شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

۹ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است


روزگاری شد و از گردش آن بیزارم 

از خود و منبر و از دیر مُغان بیزارم


به سراپرده عشق و حرمِ ستر و عفاف 

من از این وسوسه ی هر دو جهان بیزارم 


ساقیا رطلِ گرانم ده که سوگند به می*

از همه حرف و حدیثِ همگان بیزارم


هر که از ظّن دلش بتکده ای میسازد

من ز بتخانه و بت ساز و بتان بیزارم


آتشی در دل من زن که بدانند همه 

من بجز زلف نگارم ز زمان بیزارم


من از آن زاهد و ساقی که فروشد می زهد

تا کند کج رهِ حق را، به گمان، بیزارم 


باده غش دار* ننوشم که به هر صبح خُمار

از خجالت ز صفِ می زده گان بیزارم


بر جلالش و جمالش و همان زلف خمش

جز همان خال لبش زین دل و جان بیزارم


از چه باید که روم در پی این گلخن دون*

تا از این گُلخن و این راه دَدان بیزارم 


آمد از دور به گوشم که شباهنگ برخیز

منهم از گردش این چرخ جهان بیزارم


موسمِ بادِ دبورست* و خزان در ره شد

جان به جانانه دهم کز غمِ آن بیزارم


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


* می = کنایه از حکمت در نزد عارفان.

* باده غش دار= کنایه از سخن دروغ و غیر منطقی

* گُلخن دون = دنیای پست ..

* باد دَبور = باد سرد زمستانی 



خدا  ... از حمید 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۶



چه کس هو هو توان کردن، به جز مرغی شباویز* 

چه کس در گوش عاشق ها، سخن گوید دلاویز

 

چه کس در عشق ساقی شد، که بعد از باده ای نوشین

کند یاقوت لعلش* را، ز شیرینی شکر ریز

 

نخواهم من دگر ماندن، چو صیدی در کمند کین

بزن آن تیر آخر را، بر این مرغِ شباویز

 

هزاران تیرِ جانسوزت، همه بر دل اصابت کرد

کنون پیکانِ* آن مژگان، کند دل را قلاویز *

 

خورد خون دلم هر دم، غمی چون باده ی نوشین

که خون دل به پیمانه، لبالب گشته لبریز

 

اگر با من ندارد کس، سرِ یاری در این گُلخن *

دمی بر دل نظر فرما، که خون بارد غم انگیز

 

برون سازی اگر دردم، کنون از روزنِ این دل

جهان با هر چه آن دارد، بگردد بس دل انگیز

 

شباهنگا مشو دلخوش، چنین روزی دگر بینی

چو دستی نا به حق دارد، به کف تیغی دو دَم تیز 



*شباویز = نام مرغی که شبها هو هو میکند

* یاقوت لعل = کنایه از لب و دهان معشوق

* پیکان = تیری که با کمان پرتاب گردد

*قلاویز = وسیله ای است که وقتی فلزی را سوراخ 

میکنند با آن در داخل سوراخ دندانه ایجاد میکنند 

برای بستن پیچ 

* گلخُن = آتشدان حمام ها را در قدیم میگفتند 

و کنایه از این دنیا دارد 


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۹:۵۳


آمده ام به دلبرم، دل بدهم نشان برم  

جان به رهش گذارم و، تن بزنم* امان برم


بی سر و پا شوم اگر، در ره آن نگار خود

تیغ به دل کشم همی، خون بدهم ضمان* برم


برده ی زلف آن صنم، کشته ی موی او منم 

سر به سرای او نهم، تا ز رُخش سنان* برم


دلبر بی کلک توئی، ماه در این فلک توئی

هور توئی مَلَک توئی، تیر از آن کمان* برم 


غمزه مکن بر این دلم، فتنه مکن بر این گِلم

باد صبا چو زین کنی غمزه از آن عنان* برم 


در دل من هوای تو در سر من صدای تو 

ره به کجا کنم نشان تا غم تو نهان برم 


خیمه زنم به کوی تو، دل بکُنم سبوی تو 

یاد کنم ز موی تو، بلکه ز دل غمان* برم


دیده ی من ز خون دل، کرده مرا ز رُخ خجل

شکوه کند ز آب و گل، تا که خود از جهان برم


پا نکشم از آن سرا، تا که نوازد او مرا 

یا که بگویدم درآ* خون دل ارمغان برم 


آمده ام که جان دهم، در ره او جهان دهم 

جان و جهان به هم زنم غمزه از آن چمان* برم 


گفت شبا و هنگِ من گر تو ز من نشان بری

من ز همه جهانِ خود سوته دلان به جان برم 


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@



* تن زدن = خاموش شدن سکوت کردن

* ضمان = ضمانت و ضمانت نامه 

* سنان = نیزه ..‌کنایه از مژگان چشم                              * کمان = کنایه از ابرو

* عنان = دهنه ی مرکب = کنایه از اینکه او چون باد 

را مرکب و زین خودش کرده از عنان باد غمزه میبرم

* غمان = غم ها       * درآ = کنایه از لبیک گفتن مرگ 

* چمان = خرامان .. مانند سرو خرامان



 



۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۶ ، ۱۲:۰۰

شبی پایان رسد عمرم در این دنیا چو رسوایان 

دلم در کوی او ماند به تنهایی چو شیدایان

 

سحرگاهی که تابوتم رود رقصان به گورستان

سرای تربتم گردد زیارتگاه زیبایان

 

ز آه سینه ام بر خوان چه اسراری نهان دارد

که از خاکم رسد افغان به گوشِ جانِ تنهایان

 

نثارِ مقدمش سازم ز چشمم قطره ی اشکی

اگر روزی دلارامی ببوید خاک شیدایان

 

بدین دنیای پوشالی از آن رو دل نبستم من

که بینم روی دلبر را چو روزی میرسد پایان 

 

چو دیدم نرگسِ مستش نظر مستانه بر من کرد

زر و زیورِ این دنیا سپردم بر شکم پایان

 

به تیغ تیر مژگانش زند هندوی شب* را سر 

شود ناوک پران چشمش برای چشم بینایان

 

شباهنگا سخن بر چین* که خون از تربتت بارد 

اگر جاهل بخوانندت، میانِ بزم دانایان

 

در این وادی نباید شد* دلا چون بی سر و پائی 

مگر روزی غزل گوئی از آن دلبر چو شیوایان 

 

* هندوی شب = کنایه از تاریکی شب است 

* سخن برچین = سخن کوتاه کن 

* نباید شد = نباید رفت

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 


دلم تنگ اومده..

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۲:۲۹

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
شعله ای گشتم که آتش را بسوزانم ز غم
باده ای هستم که مستان را بشورانم ز غم
 
مرغِ عشق جاودان گشتم ز جمعِ مرغکان
تا سلیمان و سبا را هم بسوزانم ز غم

هرچه گفتی آن شود، وانچه نگفتی هم شود
تا چو مرغِ بیدلی نام تو را خوانم ز غم
 
خاطرت از من نرنجد ای نگارِ جاودان
ورنه اینک عالم و آدم، برنجانم ز غم 
 
از نِیِستانِ غمت، دیگر نئی جز من نماند
منهم از هر ناله ای دل را بجوشانم ز غم 
 
مرحبا بر آن جمالی کز ازل تا بر ابد
گفت عاشق را نوازم ، هم بمیرانم ز غم
 
جامِ عشقت گر ز لب های دلم گردد دریغ 
من دَمِ عیسی دمان را هم بخشکانم ز غم

از فراقت آن چنان نالم کنون اندر زمین 
تا زمین و آسمانت را به لرزانم ز غم 
 
گر شباهنگ هم به غربت ناله ها دارد چو نی
فرصتی شد تا که دنیا را بگریانم ز غم

در دلم شوری ندارم جز تو ای آرامِ جان 
دل به دلبر میسپارم تا غزل خوانم ز غم 
 
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۶ ، ۲۰:۴۵

 

ساقی چمانه* پر کن کان دلبر چمانی*

بر من نظر فکنده با چشم خود نهانی

 

دل در گرو سپردم خرقه به می سِتُردم*

تا بر دلم ز عزت آرد نظر زمانی

 

مطرب بزن نوائی تا برکشم سماعی

دلداده و خرابم زان زلفِ شعشعانی *

 

تشنه ی شهد شیرین کُشته ی خال زیرین

غافل که درد هجرش بر دل کشد جهانی

 

گر او شود نگار من غمزه کند به کار من

بر هم زنم جهان را با جامِ ارغوانی *

 

ای دل تو شکوه داری خاطر به فتنه داری

بر من نظر ندارد آن یارِ جاودانی

 

گفتم که رنجِ هجران دل میکند پریشان

گفتا مگو ز هجران کاین نکته را ندانی

 

گفتم کجا پریدی کاین سینه خوش دریدی 

گفتا روم به گلشن با دلبر چمانی

 

گفتم که غافل هستی در کار جاهل هستی

گفتا برو شباهنگ تا این سخن بدانی 

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

* چمانه = پیمانه ...   *چمانی = زیبا و خرامان 

* سِتُردن = پاک کردن و زدودن

*شعشعانی = درخشنده و پر از نور 

*جام ارغوانی = کنایه از پیمانه شراب ..

 



 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۶ ، ۲۱:۲۵

###############################
 
این گرانپایه دلم با این که خود داری کند
نفسِ اماره ز هر سو بس دل آزاری کند
 
در مضیقِ* دولت بختم و بی چون و چرا 
هر زمان مکری دگر چون رند بازاری کند
 
مُعتزل* گشتم ز رندان و نظربازان ولی
دل چو مرغِ شبروی، شب تا سحر زاری کند
 
نظمِ مروارید* چشمم کرده پروین* را خجل
دُّرِ سلطانی کجا زین شیوه طرّاری کند
 
در ره زلفش گذاشتم جان بیمقدار خود
تا مگر با حلقه ای دل را مددکاری کند
 
دلبرا، سرگشته دل را یک نظر شادان نما
تا که چون پروانه ای در شعله عیّاری کند
 
دلق من جائی ندارد نزدِ درویشانِ حق
گو کجا پیدا شود مستی، که همیاری کند
 
خاشه روبی* میکنم درگاهِ آن سیمین بری
گر به پیرانه سری من را خریداری کند
 
همتی ده بر شباهنگ تا در این فصل خزان
همچو مردان بی نظر خیزد نکوکاری کند

چون سرشتی جانِ آدم را نکو با روحِ نیک
از چه رو باید چنین اینجا ستمکاری کند 
@#@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
 
* مضیق = تنگنا      * معتزل = جدا شدن، دوری کردن
* مروارید چشم = کنایه از اشک ...                                  * پروین = خوشه پروین. هفت ستاره بشکل خوشه 
*خاشه روب = رفتگر . نظافت کننده
 
##############################


یاد یار مهربان آید همی ...
خواننده مرحوم بنان و بانو مرضیه 
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۶ ، ۱۶:۴۵

#################################
هر شبم گفتی بمان سنگ صبور و دم مزن 
بیش از این حرفی دگر از غصه و ماتم مزن
 
تا ترا هستم خدائی بس کریم و مهربان
نزدِ هر ناکس مرو با کس به جز من دم مزن
 
چون منم فرمانروای این جهان و کائنات 
دیده از من بر مگردان رو به نامحرم مزن
 
گر ترا بخشم بسی جاه و مقام و منزلت 
تا ترا دادم چنین، نظمِ جهان برهم مزن
 
ور مقدر شد دمی مسکین چو درویشان شوی
در سرای من مدام، دم از بنی آدم مزن
 
گفتمش آنچه تو گفتی آن کنم با چشم کور 
پس تو هم با غمزه ی خود فتنه در عالم مزن 
 
یا اگر از تیرِ مژگانت دلم را شد نصیب 
گر ز دل آهی بر آمد خنده بر آهم مزن 
 
ای فدای چشم مستت هر چه با دل میکنی
پیش چشم این رقیبان شعله در جانم مزن
 
با که گویم من حدیث از زلف مشکینت کنون 
محرمی با دل نباشد فتنه در راهم مزن
 
پس به نازی جلوه‌ای کرد و ورای کهکشان 
کاین شباهنگ را بگو جز نام من خاتم مزن 
 
××××××××××××××××××××××××÷×××÷÷÷÷÷÷
 

تو ای پری کجایی ؟ خواننده قوامی 
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۶ ، ۱۷:۴۵

 

در خلوتِ من آمد دلدار شبی سرمست 

با نرگسِ بیمار و پیمانه ی می در دست

 

تا شمع رخش دیدم پروانه ی دل پر زد

چون مرغ دل افکاری خود بر سرِ اخگر زد

 

سوزد و بمن گوید اینگونه سزد دل بست

چون کِرم نمان آخر در پیله ی خود سرمست

 

گر طالب دلداری بُگشا تو کنون پیله

ور نه به سلامت رو زین بیش مکن حیله

 

در پیله ی خود خوش زی* زیرا که سلامت هست

ور طالب او هستی باید که همت بست

 

صد خوان که تو می بینی یک چشمه در این وادی

هر لحظه بگوش آید صد ناله و فریادی

 

یک پا بنهی پیش و صد عُقبه* ببار آید

هر حیله و تزویری اینجا به چه کار آید

 

خیز و قدمی بر نِه در راه چو سرمستان

لختی به خودت بنگر لختی به دگر مستان

 

گر در طلبش آئی صد کوه ببندد راه

اندر دل هر کوهی یوسفِ فتاده چاه

 

هر یوسفِ کنعانی، حُسنی ز جمال عشق

زود است فراگیری منطق و کمال عشق

 

این اژدر* صد پیکر هر یک سِتدَت جانی 

جان ها چو تو بگذاری آنگاه چو مردانی

 

جان را چو نگهبانی، یا سیم به انبانی*

باید که تو برگردی، در راه نه میزانی*

 

صوفی چو تو خوش باشی برخیز و کُله سر گیر

چون شیخ به مسجد رو منبر همه بر زر گیر

 

اندر رهِ او ناید، تا سیم و زر اندوزی

صد گوش تو را باید، چشمت چو لبت دوزی

 

گفتم تو همان هستی کز سینه ی من جستی

اینک ز چه رو ای دل اینگونه ز من خَستی*

 

در سینه ی پر آهم، بودی تو ندیم من

گاهی چو تفِ تفتان* گاهی چو نسیم من 

 

خون از جگرم خوردی دادم به تو آن چون می

صد ناله برآوردی گشتم ز غمت چون نی

 

از عشق "دلارامی" آتش تو بر افروزی

خود در پی او هستی صد بار مرا سوزی

 

همراه شدم ای دل چون برده ی مزدوری

خدمت به تو من کردم چون تنبک و تنبوری* 

 

هر فتنه بر انگیزی من را تو سپر سازی

هر جا که تو را خوش شد بی من تو سفر سازی

 

صد بار تو را گفتم ای دل بِنِشین خانه 

صد بار تو را گفتم خود را مده بیگانه

 

هر لحظه تو را گفتم عشقت همه افسانه

حیران تو مکن من را برگرد به کاشانه

 

صد پند تو را دادم از ساغر و میخانه

بنگر چه سرم آمد از دست تو دیوانه

 

هیهات ز دستت من گشتم خُمِ خُمخانه

برخیز از این سینه وز عالم غمخانه

 

اشکم شده سیلاب و چشمم شده دُردانه

تا کی ببرد اشکم، جسمِ من از این خانه

 

رفتی پی شیرین و کُشتی منِ دیوانه

از من چه بجا مانَد، جز خاک به افسانه

 

تا در پی آن لعلی، جانم شده پروانه 

تا در پی آن عشقی من خفته به میخانه

 

با او شده ای همدل با من شده بیگانه

کردی قفسِ سینه همپایه ی ویرانه

 

حالا نه سزد ای دل بر من تو رجز خوانی

با یار روی آخر یا در قفست مانی

 

گفتا که برو غافل کم کن تو خیالِ خام

این جا من اگر مانم گورست مرا انجام

 

این عالم خاکی را بهر تو بپا کردند

با عشق مرا آنجا زین دام رها کردند

 

این گردش و این چرخش از گردشِ چشمی شد

وین شامِ شب یلدا از خیمه ی زلفی شد

 

این خالِ سیه در من، خالِ لب دلدارست 

وین شهد که می نوشم زان لعل شکر بارست

 

این باده ی مستانه شهدی ز لب او بود

وین کعبه و این قبله نازِ خمِ ابرو بود

 

در چاه زنخدانش یوسف به سر افتاده 

از ناوک بیباکش بر من شرر افتاده

 

در کون و مکان هر دم صد زلف چو یلدا زد

وز شمع رخش بنگر صد هور به دریا زد

 

گر مرد رهی حالا برخیز چو غواصی

یا در گذر از سودا چون مور به تَهِ طاسی

 

زین ره نتوانم من اینگونه گذر کردن

این جا نتوان بودن بر مرگ نظر کردن

 

این مرگ مرا ننگی در پیله ی تن باشم

بی شمع رخ دلبر چون مرغ چمن باشم

 

گفتم که دلی هستی بس خیره سر و خودخواه

جز جان اگرم دارم بر گیر و ز من میخواه 

 

من در ره آن یارت دادم دل و دینارم

دلقم* بشود غارت زان درگه خَمّارم*

 

چشمم همه جا بستم وز دام جهان رَستم

از حلقه ی بیگانه چون تیر ز کمان جَستم

 

از خود ببریدم دل، وز غیر کشیدم دست

در چشم خریداران گشتم چو غباری پست

 

تو در خَمِ زلف او، من گویِ سرِ چوگان

تو مست ز لعل او من گوش دهم فرمان

 

تا ترک وطن کردی رفتی لب ایوانش

دست من مسکین شد کوتاه ز دامانش

 

خود پرس ز دلدارت دیگر چه نظر دارد

آیا که ز حال من هرگز خبری دارد؟

 

من تشنه ی دیدارم اینجا همه در کارم

از وصل گذشتم من، بر زلف نظر دارم

 

گفتا که دگر کم گو من سوخته ی یارم

زان پیش تو این گوئی آغشته و در کارم

 

اینک که فنای من در او چو بقا باشد

تنها سر کوی او، من را چو هوا باشد

 

بگذر ز من و خون خور بنگر که نمانم من

آن چه که تو را گفتم، در شعله نخوانم من

 

ناگه چو برآمد تَف، آتش به پَرَش افتاد

در شعله بچرخید و بر خاکِ دَرَش افتاد

 

بی دل چه بجا ماند اینجا ز شباهنگی 

چون نی به فغان آرد صد ناله ی دلتنگی

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

* خوش زی = به خوشی زندگی کن . * عقبه = دشواری ها

* اژدر = کنایه از اژدهای عشق ..... * انبان = کیسه ی زر 

*  نه میزانی = کنایه از این که این راه تو نیست 

* خَستی = آزرده شدن ...  * تف تفتان = کوه آتشفشان

* تنبوری = کسیکه ساز تنبور میزند    * دلق = خرقه پشمی

* خَمّار = میکده . می فروش 

 

 

 

 

 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۶ ، ۱۵:۰۰