شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

روزگاری شد و از گردش آن بیزارم ***

يكشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۶ ق.ظ


روزگاری شد و از گردش آن بیزارم 

از خود و منبر و از دیر مُغان بیزارم


به سراپرده عشق و حرمِ ستر و عفاف 

من از این وسوسه ی هر دو جهان بیزارم 


ساقیا رطلِ گرانم ده که سوگند به می*

از همه حرف و حدیثِ همگان بیزارم


هر که از ظّن دلش بتکده ای میسازد

من ز بتخانه و بت ساز و بتان بیزارم


آتشی در دل من زن که بدانند همه 

من بجز زلف نگارم ز زمان بیزارم


من از آن زاهد و ساقی که فروشد می زهد

تا کند کج رهِ حق را، به گمان، بیزارم 


باده غش دار* ننوشم که به هر صبح خُمار

از خجالت ز صفِ می زده گان بیزارم


بر جلالش و جمالش و همان زلف خمش

جز همان خال لبش زین دل و جان بیزارم


از چه باید که روم در پی این گلخن دون*

تا از این گُلخن و این راه دَدان بیزارم 


آمد از دور به گوشم که شباهنگ برخیز

منهم از گردش این چرخ جهان بیزارم


موسمِ بادِ دبورست* و خزان در ره شد

جان به جانانه دهم کز غمِ آن بیزارم


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


* می = کنایه از حکمت در نزد عارفان.

* باده غش دار= کنایه از سخن دروغ و غیر منطقی

* گُلخن دون = دنیای پست ..

* باد دَبور = باد سرد زمستانی 



خدا  ... از حمید 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۲۶

نظرات  (۳)

درود بر استاد گرانقدر
چه دلشکستگی و گله مندی زیبا و با شکوهی
این همه دلشکستگی که سبب گریز از
جهان زمینی و جهان معنایی می شود
آنقدر که در پیرامون دغل و دغل کاری دیده می شود
که دیگر گوشی برای شنیدن نیست و سخنی به باور نمی آید
در این دلگیری و چه گلایه مندی که نشان از بیزاری و عبور از
همه جهان و جهانیان است . همه چیز بی رنگ و بی معناست
مگر نزدیک شدن به ذات پاک خداوند و همه دنیا جز گلخن و آتش
چیزی نیست و دنیا آنقدر پر از ریا شده که حتی ندای ملکوتی هم
نجوا کنان از گردش روزگار بیزاری می حوبد .
با این همه اما ، چه خوب که زودتر زمستان عمر فرا رسیده و رسیدن به
وصل یار نزدیک است
استاد گرانقدر چقدر حال و هوای این شعرتان متفاوت است . خدا نکند
که دلتان این همه شکسته باشد . خدا نکند که دلی بسوزد و قهری
بیاد .
به هر روی هوای این شعرتان نمی دانم زیر سایه ی کدام آسمان دل
و کدام بارش سروده شده است .
در پناه مهر حضرت دوست تندرست و شاد باشید ( آمین)


پاسخ:
درود بر شما و سپاس از حضورتان .
بله حال و هوای شعر متفاوت است ...
 گاهی که روح در قبض خودش گرفتار میشود بخاطر ظلم و ستم هایی
 که خود بشر بر خود و همنوعان خودش مرتکب میشود  فقط بخاطر
 به دست آوردن زر و قدرتی که میداند بزودی باید آنرا در این
 دنیا رها کند و برود منتها باز نمیدانم چرا چنین بر ظلم و ستم ادامه
 میدهند .. آنهم ظلم هایی در پشت پرده دین و خدا و پیغمبران خدا
 بهر حال هر دلی هر از گاهی شکوه ای از روزگار میکند که آن را
فقط میتواند به درگاه خالق ببرد ..
 بله واقعا خوشحالم که زمستان عمر رو به اتمام است
 سپاسگزارم از نگاه زیبایتان در پناه ایزد مهربان باشید
سلام استاد :)

خیلی دلنشین بود. البته یکم متفاوت بود نسبت به قبلی‌ها ولی عالی بود. ^_^
پاسخ:
سلام بانو ..
 متشکر از محبتتون ..
 بله کمی متفاوت بود .. گله ای از روزگار کنونی
سپاس
پاسخ:
ممنون از حضورتان 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی