودم یک طپش بی او نبود

گر به سینه من غنودم این قفس بی او نبود

 

کارم از روز ازل خون خوردنست در راه او

تا مگر باشم دوباره لایقِ درگاه او

 

تو ز نفسِ سرکشت رانده از آن درگه شدی

کی ز درد و رنجِ من جوینده و آگه شدی

 

آنزمان من این بدانستم که سخت کاریم فتاد

از برای دیدنش یار صبر و بردباریم بداد

 

رهزنِ راهِ تو ابلیس بود و من تاوان دهم

بر خطایِ نفسِ تو آخر چرا من جان دهم

 

تو به نفسِ خود شدی در ذلت دنیا اسیر

حال بسوز از هجر جانانت، ز غصه هم بمیر

 

مر مرا دادی تو دردِ عشق که تدبیرم کنی ؟

مر مرا دادی تو نور عشق که تنویرم کنی ؟

 

آتشی کاکنون بجانِ تو فتاده بیش و کم

شعله ایست کز روزنِ من سرکشد درویشکم

 

صدهزاران توبه کردی و شکستی توبه را

با نگاهِ مست و خونریزت گسستی رشته را

 

توبه بشکستی و گشتی از من و راهم جدا

همنشینِ نفسِ خود گشتی به کامِ اژدها

 

بر سرِ هر زلف تابداری که ایمان میبرد

وز سیه خالِ لبی کو جام پیمان میشکند

 

چون بطی هردم ز غُسلت لاف پاکروئی زنی

گه چو جغدی بر نشسته دیده بر هم میزنی

 

آنچه گفتم گوشه ای از کار و کردار تو بود

وانچه را نا گفته ام در حدِّ این دفتر نبود

 

شرم ز خود کن گر ز او شرمت نیست

خاکِ خود برسر بریز چندانکه آزرمت نیست

 

پس دگر کس را مُلوّن چون ریا کاران مخوان

هرکه را مثلِ خودت  همچون گنهکاران مدان

 

باده نوشان را ندانی کو کجای عالمند

زاهدان را هم ندانی از چه رو در ماتمند

 

همچو بلبل عشق هر گل در دلت می پروری

یا چو کبکان در دل کوه در شکارِ گوهری

 

ای همه طاووس خوشرنگ، نبینی پای خویش

بر رخِ این فرش هفت رنگ میکشی پرهای خویش

 

این همه گفتم شباهنگ بلکه باز آئی به خود

دیده از مردم فرو بندی و پردازی به خود

××××××÷÷÷××××××××××××××

برای راحت تر درک کردن این شعر ناگزیرم کمی توضیح دهم

این راه سلوک و رفتن بسوی خداوند است..که خیلی خیلی

فشرده عرض کردم..راه سلوک ..که هفت وادی دارد عبارتند

از طلب ...عشق ...معرفت...استغنا...توحید..حیرت..فقر و فنا

طلب: یعنی حالتی که کسی خواهان معشوق میشود

عشق: حالتی که عاشق میشود ولی هنوز چیزی نمیداند

معرفت :آگاهی پیدا میکند از معشوق ..

استغنا :متوجه میشود که معشوق بی نیاز از همه چیز است..

توحید :حالتی است که دیگر در یکتایی معشوق یقین میابد..

حیرت:حالتی است که به چیز مینگرد فقط همه را بصورت 

 معشوق میبیند...

فقر و فنا: حالتی است که انسان دیگر نه خود را میشناسد

 و نه کسی دیگر را حالتی مثل دیوانگان دارد..که در این

حالت در معشوق ذوب میشود و با او یکی میگردد..

 واین پایان راه است.....

 

معنی چند لغت را عرض میکنم..

ملون‌ :رنگ برنگ...مخنث  :کسی که نه زن است نه مرد

اژدها : در اینجا نفس اماره است..

در پایان اگر از دوستان کسی مایل به دریافت اطلاعاتی بیشتر باشد  در خدمت حاضرم...

 

 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۱۹

اطاعت از تو ای خالق کمالِ راهِ انسانست
در این بُستان فقط بلبل ز بهرِ تو غزلخوانست
 
شرابِ "لعلِ" تو جویم  از آن  پیرِ خراباتی
که چون ساقی مست آید ولی از دیده پنهانست
 
میانِ زلفِ افشانت دلم را در قفس  بگذار
که هر جا دانه میبینم نشان از دامِ شیطانست
 
رهائی بر دلم آن شد که در امواجِ گیسویت
چو یک لحظه پناه جوید یگانه راهِ درمانست
 
شمیم عطرِ گیسویت چو در خونِ دلم آید
هر آن کس قطره ای نوشد بگوید بوی جانانست
 
اگر در هر بُنِ موئی مرا باشد دلی دیگر
کنم قربانِ چشم تو بگویم عیدِ قربانست
 
مرا دیگر مران از خود بخر جانم و شادم کن
دلِ شوریده ام بستان که از هجرت پریشانست
 
مرادِ من شود حاصل اگر با چشمِ شهلایت
اِشارت بر دلم آری که این تحفه به آستانست
 
شباهنگ را کفایت شد که باشد بنده ای نیکو
قبول یا ردِ این تحفه بدستِ پاک یزدانست
==================='=====
بر درِ میخانه رفتن کار یکرنگان بُوَد
( ای پادشه خوبان ) 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۲۲

########################################

در مکتبِ ما نَبوَد رندی و نظر بازی
این میکده را ناید مستی و هوسبازی
 
افسانه لیلی را برخوان و بیاد آور
مجنون نکند هرگز نیرنگ و دغل بازی
 
امروز به نامِ او گلبانگ زنی در راه
فردا نکنی بازی یا پشتِ هم اندازی
 
آتش زنم آن خرمن با غیرت خود از خشم
آنگه که دِرو کردی چون رندِ نظربازی
 
برخیز و بزن این می تا پاک شوی از زهد
زهدی که به اعمالت صد فتنه دراندازی
 
مستی کن و صادق شو در آنچه که میگوئی
کاین صدق ترا آرد پاکی و سرافرازی
 
در مکتبِ او رفتن شوریده سری باید
تا یار تو را خواند با غمزه و طنازی
 
چون دل به رهش دادی از صدق و وفاداری
گهگاه نمایاند از عشق تو را رازی
 
پیمان اگرش بستی پیمانه بِنه در کف
پس باش درین میدان چون عاشق جانبازی
 
آنچه که ترا گفتم چون حلقه بزن برگوش
تا هم برهی از غم هم جهل براندازی
 
برخیز شباهنگ شو کاین شیوه ترا هرگز
راهی نکند پیدا تا خانه برافرازی
####################
رندانِ مست...استاد شجریان..

 
۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۴۹
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷==
شود آیا ز غمخانه، مرا جانان برد امشب
به گورستان مرا در خود لحد آسان برد امشب
 
دلم خواهد به بالینم نگاری نازنین آید
چو چشمم بسته چون بیند غم از مژگان برد امشب
 
خدا را ای دل افروزان مرا رقصان سپارید خاک
که بر تخت روان جانان، مرا اینسان برد امشب
 
گلاب افشان شود خاکم ز اشک دیده ی یاران
اگر ساقی حکایت از رخ جانان بَرَد امشب
 
الا ای عابرِ "عاشق" قدم بر دیده ی من نِه
که این خاکم همچو بیماران ز غم درمان برد امشب
 
شنیدم با صبا رقصد گلی از دیده ها پنهان
عجب ناید که بلبل هم چنین داستان برد امشب
 
نوائی با دلم گفتا که ای خاکِ گنه آلود
مکن باور که با "مرگت" جفا پایان برد امشب
 
اگر گیرد همین امشب شباهنگ را روان از تن
غبارِ او چو امواجی به کوهستان برد امشب
==========================

 
۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۱۵