شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ

شعر های عاشقانه و عارفانه

شباهنگ
نویسندگان
پیوندها

دردی نهفته دارم آتش بر آن گذارم ***

چهارشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۰۰ ب.ظ

 

دردی نهفته دارم آتش بر آن گذارم 

کاین جانِ در حصارم از دل بَرَد قرارم

 

ای ساقیِ خُماران بنشین به سبزه زاران

تا جان کنم فدایت دل را به حق سپارم

 

من تشنه چون کویرم در چنگ غم اسیرم

طی میکنم طریقم چون مرغ بی قرارم

 

گم گشته در سرابی آشفته زین خرابی

بر پای خود نهادم بندی به روزگارم

 

دردا نیامد هرگز آن می به ساغر من

سرخورده زین تلاشم دُردی کشی خمارم

 

از عشق او در عالم بیتاب تا دلم شد

همچون حباب بی جان بر موج ها سوارم

زان چشم مست شهلا، حیران ز ذات و آلا*

در کوچه های غربت پیوسته بیقرارم 

 

در زورقی شکسته جانم ز تن گسسته

توفان ز قهر دریا فتنه کند به کارم

 

ساقی چرا شباهنگ از کس وفا نبیند

خاطی* چو باشد این دل بر آتشش گذارم

 

* آلا = جلال و صفات نیک خداوند * خاطی =گنهکار


سیمین بری.... خواننده جمشید شیبانی

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۱۰

نظرات  (۴)

۱۱ آبان ۹۶ ، ۲۱:۰۷ حصار آسمان
امروز داشتم همینو با خودم میگفتم:

ساقی چرا شباهنگ از کس وفا نبیند
خاطی* چو باشد این دل بر آتشش گذارم

زیبا نوشتید ...
پاسخ:
سپاسگزارم از حضور و محبتتون. 
 دیگه  گاهی چاره ای جز بر آتش گذاشتن دل 
 وجود ندارد
عالی بود استاد خصوصا وزن زیبایش !!

خیلی به دل نشت

ببخشید دیر به دیر سر می زنم خیلی گرفتارم°°
پاسخ:
 درود دوست عزیز. 
 سپاسگزارم از حضورتان. 
خواهش میکنم .. شما هم ببخشید بنده هم متاسفانه 
 به علت ضیق وقت نمیتوانم خدمت دوستان باشم
 امیدوارم که هرچه زودتر گرفتاری شما برطرف شود
درود و تعظیم بر استاد گرانقدر
از عشق او در عالم بیتاب این دلم شد/همچون حباب بی جان بر موج ها سوارم
در زورقی شکسته جانم ز تن گسسته/توفان ز قهر دریا فتنه کند به کارم
استاد گرانقدر این غزل شما هم مانند همه غزلهاتان شگفت انگیز و بسیار مسحور کننده است .
عاشقی که در هجران یار زمین و زمان نمی شناسد و آواره گی به جان می خرد از دریا و کویر و باد و آتش بی هیچ ترسی می گذرد - تنها اما همراه
برای یافتن حضرت حق
شگفتا و شگفتا بر این همه خورشید که از تک تک بیتهای شعرتان می تابد ...
نمی دانم چرا بیت نخست شعرتان مرا بیاد این ماجرا انداخت
سالها پیش سعادتی داشتم که به همراه پدر عزیزم به خانقاهی در تهران رفتیم و من دیدم که آنجا انسانهای بزرگ ( زن و مرد ) آتش بر جان می گذاشتند بی هیچ ترس و سوختن
و ذکر خداوند می گفتند و سماع می کردند و مست از شراب معرفت خداوند می شدند و وقتی که از آن سرخوشی و خلسه بیرون می آمدند گویی از چهره شان نور می تابید .
با آن تن پوشهای سپید و بلند
و سپس مانند طفلی آرام می گرفتند و بی نیاز از همه چیز و همه جا و همه کس
وفا ندیدن از مردم روزگار عیین خوشبختی است چرا که خداوند آغوش برایتان گشوده است . در پناه مهر حضرت دوست شاد و تندرست باشید ( آمین)

پاسخ:
درود بر شما بانوی والاگهر 
 بانو بینهایت سپاسگزارم از این همه بذل توجه و نگاه زیبایتان 
 به این دلنوشته ها و حالات روحی این حقیر در برابر آن یگانه 
 معشوق جاودانی که هر کس را جرعه ای از آن شراب عشق و 
محبت خودش بچشاند او را از خود بیخود میکند حتی تا آنجا 
 که بنده دیگر خود را هرگز نمیببند.  و جمال آن معشوق را در 
 هر چیز نیکو و زیبایی که در جهان هست مشاهده میکند و هر
 لحظه از لحظه پیش مست تر میشود و در عین این مستی با 
 حالتی پریشان در جستجوی راهی است که خود را زودتر به او 
 برساند وجود و روان او مرتب در حال انقلابی است شگرف که 
 شرح این حالات بطور کلی از قدرت بیان قلم و زبان خارج است
 شرح دادن آن برای دیگران مانند اینست که بگویی عسل شیرین 
است برای کسی که تا بحال مزه شیرینی را نچشیده و نمیداند چه 
 طعمی است. 
 گرچه سرکار در جایگاهی از سلوک و عرفان میباشید که این شیرینی 
 را با تمام وجود حس کرده اید و بخاطر همین جایگاه رفیع شماست
 که چنین بر این نوشتار ناقابل بنده بذل توجه و محبت می نمایید..
 بله این بزرگانی که آتش بر بدن خود میگذارند که حتی گرمی آن را 
 هم حس نمیکنند بخاطر حرارت آتشی است که از عشق معبودشان 
 در همه وجود آنها رخنه کرده است.  خوشا بحال چنین بزرگواران 
 پاینده و پیروز باشید در پناه ایزد مهربان 
درود بر شما
عالی بود احسنت
پاسخ:
 درود دوست عزیز. 
 ممنونم از حضور و محبتتون 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی