شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

در خلوت من آمد دلدار شبی سرمست***

چهارشنبه, ۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۳:۰۰ ب.ظ

 

در خلوتِ من آمد دلدار شبی سرمست 

با نرگسِ بیمار و پیمانه ی می در دست

 

تا شمع رخش دیدم پروانه ی دل پر زد

چون مرغ دل افکاری خود بر سرِ اخگر زد

 

سوزد و بمن گوید اینگونه سزد دل بست

چون کِرم نمان آخر در پیله ی خود سرمست

 

گر طالب دلداری بُگشا تو کنون پیله

ور نه به سلامت رو زین بیش مکن حیله

 

در پیله ی خود خوش زی* زیرا که سلامت هست

ور طالب او هستی باید که همت بست

 

صد خوان که تو می بینی یک چشمه در این وادی

هر لحظه بگوش آید صد ناله و فریادی

 

یک پا بنهی پیش و صد عُقبه* ببار آید

هر حیله و تزویری اینجا به چه کار آید

 

خیز و قدمی بر نِه در راه چو سرمستان

لختی به خودت بنگر لختی به دگر مستان

 

گر در طلبش آئی صد کوه ببندد راه

اندر دل هر کوهی یوسفِ فتاده چاه

 

هر یوسفِ کنعانی، حُسنی ز جمال عشق

زود است فراگیری منطق و کمال عشق

 

این اژدر* صد پیکر هر یک سِتدَت جانی 

جان ها چو تو بگذاری آنگاه چو مردانی

 

جان را چو نگهبانی، یا سیم به انبانی*

باید که تو برگردی، در راه نه میزانی*

 

صوفی چو تو خوش باشی برخیز و کُله سر گیر

چون شیخ به مسجد رو منبر همه بر زر گیر

 

اندر رهِ او ناید، تا سیم و زر اندوزی

صد گوش تو را باید، چشمت چو لبت دوزی

 

گفتم تو همان هستی کز سینه ی من جستی

اینک ز چه رو ای دل اینگونه ز من خَستی*

 

در سینه ی پر آهم، بودی تو ندیم من

گاهی چو تفِ تفتان* گاهی چو نسیم من 

 

خون از جگرم خوردی دادم به تو آن چون می

صد ناله برآوردی گشتم ز غمت چون نی

 

از عشق "دلارامی" آتش تو بر افروزی

خود در پی او هستی صد بار مرا سوزی

 

همراه شدم ای دل چون برده ی مزدوری

خدمت به تو من کردم چون تنبک و تنبوری* 

 

هر فتنه بر انگیزی من را تو سپر سازی

هر جا که تو را خوش شد بی من تو سفر سازی

 

صد بار تو را گفتم ای دل بِنِشین خانه 

صد بار تو را گفتم خود را مده بیگانه

 

هر لحظه تو را گفتم عشقت همه افسانه

حیران تو مکن من را برگرد به کاشانه

 

صد پند تو را دادم از ساغر و میخانه

بنگر چه سرم آمد از دست تو دیوانه

 

هیهات ز دستت من گشتم خُمِ خُمخانه

برخیز از این سینه وز عالم غمخانه

 

اشکم شده سیلاب و چشمم شده دُردانه

تا کی ببرد اشکم، جسمِ من از این خانه

 

رفتی پی شیرین و کُشتی منِ دیوانه

از من چه بجا مانَد، جز خاک به افسانه

 

تا در پی آن لعلی، جانم شده پروانه 

تا در پی آن عشقی من خفته به میخانه

 

با او شده ای همدل با من شده بیگانه

کردی قفسِ سینه همپایه ی ویرانه

 

حالا نه سزد ای دل بر من تو رجز خوانی

با یار روی آخر یا در قفست مانی

 

گفتا که برو غافل کم کن تو خیالِ خام

این جا من اگر مانم گورست مرا انجام

 

این عالم خاکی را بهر تو بپا کردند

با عشق مرا آنجا زین دام رها کردند

 

این گردش و این چرخش از گردشِ چشمی شد

وین شامِ شب یلدا از خیمه ی زلفی شد

 

این خالِ سیه در من، خالِ لب دلدارست 

وین شهد که می نوشم زان لعل شکر بارست

 

این باده ی مستانه شهدی ز لب او بود

وین کعبه و این قبله نازِ خمِ ابرو بود

 

در چاه زنخدانش یوسف به سر افتاده 

از ناوک بیباکش بر من شرر افتاده

 

در کون و مکان هر دم صد زلف چو یلدا زد

وز شمع رخش بنگر صد هور به دریا زد

 

گر مرد رهی حالا برخیز چو غواصی

یا در گذر از سودا چون مور به تَهِ طاسی

 

زین ره نتوانم من اینگونه گذر کردن

این جا نتوان بودن بر مرگ نظر کردن

 

این مرگ مرا ننگی در پیله ی تن باشم

بی شمع رخ دلبر چون مرغ چمن باشم

 

گفتم که دلی هستی بس خیره سر و خودخواه

جز جان اگرم دارم بر گیر و ز من میخواه 

 

من در ره آن یارت دادم دل و دینارم

دلقم* بشود غارت زان درگه خَمّارم*

 

چشمم همه جا بستم وز دام جهان رَستم

از حلقه ی بیگانه چون تیر ز کمان جَستم

 

از خود ببریدم دل، وز غیر کشیدم دست

در چشم خریداران گشتم چو غباری پست

 

تو در خَمِ زلف او، من گویِ سرِ چوگان

تو مست ز لعل او من گوش دهم فرمان

 

تا ترک وطن کردی رفتی لب ایوانش

دست من مسکین شد کوتاه ز دامانش

 

خود پرس ز دلدارت دیگر چه نظر دارد

آیا که ز حال من هرگز خبری دارد؟

 

من تشنه ی دیدارم اینجا همه در کارم

از وصل گذشتم من، بر زلف نظر دارم

 

گفتا که دگر کم گو من سوخته ی یارم

زان پیش تو این گوئی آغشته و در کارم

 

اینک که فنای من در او چو بقا باشد

تنها سر کوی او، من را چو هوا باشد

 

بگذر ز من و خون خور بنگر که نمانم من

آن چه که تو را گفتم، در شعله نخوانم من

 

ناگه چو برآمد تَف، آتش به پَرَش افتاد

در شعله بچرخید و بر خاکِ دَرَش افتاد

 

بی دل چه بجا ماند اینجا ز شباهنگی 

چون نی به فغان آرد صد ناله ی دلتنگی

 

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

 

* خوش زی = به خوشی زندگی کن . * عقبه = دشواری ها

* اژدر = کنایه از اژدهای عشق ..... * انبان = کیسه ی زر 

*  نه میزانی = کنایه از این که این راه تو نیست 

* خَستی = آزرده شدن ...  * تف تفتان = کوه آتشفشان

* تنبوری = کسیکه ساز تنبور میزند    * دلق = خرقه پشمی

* خَمّار = میکده . می فروش 

 

 

 

 

 

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۰۱

نظرات  (۶)

اینک که فنای من در او چو بقا باشد/تنها سر کوی او، من را چو هوا باشد
بگذر ز من و خون خور بنگر که نمانم من/آن چه که تو را گفتم، در شعله نخوانم من
ناگاه برآمد تَف آتش به پَرَش افتاد/در شعله بچرخید و بر خاکِ دَرَش افتاد
بی دل چه بجا ماند اینجا ز شباهنگی /چون نی به فغان آرد صد ناله ی دلتنگی
درود بر استاد گرانقدر
هر بیت این مثنوی نه بیت بلکه جهانی است . جهانی است که می برد دل انسان را به ملکوتی که وعده اش را داده اند . به ملکوتی که معنی مهر خدایی در آن هست و یکی هست و هیچ نیست جز او واژه واژه مثنوی شما پنهان شده . وقتی خداوند در خلوت می آید . وقتی که او جان خزنده را از پیلگی رها می کند
هنگامی که خود خودم را شراب می کند و اشک را مروارید و چشم را صدف . خدایی که این همه زیبایی را در دل جان قلم شما با این نوا و زیبایی جای داده ، چقدر دوستتان دارد . این مثنوی را باید هزار هزار هزار بار خواند
استاد اعتراف می کنم که قلم ناتوان تر از این است که چیزی در خور این مثنوی بنویسد .
در کنار مهر حضرت دوست همینگونه که هست ، آسمانی و بی مانند و البته شاد باشید( آمین
پاسخ:
درود بر شما بانو. 
 ضمن سپاس از محبت و حضور شما 
 همیشه فکر میکردم که خداوندی که ما را آفریده غیر از حمکتی که در آفرینش 
 ما وجود دارد و ما چندان از آن مطلع نیستیم این خالق مهربان و حکیم و بخشنده  امکان ندارد ما را به دست فراموشی سپارد .. همانطور  هم که خودش
 در قرآن فرموده هر کسی بفراخور حال خودش راهی را بسوی من می گشاید و
 طی میکند .. خب به این نتیجه رسیدم که چه راهی بهتر از آنکه بنده سعی کند
 بدون هیچ واسطه ای  با او سخن گوید و به راز و نیاز و تسبیح و ستایش او بپردازد هر چند که او بی نیاز است .. 
 اما او در را باز گذاشته و گفته بخوان مرا تا اجابت کنم تو را .. 
 این احساس در من بوجود آمد که من از او هستم ذره ای از وجود او 
 که مایلم دوباره خودم رو به او برسانم و در او فنا و به جایگاه اول خود 
برگردم . من در سخن گفتن با او احساس هیچگونه تکلفی نمیکنم و بسیار 
 راحت با او سخن میگویم حتی راحتتر از پدر یا مادرم ..‌
 و در این گفتگو ها لذتی جاودانه در خود حس میکنم و میدانم که او هم 
 لذت میبرد و اصلا هر کلامی که بر زبان و کاغذ جاری میشود بدون خواسته 
 او امکان ندارد ..
 من هیچ کاری نمیکنم جز اینکه با دلداری چون او بخاطر اینکه خودش مایل است چنین بی پروا و صادقانه حرف میزنم.  من خود را از او جدا و او را از 
 خود جدا نمیدانم هر آنچه او بر من بخواهد بر ذره ای از وجود خودش خواسته 
 باور کنید این حال و هوا را نمیتوان به روی کاغذ و یا زبان جاری کرد ..
 فقط امیدوارم روزی این نوشته های ناچیز را مانند پیشکشی از این بنده به 
 درگاه با عظمتش بپذیرد و جهل و نادانی من اگر در این نوشته ها نمودار شده 
 عفو نماید . در پناه خدای مهربان شادی و سربلند باشید 
سلام و درود استاد عزیز

تا ترک وطن کردی رفتی لب ایوانش
دست من مسکین شد کوتاه ز دامانش

این اشکمو در اورد
مثل همیشه عاااالی
پاسخ:
درود بانو ..
 سپاسگزارم از محبتتون ..
 امیدوارم اشک شوق باشد برای پروردگار 
۰۱ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۷ ته تغاری زمستـون❄ ...
مخصوصا
اصاهمه جای شعرتون عااااالی ....
بی نهایت زیبا؛)
پاسخ:
 ممنون از حضور و نگاه زیبایتان 
۰۱ آذر ۹۶ ، ۲۰:۳۲ رویا رویایی
خیلى عالى درود بر شما ...
پایدار باشید...
پاسخ:
درود بانو .
 لطف و محبت دارید سپاسگزارم
سلام استاد
اینقدر غرق زیبایی شعرتون شدم ک واقعا چیزی جز تمجیدکردن ازش ب ذهنم نمیرسه
قلمتون مستدام
لبخند خدا یار همیشگیتون:)
پاسخ:
درود بانو..
 سپاسگزارم از حضور و محبت شما..
وای استاد :)
چه کردین ^_^
خیلی عالی و زیبا ^_^
پاسخ:
درود بر شما بانو..
 سپاسگزارم از حضور و محبت همیشگی شما ..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">